The eyes that were painted for me
The eyes that were painted for me...
"چشمانی که برایم نقاشی شدند"
part ۲۵
تو آرام ایستادی.
پاهایت هنوز میلرزیدند
اما نگاهت ثابت بود.
– شاید تو فکر میکنی مال توئه…
یک قدم جلو رفتی.
– اما اون انتخاب کرده. اون منو انتخاب کرده.
– تو میخوای حقیقتو فراموش کنی.
– نه.
– 너는 그를 모른다.
(تو اونو نمیشناسی.)
چترش پایین آمد.
نور اطرافش لرزید.
برای اولین بار
چیزی از چهرهاش دیده شد.
نه کامل،
نه واضح،
اما بخشی از آن:
یک گونهی سفید
لبی کاملاً بیرنگ
و چشمی تاریک مثل آبی بدون ته.
چشمش مستقیم به تو بود.
> «내가… 만든 사람이야.»
(اون… کسیه که من ساختم.)
دنیا سکوت کرد.
انگار موجها نفس کشیدن را فراموش کردند.
تو حتی پلک نزدی.
– تو؟
– 네.
(بله.)
جملهاش را با غروری سرد گفت،
مثل کسی که برای اولینبار
بخشی از حقیقت را فاش میکند.
– اگه این حقیقت باشه…
قدم جلو گذاشتی
و حالا فقط یک قدم تا چترش فاصله داشتی.
– پس چرا هنوز کنار تو نیست؟ چرا هر بار… به سمت من کشیده میشه؟
اینبار
یورا ساکت شد.
سکوتش
بیشتر از تهدید
ترسناک بود.
چتر سفید کمی لرزید.
باد از پشتش گذشت،
اما لباسش تکان نخورد.
انگار او مال این دنیا نبود
و هر چیز اطرافش فقط «تظاهر» به وجود میکرد.
در همین لحظه،
دست جیمین در دست تو
لرزید.
نه زیاد.
نه محکم.
فقط یک لرزش کوچک.
اما کافی بود.
چون تو را به نام خواند
با صدایی که فقط تو شنیدی.
لرزان،
دور،
اما واقعی:
– ات...
یورا سرش را چرخاند.
آهسته.
بسیار آهسته.
صدایی که از لبهای بیرنگش بیرون آمد
نه زمزمه بود
نه فریاد،
سرزنش بود:
> «또…?»
(بازم…؟)
چترش را پایین آورد.
سایهاش روی تو افتاد.
در همان لحظه،
شن زیر پای تو شکافت.
تو سقوط کردی،
نه در تاریکی،
نه در نور،
بلکه در هیچجا.
آخرین چیزی که دیدی:
چشمهای جیمین بود
که باز شدند،
با ترسی خالص،
و دستش که به سمت تو دراز شد.
اما یورا
آرام دست او را پایین آورد.
و دنیا
پاره شد.
ادامه دارد.....
"چشمانی که برایم نقاشی شدند"
part ۲۵
تو آرام ایستادی.
پاهایت هنوز میلرزیدند
اما نگاهت ثابت بود.
– شاید تو فکر میکنی مال توئه…
یک قدم جلو رفتی.
– اما اون انتخاب کرده. اون منو انتخاب کرده.
– تو میخوای حقیقتو فراموش کنی.
– نه.
– 너는 그를 모른다.
(تو اونو نمیشناسی.)
چترش پایین آمد.
نور اطرافش لرزید.
برای اولین بار
چیزی از چهرهاش دیده شد.
نه کامل،
نه واضح،
اما بخشی از آن:
یک گونهی سفید
لبی کاملاً بیرنگ
و چشمی تاریک مثل آبی بدون ته.
چشمش مستقیم به تو بود.
> «내가… 만든 사람이야.»
(اون… کسیه که من ساختم.)
دنیا سکوت کرد.
انگار موجها نفس کشیدن را فراموش کردند.
تو حتی پلک نزدی.
– تو؟
– 네.
(بله.)
جملهاش را با غروری سرد گفت،
مثل کسی که برای اولینبار
بخشی از حقیقت را فاش میکند.
– اگه این حقیقت باشه…
قدم جلو گذاشتی
و حالا فقط یک قدم تا چترش فاصله داشتی.
– پس چرا هنوز کنار تو نیست؟ چرا هر بار… به سمت من کشیده میشه؟
اینبار
یورا ساکت شد.
سکوتش
بیشتر از تهدید
ترسناک بود.
چتر سفید کمی لرزید.
باد از پشتش گذشت،
اما لباسش تکان نخورد.
انگار او مال این دنیا نبود
و هر چیز اطرافش فقط «تظاهر» به وجود میکرد.
در همین لحظه،
دست جیمین در دست تو
لرزید.
نه زیاد.
نه محکم.
فقط یک لرزش کوچک.
اما کافی بود.
چون تو را به نام خواند
با صدایی که فقط تو شنیدی.
لرزان،
دور،
اما واقعی:
– ات...
یورا سرش را چرخاند.
آهسته.
بسیار آهسته.
صدایی که از لبهای بیرنگش بیرون آمد
نه زمزمه بود
نه فریاد،
سرزنش بود:
> «또…?»
(بازم…؟)
چترش را پایین آورد.
سایهاش روی تو افتاد.
در همان لحظه،
شن زیر پای تو شکافت.
تو سقوط کردی،
نه در تاریکی،
نه در نور،
بلکه در هیچجا.
آخرین چیزی که دیدی:
چشمهای جیمین بود
که باز شدند،
با ترسی خالص،
و دستش که به سمت تو دراز شد.
اما یورا
آرام دست او را پایین آورد.
و دنیا
پاره شد.
ادامه دارد.....
- ۱۰.۴k
- ۲۹ آبان ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط