.
.
---
---
فصل اول – پارت دوم
یونا روی صندلی روبهروی یونگی نشست، بیتوجه به اخمهای او. کیفش را باز کرد و چند برگه روی میز گذاشت.
«اینها ترانههایی هستن که نوشتم. میتونید نگاهی بندازید.»
یونگی حتی نگاه نکرد. هدفون را از روی گوش برداشت و با صدای سردی گفت:
«نمیفهمی؟ من وقت ندارم شعرای بیارزش گوش کنم.»
یونا مکثی کرد. غرورش میخواست بلند شود و فریاد بزند، اما لبخندی کوتاه زد؛ لبخندی که بیشتر شبیه یک چالش بود.
«حتی اگه بیارزش باشن، یک بار خوندنش چیزی ازت کم نمیکنه.»
یونگی دستهایش را روی میز کوبید.
«تو نمیدونی موسیقی یعنی چی. برای من زندگیه، نه سرگرمی. فکر نکن چون چند تا کلمه کنار هم گذاشتی، میتونی بهش بگی ترانه.»
یونا نفس عمیقی کشید، نگاهش پر از لجاجت شد.
«درسته، شاید من مثل شما تجربه نداشته باشم. اما حداقل میدونم موسیقی باید از دل بیاد، نه از غرور.»
برای اولین بار، نگاه یونگی تغییر کرد. چیزی میان خشم و تعجب در چشمهایش برق زد. هیچکس تا به حال جرئت نکرده بود اینطور با او حرف بزند.
یونا برگهها را روی میز گذاشت و ایستاد.
«خواهی دید که من اینجا میمونم، حتی اگه ازم متنفر باشی.»
صدای قدمهایش که از اتاق بیرون میرفت، در دل یونگی طنین انداخت. او اخم کرد، اما در اعماق قلبش چیزی را احساس کرد... حسی که نمیخواست به آن اعتراف کند.
نفرت؟ یا آغاز چیزی ناشناخته؟
#بی تی اس
#یونگی
#فیکشن
#فن فیک
---
---
---
فصل اول – پارت دوم
یونا روی صندلی روبهروی یونگی نشست، بیتوجه به اخمهای او. کیفش را باز کرد و چند برگه روی میز گذاشت.
«اینها ترانههایی هستن که نوشتم. میتونید نگاهی بندازید.»
یونگی حتی نگاه نکرد. هدفون را از روی گوش برداشت و با صدای سردی گفت:
«نمیفهمی؟ من وقت ندارم شعرای بیارزش گوش کنم.»
یونا مکثی کرد. غرورش میخواست بلند شود و فریاد بزند، اما لبخندی کوتاه زد؛ لبخندی که بیشتر شبیه یک چالش بود.
«حتی اگه بیارزش باشن، یک بار خوندنش چیزی ازت کم نمیکنه.»
یونگی دستهایش را روی میز کوبید.
«تو نمیدونی موسیقی یعنی چی. برای من زندگیه، نه سرگرمی. فکر نکن چون چند تا کلمه کنار هم گذاشتی، میتونی بهش بگی ترانه.»
یونا نفس عمیقی کشید، نگاهش پر از لجاجت شد.
«درسته، شاید من مثل شما تجربه نداشته باشم. اما حداقل میدونم موسیقی باید از دل بیاد، نه از غرور.»
برای اولین بار، نگاه یونگی تغییر کرد. چیزی میان خشم و تعجب در چشمهایش برق زد. هیچکس تا به حال جرئت نکرده بود اینطور با او حرف بزند.
یونا برگهها را روی میز گذاشت و ایستاد.
«خواهی دید که من اینجا میمونم، حتی اگه ازم متنفر باشی.»
صدای قدمهایش که از اتاق بیرون میرفت، در دل یونگی طنین انداخت. او اخم کرد، اما در اعماق قلبش چیزی را احساس کرد... حسی که نمیخواست به آن اعتراف کند.
نفرت؟ یا آغاز چیزی ناشناخته؟
#بی تی اس
#یونگی
#فیکشن
#فن فیک
---
- ۳۴۱
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط