تماس بعد چند بوق جواب داده شد و پشت خط مرد با صدای بمی ...
𝙢𝙮 𝙡𝙞𝙖𝙧
part:12
تماس بعد چند بوق جواب داده شد... و پشت خط.. مرد با صدای بمی آرام خندید.
+میدونستم زنگ میزنی، جئون کوچولو
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
-باید تنها باهات حرف بزنم.. درمورد کار و...شرکت
لحظه ای سکوت..
+فردا شام میام دنبالت... دیر نکنی چون از بی نظمی متنفرم، جونگکوک
پسر خواست ادامه حرفش را بزند که کیم تماس را قطع کرد
-الو؟ هوی هنوز حرفم تموم نشده!
جئون گوشی را کناری پرت کرد..
چشمانش را بست.. ولی هی نگاه کیم در ذهنش مرور میشد... چی بود... اون حس.. اگر اون لحظه خودشو کنترل نمیکرد حتی ممکن بود همونجا اون عوضی رو ببوسه
و به آرامی... با همین افکار خوابش برد.
_________________________________________
"پسرم تو برو تو اتاقت... من و بابایی هم سریع میاییم.. باشه؟
نایا رو به جیمین کرد
" مواظب پسرم و خودت باش... سریع برین بالا
و بعد... بوم!
خون روی صورت کوچک جونگکوک.. و جیمین پاشید.
و نایا... با تیری در سرش روی زمین افتاد و همان لحظه صدای فریاد های پدرش آمد
~نهههه! نایا!! جونگکوک! پسرم!!
________________________________________
جئون ناگهان از خواب پرید...
خیس در عرق بود... دوباره اون خواب لعنتی...
دستاش میلرزید و نمیتونست درست نفس بکشه... نگاهی به ساعت گوشیش انداخت.
4:38AM
هوا روشن بود.. جونگکوک از تخت بلند شد و پیژامه اش را در آورد
-فاک بهت
هنوز میخواست بخوابه.. ولی الان.. و دوباره برای هزارمین بار با دیدن اون خواب نحس خواب از چشمانش گرفته شد
part:12
تماس بعد چند بوق جواب داده شد... و پشت خط.. مرد با صدای بمی آرام خندید.
+میدونستم زنگ میزنی، جئون کوچولو
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
-باید تنها باهات حرف بزنم.. درمورد کار و...شرکت
لحظه ای سکوت..
+فردا شام میام دنبالت... دیر نکنی چون از بی نظمی متنفرم، جونگکوک
پسر خواست ادامه حرفش را بزند که کیم تماس را قطع کرد
-الو؟ هوی هنوز حرفم تموم نشده!
جئون گوشی را کناری پرت کرد..
چشمانش را بست.. ولی هی نگاه کیم در ذهنش مرور میشد... چی بود... اون حس.. اگر اون لحظه خودشو کنترل نمیکرد حتی ممکن بود همونجا اون عوضی رو ببوسه
و به آرامی... با همین افکار خوابش برد.
_________________________________________
"پسرم تو برو تو اتاقت... من و بابایی هم سریع میاییم.. باشه؟
نایا رو به جیمین کرد
" مواظب پسرم و خودت باش... سریع برین بالا
و بعد... بوم!
خون روی صورت کوچک جونگکوک.. و جیمین پاشید.
و نایا... با تیری در سرش روی زمین افتاد و همان لحظه صدای فریاد های پدرش آمد
~نهههه! نایا!! جونگکوک! پسرم!!
________________________________________
جئون ناگهان از خواب پرید...
خیس در عرق بود... دوباره اون خواب لعنتی...
دستاش میلرزید و نمیتونست درست نفس بکشه... نگاهی به ساعت گوشیش انداخت.
4:38AM
هوا روشن بود.. جونگکوک از تخت بلند شد و پیژامه اش را در آورد
-فاک بهت
هنوز میخواست بخوابه.. ولی الان.. و دوباره برای هزارمین بار با دیدن اون خواب نحس خواب از چشمانش گرفته شد
- ۹۹۴
- ۰۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط