{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.

.


---

فصل اول – پارت ششم

روز بعد، استودیو فضای متفاوتی داشت. صدای باران رفته بود و آفتاب از پنجره‌ها می‌تابید. یونا دوباره زودتر از همه آمده بود، برگه‌هایش مرتب روی میز گذاشته شده بودند.

یونگی که وارد شد، برای اولین بار بدون اخم طولانی به او نگاه کرد. تنها چیزی که گفت یک کلمه بود:

«سلام.»


یونا سرش را بلند کرد. کمی جا خورد، اما لبخندی کوتاه زد.

«سلام.»


سکوتی کوتاه بینشان افتاد. یونگی روی صندلی نشست، هدفون را روی گوش گذاشت، اما این بار کاملاً بی‌توجه به یونا نبود. هر چند دقیقه نیم‌نگاهی به برگه‌های او می‌انداخت.

یونا مشغول نوشتن روی دفترچه‌اش شد.

«می‌دونید... مجبور نیستید با من حرف بزنید. فقط بذارید کارمو بکنم.»


یونگی بی‌حوصله جواب داد:

«تو به هر حال حرف می‌زنی. سکوت تو مثل بارونیه که قطع بشه، یه جورایی عجیب و خالی.»


یونا لحظه‌ای مکث کرد. نمی‌دانست این جمله تعریف بود یا طعنه، اما چیزی نگفت. فقط لبخند کمرنگی زد و به دفترچه‌اش برگشت.

ساعت‌ها گذشت. هیچ دعوایی نشد، هیچ صدایی بالا نرفت. تنها موسیقی بود که در هوا می‌چرخید و صدای مداد یونا که روی کاغذ حرکت می‌کرد.

در آن بعدازظهر آرام، شاید هیچ علاقه‌ای شکل نگرفته بود، اما برای اولین بار یاد گرفته بودند که می‌شود در یک فضا نفس کشید... بدون اینکه جنگی در بگیرد.


#بی تی اس
#یونگی
#فیکشن
#فن فیک


-----
دیدگاه ها (۰)

---فصل اول – پارت هفتمخورشید غروب می‌کرد و نور نارنجی از پنج...

---فیکشن: «شبی که باران نمی‌ایستاد»باران آرام و بی‌وقفه روی ...

---فصل اول – پارت پنجمباران هنوز ادامه داشت. سکوتی کوتاه اتا...

.---فصل اول – پارت چهارمسکوت، سنگین‌تر از هر صدایی، بینشان ا...

فصل اول – پارت هجدهمفردای آن روز، استودیو آرام بود. یونگی طب...

فصل اول – پارت نوزدهم شب، خیابان‌های اطراف استودیو خلوت بود....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط