{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

از روی تخت بلند شد و سمت جا لباسی داخل اتاق رفت گوشی اش ...

𝙢𝙮 𝙡𝙞𝙖𝙧
part:11
از روی تخت بلند شد و سمت جا لباسی داخل اتاق رفت... گوشی اش که حالا خنک بود و معلوم بود کسی باهاش کار نکرده رو برداشت و دوباره سمت تخت رفت و خودش را پرت کرد...

-باید باهاش حرف بزنم..
گوشی بعد چند دقیقه روشن شد و و بعد راه اندازی حدود 25 تا پیام برای پسر آمد... همه از یک شخص بود...
Anna
اول نمیخواست جوابشو بده.. ولی باید بهش میگفت حالش خوبه...
صفحه چتش را با آنا باز کرد.. آخرین پیامش دو هفته پیش بود
به پیام هایی که دختر فرستاده بود اهمیتی نداد و تایپ کرد.
*حالم خوبه..*
*فعلا شیکاگو نیستم، وقتی برگشتم بهت پیام میدم*
آنا بلافاصله پیام داد.
*ایان بزار حداقل یکبار صداتو بشنوم*
*دلم خیلی برات تنگ شده*
پسر کلافه هوفی کشید... حسی به دختر نداشت ولی این دختر مثل کَنه بهش چسبیده بود.
درسته... گفت باید باهاش حرف بزنم... ولی مخاطبش آنا نبود... تهیونگ بود
از سر ناچاری قبول کرد و به آنا زنگ زد و تماس بعد چند بار بوق خوردن جواب داده شد
*الو؟
*کدوم قبرستونی ای تو؟!
-وقتی بهت زنگ نمیزنم یا جواب تماساتو نمیدم بدون کار مهمی دارم
*عشقم خب منم دل تنگت شدم... درکم کن..
-فعلا چند روزی کار دارم.. بهم زنگ نزدن یا پیامی نده چون بی فایدس
*ولی-
-شب خوش
و سریع تماس توسط جونگکوک قطع شد

-عوضی کَنه... ولم کن دیگه..

چشم پسر دوباره به کارت مشکی ای خورد که روی تخت افتاده بود... آن را برداشت و شماره رو گرفت.
______________________________________________
شرطا نرسیده... ولی عیب نداره
اینم یک هدیه از طرف ᴋɪᴍ ʟᴜɴᴀ ✨🌹
دیدگاه ها (۰)

𝙢𝙮 𝙡𝙞𝙖𝙧part:𝟷𝟶بحث داشت بالا میگرفت.. هرچند.. برای اون عوضی ل...

𝙢𝙮 𝙡𝙞𝙖𝙧part:𝟿تهیونگ روی مبل نشست و جونگکوک رو به رویش.. -اگر...

دختر با شيطنت سمت تخت خزید و گوشیش رو از روی بالشت سفید رنگ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط