صدای عربده های جونگ کوک کل عمارت رو گرفته بود
#𝐖𝐡𝐲_𝐡𝐢𝐦
𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒𝟒
صدای عربده های جونگ کوک کل عمارت رو گرفته بود.
معلوم نبود چشه فقط از صبح داره داد و فریاد میکنه.
از روی تخت پایین اومدم و به سمت در اتاق رفتم و درو باز کردم.
سرمو آروم بیرون بردم تا ببینم چخبره.
کل عمارت شده بود شیشه خورده.
رسما یه روانی بود.
هانا: هی آنا برو داخل تا ندیدتت.
آنالی:چی شده مگه؟
هانا:خودمم نمیدونم آجوما میگه بار اسلحه ای که بطور قاچاق داشت میفرستاد روسیه رو پلیسای روسیه گرفته.
آنالی: یعنی بخواطر این داره اینطوری میکنه؟
هانا: آره چون بهترین دوستش بار اسلحهشو لو داده.
آنالی: بهترین دوستش مگه اصلا اون دوستی هم داره؟
هانا:آره داره فک کنم تو دبیرستان باهم آشنا شدن اسمش تهیونگه از موقعی که ارباب رفت تیمارستان کارای شرکت و باند رو خودش انجام میداد ولی نمیدونم چرا اینجوری شد.
آنالی:آها.
هانا: حالا برو تو اتاق داره میاد این طرف.
آنالی:باشه فقط مواظب خودت باش.
هانا:باشه هستم تو برو.
آنالی: وارد اتاق شدم و درو بستم.
تهیونگ اسمش برام آشناست حتی جونگ کوک رو روز اولی که دیدم قیافش خیلی برام آشنا بود.
دوست صمیمی جونگ کوک اصلا کسی میتونه به این آدم دوست بشه.
نفسمو آروم دادم بیرون و روی کاناپه توی اتاق نشستم.
هنوز داشت وسیله هارو میشکوند.
صدای قدماش که داشت به سمت اتاق میومد رو به وضوح میشنیدم.
الآنم قراره بیاد روی من داد و بیداد راه بندازه.
دستگیره در پایین رفت.
دیگه باید فاتحه خودمو بخونم.
نفسمو تو سینه حبس کردم.
و آروم نگاهی به کوک انداختم چشاش قرمز شده بود و کل بدنش زخمی.
آنالی:تو چرا اینجوری شدی؟
کوک:چرا اینجوری شدم؟ همش بخواطر تویه بخواطر تو اینجوری شدم آره هیچی یادت نمیاد یادت نمیاد که من کی بودم و برات چیکار کردم خانم جانگ.
آنالی:داری چی میگی؟
کوک:هه...........
ادامه دارد.................∆
𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒𝟒
صدای عربده های جونگ کوک کل عمارت رو گرفته بود.
معلوم نبود چشه فقط از صبح داره داد و فریاد میکنه.
از روی تخت پایین اومدم و به سمت در اتاق رفتم و درو باز کردم.
سرمو آروم بیرون بردم تا ببینم چخبره.
کل عمارت شده بود شیشه خورده.
رسما یه روانی بود.
هانا: هی آنا برو داخل تا ندیدتت.
آنالی:چی شده مگه؟
هانا:خودمم نمیدونم آجوما میگه بار اسلحه ای که بطور قاچاق داشت میفرستاد روسیه رو پلیسای روسیه گرفته.
آنالی: یعنی بخواطر این داره اینطوری میکنه؟
هانا: آره چون بهترین دوستش بار اسلحهشو لو داده.
آنالی: بهترین دوستش مگه اصلا اون دوستی هم داره؟
هانا:آره داره فک کنم تو دبیرستان باهم آشنا شدن اسمش تهیونگه از موقعی که ارباب رفت تیمارستان کارای شرکت و باند رو خودش انجام میداد ولی نمیدونم چرا اینجوری شد.
آنالی:آها.
هانا: حالا برو تو اتاق داره میاد این طرف.
آنالی:باشه فقط مواظب خودت باش.
هانا:باشه هستم تو برو.
آنالی: وارد اتاق شدم و درو بستم.
تهیونگ اسمش برام آشناست حتی جونگ کوک رو روز اولی که دیدم قیافش خیلی برام آشنا بود.
دوست صمیمی جونگ کوک اصلا کسی میتونه به این آدم دوست بشه.
نفسمو آروم دادم بیرون و روی کاناپه توی اتاق نشستم.
هنوز داشت وسیله هارو میشکوند.
صدای قدماش که داشت به سمت اتاق میومد رو به وضوح میشنیدم.
الآنم قراره بیاد روی من داد و بیداد راه بندازه.
دستگیره در پایین رفت.
دیگه باید فاتحه خودمو بخونم.
نفسمو تو سینه حبس کردم.
و آروم نگاهی به کوک انداختم چشاش قرمز شده بود و کل بدنش زخمی.
آنالی:تو چرا اینجوری شدی؟
کوک:چرا اینجوری شدم؟ همش بخواطر تویه بخواطر تو اینجوری شدم آره هیچی یادت نمیاد یادت نمیاد که من کی بودم و برات چیکار کردم خانم جانگ.
آنالی:داری چی میگی؟
کوک:هه...........
ادامه دارد.................∆
- ۱۱.۶k
- ۲۰ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط