گربهقرمز
#گربه_قرمز 🐈📕
#روز_دهم : جابجایی کلاسها
باز هم مثل روز هایه دیگه پاشدم و رفتم کلاس و نشستم تا اینکه آیویی و میا و دیدم! اومدن تو، بدو رفتم سمتششون.
من:ه.. ه... ه بچهها مگه کلاساتون جدا نبود؟
آیویی:نمیدونم انگار مارو با دوتا از بچه های کلاستون جابجا کردن.
آیویی:وایستا ... اون آیویا نیست!!
یهو از دیدن هم شوکه میشن
آیویا:.. تو اینجا چیکار میکنی؟!
آیویی:یکی باید همین سوال ازت بپرسه
میا:خب همه آروم باشید وایسا شما دوتا خواهر برادری چیزی هستین؟
آیویی:اممممم
من:بزارید کار یه سره کنم آره🙂.
و همون لحظه که میخواستن بیوفتن دنبالم استادمون اومد. 😀
استاد:خب بچهها امروز دوتا نینجا جدید داریم، بچهها خودتون معرفی کنید
آیویی:سلام آیویی آیارو هستم
میا:درود میا میارنو هستم
همین که میا فامیلیش گفت خشکم زد چون یکی از بچه های کلاسمون بود
یکم فکر کردم دیدم فامیلی میا با یمیرا یکیه بعد یکم بهم نگاشون کردم( خیلی شبیه بودن)( رفاقت عالی)
یکم به یمیرا نگاه کردم راستیتش پشماش ریخته بود🙂
وقتی که رفتن بشینن میا و یمیرا چشم تو چشم شدن و پشمام ریخت که میا رفت پیش یمیرا نشست و چون میزشون کنار ما بود میشنیدم میگفتن...
تو اینجا چیکار میکنی
خودت اینجا چیکار میکنی!!
خلاصه کله کلاس داشتن وز وز می کردن😐
حالا آیویی بگم دقیقا جلوی ما بود
نمیدونستم دقیقا قراره چیکار کنم ولی خب
بعد کلاس که همدیگر دیدیم... میا و یمیرا باهم دیدم
میا :بچهها این داداش منه😒
منو آیویی و آیویا دهنمون وا مونده بود ولی دقیقا همون موقع آیویی افتاد دنبال من ولی بعدش یادم افتاد که یمیرا دقیقا هم اتاقی آیویا و اون موقع بود که مغز منو و میا و آیویی سوخت به معنای واقعی
و دیگه مثل همیشه رفتیم خوابگاه.
. اتمام روز.
#روز_دهم : جابجایی کلاسها
باز هم مثل روز هایه دیگه پاشدم و رفتم کلاس و نشستم تا اینکه آیویی و میا و دیدم! اومدن تو، بدو رفتم سمتششون.
من:ه.. ه... ه بچهها مگه کلاساتون جدا نبود؟
آیویی:نمیدونم انگار مارو با دوتا از بچه های کلاستون جابجا کردن.
آیویی:وایستا ... اون آیویا نیست!!
یهو از دیدن هم شوکه میشن
آیویا:.. تو اینجا چیکار میکنی؟!
آیویی:یکی باید همین سوال ازت بپرسه
میا:خب همه آروم باشید وایسا شما دوتا خواهر برادری چیزی هستین؟
آیویی:اممممم
من:بزارید کار یه سره کنم آره🙂.
و همون لحظه که میخواستن بیوفتن دنبالم استادمون اومد. 😀
استاد:خب بچهها امروز دوتا نینجا جدید داریم، بچهها خودتون معرفی کنید
آیویی:سلام آیویی آیارو هستم
میا:درود میا میارنو هستم
همین که میا فامیلیش گفت خشکم زد چون یکی از بچه های کلاسمون بود
یکم فکر کردم دیدم فامیلی میا با یمیرا یکیه بعد یکم بهم نگاشون کردم( خیلی شبیه بودن)( رفاقت عالی)
یکم به یمیرا نگاه کردم راستیتش پشماش ریخته بود🙂
وقتی که رفتن بشینن میا و یمیرا چشم تو چشم شدن و پشمام ریخت که میا رفت پیش یمیرا نشست و چون میزشون کنار ما بود میشنیدم میگفتن...
تو اینجا چیکار میکنی
خودت اینجا چیکار میکنی!!
خلاصه کله کلاس داشتن وز وز می کردن😐
حالا آیویی بگم دقیقا جلوی ما بود
نمیدونستم دقیقا قراره چیکار کنم ولی خب
بعد کلاس که همدیگر دیدیم... میا و یمیرا باهم دیدم
میا :بچهها این داداش منه😒
منو آیویی و آیویا دهنمون وا مونده بود ولی دقیقا همون موقع آیویی افتاد دنبال من ولی بعدش یادم افتاد که یمیرا دقیقا هم اتاقی آیویا و اون موقع بود که مغز منو و میا و آیویی سوخت به معنای واقعی
و دیگه مثل همیشه رفتیم خوابگاه.
. اتمام روز.
- ۱.۵k
- ۰۸ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط