یادش آمد که چقدر دوست داشت فرزندشان پسر باشد.
یادش آمد که چقدر دوست داشت فرزندشان پسر باشد.
درب اتاق عمل باز شد. پرستار بود.
- مژده بدهید : یک پسر کاکل زری!
حالا هم در بیمارستان بود.در باز شد.
- پسرم اومده؟
- « نه بابا، داداش نیست ، پرستاره »
دختر این را گفت و پدرش را نوازش کرد.
(به افتخار همه دختر خانمهای پدر و مادر دوست)
درب اتاق عمل باز شد. پرستار بود.
- مژده بدهید : یک پسر کاکل زری!
حالا هم در بیمارستان بود.در باز شد.
- پسرم اومده؟
- « نه بابا، داداش نیست ، پرستاره »
دختر این را گفت و پدرش را نوازش کرد.
(به افتخار همه دختر خانمهای پدر و مادر دوست)
- ۵۴۹
- ۱۱ دی ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط