{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.

.


---

فصل اول – پارت چهارم

سکوت، سنگین‌تر از هر صدایی، بینشان ایستاده بود. نفس‌های یونا کوتاه و عصبی بالا و پایین می‌شد. یونگی دست‌هایش را مشت کرده بود، انگار برای کنترل خودش می‌جنگید.

ناگهان یونا صندلی کنار میز را با صدای بلند عقب کشید.

«باشه! اگه نمی‌خوای، می‌رم. اما یادت باشه، آدمی که از همه فرار می‌کنه، آخرش از خودش هم فرار می‌کنه.»


صدای لرزانش مثل خنجری در دل یونگی نشست. قبل از اینکه بتواند جواب بدهد، یونا برگه‌هایش را برداشت و به سمت در رفت.

دست یونگی ناخواسته جلو رفت. بازویش را گرفت.

«اینجوری راحت نمی‌تونی بری.»
صدایش پایین اما پر از لرزش بود.


یونا برگشت. اشک‌هایش حالا روی گونه‌هایش می‌دویدند.

«چرا؟ چون نمی‌خوای قبول کنی حرفام حقیقت داره؟ تو از نزدیک شدن آدما می‌ترسی، مین یونگی. حتی از خودت هم می‌ترسی!»


چشم‌های یونگی برق زدند. انگار چیزی درونش شکست. او لبخند تلخی زد.

«می‌ترسم؟ آره، حق داری. من می‌ترسم... چون هرکسی که بهم نزدیک شد، آخرش منو ترک کرد. همه.»


صدای او حالا بیشتر شبیه اعترافی تلخ بود تا حمله.

یونا نفسش را حبس کرد. برای لحظه‌ای همه‌ی خشمش محو شد.

«همه...؟»


یونگی نگاهش را به زمین دوخت.

«پدر و مادرم... دوستی که همه‌چیزمو بهش سپرده بودم... حتی عشقی که فکر می‌کردم برای همیشه می‌مونه. همه رفتن. و من یاد گرفتم هیچ‌کس ارزش اعتماد دوباره رو نداره.»


یونا به او خیره ماند. قلبش درد گرفت، نه برای خودش، بلکه برای این مردی که پشت نقاب سردی‌اش، زخمی عمیق پنهان کرده بود.

یک لحظه همه‌چیز تغییر کرد. دعوایشان دیگر فقط یک جنجال نبود. حالا یونا مقابل زخمی ایستاده بود که سال‌ها یونگی سعی کرده بود پنهان کند...


#بی تی اس
#یونگی
#فیکشن
#فن فیک


---
دیدگاه ها (۰)

---فصل اول – پارت پنجمباران هنوز ادامه داشت. سکوتی کوتاه اتا...

.---فصل اول – پارت ششمروز بعد، استودیو فضای متفاوتی داشت. صد...

---فصل اول – پارت سوماستودیو حالا ساکت بود، فقط صدای بارون ا...

.------فصل اول – پارت دومیونا روی صندلی روبه‌روی یونگی نشست،...

لیلیوم خون سرد ( پارت هشتم )

سناریو یاندره ران هایتانی

پارت نهم☆یه نیم ساعتی تو تراس موندم و بعد خواستم بیام طبقه پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط