---
---
فصل اول – پارت پنجم
باران هنوز ادامه داشت. سکوتی کوتاه اتاق را گرفته بود، تنها صدای تپشهای قلبی که هر دو سعی میکردند پنهانش کنند.
یونا به آرامی بازویش را از دست یونگی بیرون کشید، اما عقب نرفت. نگاهش مستقیم در نگاه خسته و پر از درد او قفل شد.
«خب، بذار یه چیزو روشن کنم.»
صدایش محکم بود، حتی در حالی که اشک هنوز روی گونهاش میلغزید.
«من یکی از اون آدمایی نیستم که میرن. شاید نفرتت منو بشکنه، شاید حتی نخواسته باشی منو ببینی... اما من جایی نمیرم، یونگی.»
یونگی خشکش زد. اخمهایش هنوز در هم بود، اما پشت نگاه سردش چیزی مثل لرزش گذرا دیده میشد.
«تو نمیفهمی... دیر یا زود همه میرن. حتی تو.»
یونا یک قدم جلو آمد، آنقدر نزدیک که فاصلهشان نفسگیر شد.
«امتحانم کن. هرچقدر میخوای سرد باش، هرچقدر میخوای منو برون. من اینجا میمونم، حتی وقتی خودت باور نداری کسی میتونه کنارت بمونه.»
صدای او لرزش قلب یونگی را بیشتر کرد. انگار دیوارهایی که سالها اطراف خودش کشیده بود، ترک برداشتند.
اما او سریع نگاهش را از یونا دزدید. پشت میز برگشت و بیهدف کلیدهای پیانو را فشار داد، نتهایی کوتاه و خشمگین در فضا پیچیدند.
«بهتره این رویاپردازیهاتو جایی دیگه ادامه بدی.»
یونا لبخند کمرنگی زد، این بار بدون لجاجت، بلکه پر از اطمینان.
«نه. من همینجا ادامهش میدم... کنار تو.»
یونگی چیزی نگفت. انگشتانش هنوز روی پیانو میلرزیدند. و برای اولین بار، در سکوت و میان نتهای نیمهتمام، پذیرفت که شاید این دختر... متفاوت باشد.
#بی تی اس
#یونگی
#فیکشن
#فن فیک
---
فصل اول – پارت پنجم
باران هنوز ادامه داشت. سکوتی کوتاه اتاق را گرفته بود، تنها صدای تپشهای قلبی که هر دو سعی میکردند پنهانش کنند.
یونا به آرامی بازویش را از دست یونگی بیرون کشید، اما عقب نرفت. نگاهش مستقیم در نگاه خسته و پر از درد او قفل شد.
«خب، بذار یه چیزو روشن کنم.»
صدایش محکم بود، حتی در حالی که اشک هنوز روی گونهاش میلغزید.
«من یکی از اون آدمایی نیستم که میرن. شاید نفرتت منو بشکنه، شاید حتی نخواسته باشی منو ببینی... اما من جایی نمیرم، یونگی.»
یونگی خشکش زد. اخمهایش هنوز در هم بود، اما پشت نگاه سردش چیزی مثل لرزش گذرا دیده میشد.
«تو نمیفهمی... دیر یا زود همه میرن. حتی تو.»
یونا یک قدم جلو آمد، آنقدر نزدیک که فاصلهشان نفسگیر شد.
«امتحانم کن. هرچقدر میخوای سرد باش، هرچقدر میخوای منو برون. من اینجا میمونم، حتی وقتی خودت باور نداری کسی میتونه کنارت بمونه.»
صدای او لرزش قلب یونگی را بیشتر کرد. انگار دیوارهایی که سالها اطراف خودش کشیده بود، ترک برداشتند.
اما او سریع نگاهش را از یونا دزدید. پشت میز برگشت و بیهدف کلیدهای پیانو را فشار داد، نتهایی کوتاه و خشمگین در فضا پیچیدند.
«بهتره این رویاپردازیهاتو جایی دیگه ادامه بدی.»
یونا لبخند کمرنگی زد، این بار بدون لجاجت، بلکه پر از اطمینان.
«نه. من همینجا ادامهش میدم... کنار تو.»
یونگی چیزی نگفت. انگشتانش هنوز روی پیانو میلرزیدند. و برای اولین بار، در سکوت و میان نتهای نیمهتمام، پذیرفت که شاید این دختر... متفاوت باشد.
#بی تی اس
#یونگی
#فیکشن
#فن فیک
---
- ۳۵۵
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط