بچگیام بزرگترین آرزوم این بود که بزرگ بشم منم بتونم مثل آ
بچگیام بزرگترین آرزوم این بود که بزرگ بشم منم بتونم مثل آدم بزرگا باشم مثل اونا زندگی کنم مثل کار کنم مثل اونا زندگی خودمو داشته باشم مثل اونا بتونم رانندگی کنم مثل اونا بتونم برم مسافرت اما اشتباه فکر میکردم اون دنیای قشنگی که بچه گیام فکر میکردم فقط بیرون قضیه س ...ولی الان که بزرگ شدم وقتی میبینم با بزرگ شدنم تمام دنیای کودکانم تغییر کرده همه آدمای اطرافم تغییر کردن پشیمون میشم وقتی میبینم با بزرگ شدنم پدرو مادرم روز به روز پیرتر و ناتوان تر میشن وقتی افتادن چینو چروک صورتشونو میبینم پشیمون میشم وقتی میبینم هرچه قدر بزرگتر میشم مشکلاتمم قد می کشن پشیمون میشم وقتی میبینم تا بزرگتر میشم بیشتر تو باتلاق زندگی فرو میرم پشیمون میشم وقتی میبینم که با بزرگ شدنم دگ آرزو هامم بزرگ شدن و رسیدن بهشون تقریبا حالت محال داره دیگه آرزوهام خریدن خوراکیو شکلات نیست پشیمون میشم وقتی میبینم که با بزرگ شدنم آدمای اطرافم اون آدمای خوب بچگی نیستن و منم دیگه نباید آدم ساده ای باشم و باید معصومیتمو از دست بدم پشیمون میشم وقتی میبینم با بزرگ شدنم نیازهای پولیم بیشتر میشه باید برای رفاهم سگ دو بزنم پشیمون میشم وقتی میبنم که زندگی اون دید محدود و بچه گانه ای که تو کودکی داشتم نیست و هرچی بزرگتر میشم غم و غصه و مشکلاتمم بیشتر میشه پشیمون میشم... بزرگ شدن آرزویی بود که به امتحانش نمی ارزید.
- ۹.۲k
- ۰۱ شهریور ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط