عشق آغشته به خون
☬。) عشق آغشته به خون (。☬。)
(。☬。)پارت ۶۰ (。☬。)
چانمی : این وقت چه کاری ؟
هانگول : باید به همه حساب پس بدم تو این خونه ؟ پاشو دیگه
با گام های صدا دار از سالن خارج شد میونشی با حرکت آروم بلند شد: جان تو ببین من الان میام
با نفس عمیقی و استرس به سمت اتاق هانگول هجوم برد سخت آب دهنش را قورت داد و بعد از تقی وارد اتاق شد هانگول با مغروری روی تخت نشسته سپس با گام سمتش هجوم برد : بیا اینو بگیر برات لباس آوردم
چشم های تاریک دخترک حالا برق زد : وای برای من ؟ .. خیلی ممنون ازت خواهر
هانگول لباس را باز هم به عقب کشید : ولی.. باید برام کاری انجام بدی
میونشی چهره ذوق زده تعویض یافت .. سپس با چشم های آروم و پر از بی امیدی گفت : در برابر لباس میگین برات کاری انجام بدم ؟
هانگول : خوشم اومد دختر خیلی باهوشی هستی پس قبوله ؟
میونشی آروم نفس کشید و همچنین همراه با چهره مظلوم گفت : چه کاری ؟
هانگول : باید کاری کنی که من برم خونه پدری تو
میونشی تنها پلک زد و با تعجب پرسید : چی .. خونه من ولی اونجا چرا چیکار میکنی این اصلا خیره ممکنه
هانگول : ولی من میخواهم تو ممکنش کنی زود باش دختر جون این لباسو بگیر و امشب بپوش خودتو خوشگل کن برای جیمین و باعغض حرف بزن راضیش کن که برم خونه مادرت
میونشی تند پلک زد و نگاهش را در چشم های هانگول دوخت : این شد نداره خانم نمیشه اصلا شما اونجا چیکار میکنی
هانگول محکم پاکت لباس را در دست میونشی انداخت و عصبی گفت: دختره احمق تو حق اینو نداری که ازم بپرسی چیکار میکنم
میونشی اخم کرد سپس لباس را روی زمین گذاشت : من نمیخواهم این کارو بکنم
سپس پشت کرد و قدمی سمت در برداشت
هانگول : اگه کارمو انجام ندی کاری خواهم کرد که نتونی مدرسه بری و تحصیلاتت رو ادامه بدی
میونشی لحظه ای ایستد سپس با چهره بغض آلود اش نگاهش کرد هانگول پوزخند زد سپس پاکت را برداشت و در دست های میونشی انداخت : بگیر انگار قبول کردی تا فردا حلش میکنی اوکی شد تازه نبینم دیگه از این لباس مادرت بپوشی گفتم تا فردا همه لباست عوض بشن و برات یه استاد اخلاق میگیرم ..
پشت کرد سپس سمت بالن هجوم برد در غیره این صورت چاره ای جز کار کردن به هانگول را نداشت ....
(。☬。)پارت ۶۰ (。☬。)
چانمی : این وقت چه کاری ؟
هانگول : باید به همه حساب پس بدم تو این خونه ؟ پاشو دیگه
با گام های صدا دار از سالن خارج شد میونشی با حرکت آروم بلند شد: جان تو ببین من الان میام
با نفس عمیقی و استرس به سمت اتاق هانگول هجوم برد سخت آب دهنش را قورت داد و بعد از تقی وارد اتاق شد هانگول با مغروری روی تخت نشسته سپس با گام سمتش هجوم برد : بیا اینو بگیر برات لباس آوردم
چشم های تاریک دخترک حالا برق زد : وای برای من ؟ .. خیلی ممنون ازت خواهر
هانگول لباس را باز هم به عقب کشید : ولی.. باید برام کاری انجام بدی
میونشی چهره ذوق زده تعویض یافت .. سپس با چشم های آروم و پر از بی امیدی گفت : در برابر لباس میگین برات کاری انجام بدم ؟
هانگول : خوشم اومد دختر خیلی باهوشی هستی پس قبوله ؟
میونشی آروم نفس کشید و همچنین همراه با چهره مظلوم گفت : چه کاری ؟
هانگول : باید کاری کنی که من برم خونه پدری تو
میونشی تنها پلک زد و با تعجب پرسید : چی .. خونه من ولی اونجا چرا چیکار میکنی این اصلا خیره ممکنه
هانگول : ولی من میخواهم تو ممکنش کنی زود باش دختر جون این لباسو بگیر و امشب بپوش خودتو خوشگل کن برای جیمین و باعغض حرف بزن راضیش کن که برم خونه مادرت
میونشی تند پلک زد و نگاهش را در چشم های هانگول دوخت : این شد نداره خانم نمیشه اصلا شما اونجا چیکار میکنی
هانگول محکم پاکت لباس را در دست میونشی انداخت و عصبی گفت: دختره احمق تو حق اینو نداری که ازم بپرسی چیکار میکنم
میونشی اخم کرد سپس لباس را روی زمین گذاشت : من نمیخواهم این کارو بکنم
سپس پشت کرد و قدمی سمت در برداشت
هانگول : اگه کارمو انجام ندی کاری خواهم کرد که نتونی مدرسه بری و تحصیلاتت رو ادامه بدی
میونشی لحظه ای ایستد سپس با چهره بغض آلود اش نگاهش کرد هانگول پوزخند زد سپس پاکت را برداشت و در دست های میونشی انداخت : بگیر انگار قبول کردی تا فردا حلش میکنی اوکی شد تازه نبینم دیگه از این لباس مادرت بپوشی گفتم تا فردا همه لباست عوض بشن و برات یه استاد اخلاق میگیرم ..
پشت کرد سپس سمت بالن هجوم برد در غیره این صورت چاره ای جز کار کردن به هانگول را نداشت ....
- ۶.۱k
- ۲۳ آبان ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط