Illegal marriage
╭╌┄
Illegal marriage┄┉✿┉┄ ۷۲
آنا چند لحظه به ایزابلا نگاه کرد... میخواست بگه نه، میخواست بگه این دیونگیه، اما توی چشمهای ایزابلا، چیزی دید که نمیتونست نه بگه
آنا«میدونی اگه این نقشه خراب بشه، چی؟»
ایزابلا«خراب نمیشه!»
آنا«از کجا میدونی؟»
ایزابلا«چون چارهای ندارم جز اینکه باور کنم خراب نمیشه...»
آنا نفس عمیقی کشید و دستش را به موهایش کشید...
آنا«باشه...قبول...ولی مایکل باید بدونه، بدون کمک اون نمیتونیم»
ایزابلا«بهش اعتماد داری؟»
آنا«با تموم وجودم»
ایزابلا«پس بگو بهش...ولی فقط به اندازهای که لازمه بدونه، نه بیشتر!»
آنا بلند شد و رفت سمت در یه لحظه ایستاد...
آنا«امشب برات آدم میفرستم...یه آدم حرفهای...قراره فردا صبح، قبل از اینکه بابام بره، بیاد توی عمارت..»
ایزابلا«آنا... مرسی»
آنا«...فقط زنده بمون...وگرنه بابام منو میکشه!»
و رفت و در بسته شد.. ایزابلا تنها موند...دستش را روی گردنبندش گذاشت و به چشمان خودش توی آینه نگاه کرد
ایزابلا«مامان... اگه اشتباه کنم، میام پیش تو... ولی اگه درست پیش بره... ولادیمر زنده میمونه!»
چند لحظه بعد ولادیمر وارد اتاق شد،کت و شلوار پوشیده بود و صورتش خسته بود... چشمهایش به ایزابلا دوخته شده بود
ولادیمر«تنهایی با خودت حرف میزنی؟»
ایزابلا برگشت«اهوم ، عادت بدی دارم...»
ولادیمر چند قدم به سمتش امد و وقتی ایزابلا از روی تخت بلند شد ایستاد،ولادیمر دستش را دور کمر ایزابلا حلقه کرد با یه دستش و دست دیگه اش توی جیب شلوارش بود
ولادیمر«فردا صبح میرم... تا شب برمیگردم، تو همینجا بمون تا برگردم جایی نرو»
ایزابلا«کجا برم مثلا؟»
ولادیمر«نمیدونم...شاید بازم فرار کنی»
ایزابلا«نمیرم... قول دادم»
ولادیمر چند لحظه به چشمهایش خیره شد...بعد لبخند کوتاهی زد، لبخندی که زود محو شد ولی چشماش شاید یکی دو درجه نرم تر شده بودن
ولادیمر دستش را از کمر ایزابلا برداشت و رفت سمت پنجره...به باغ تاریک نگاه کرد، بیرون هنوز شب بود
ولادیمر«چرا انقدر داری نگاهم میکنی؟»
ایزابلا«چون... شاید دیگه نبینمت...»
ولادیمر برگشت«چرا اینو گفتی؟»
ایزابلا«نمیدونم... فقط... حس بدی دارم»
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
Illegal marriage┄┉✿┉┄ ۷۲
آنا چند لحظه به ایزابلا نگاه کرد... میخواست بگه نه، میخواست بگه این دیونگیه، اما توی چشمهای ایزابلا، چیزی دید که نمیتونست نه بگه
آنا«میدونی اگه این نقشه خراب بشه، چی؟»
ایزابلا«خراب نمیشه!»
آنا«از کجا میدونی؟»
ایزابلا«چون چارهای ندارم جز اینکه باور کنم خراب نمیشه...»
آنا نفس عمیقی کشید و دستش را به موهایش کشید...
آنا«باشه...قبول...ولی مایکل باید بدونه، بدون کمک اون نمیتونیم»
ایزابلا«بهش اعتماد داری؟»
آنا«با تموم وجودم»
ایزابلا«پس بگو بهش...ولی فقط به اندازهای که لازمه بدونه، نه بیشتر!»
آنا بلند شد و رفت سمت در یه لحظه ایستاد...
آنا«امشب برات آدم میفرستم...یه آدم حرفهای...قراره فردا صبح، قبل از اینکه بابام بره، بیاد توی عمارت..»
ایزابلا«آنا... مرسی»
آنا«...فقط زنده بمون...وگرنه بابام منو میکشه!»
و رفت و در بسته شد.. ایزابلا تنها موند...دستش را روی گردنبندش گذاشت و به چشمان خودش توی آینه نگاه کرد
ایزابلا«مامان... اگه اشتباه کنم، میام پیش تو... ولی اگه درست پیش بره... ولادیمر زنده میمونه!»
چند لحظه بعد ولادیمر وارد اتاق شد،کت و شلوار پوشیده بود و صورتش خسته بود... چشمهایش به ایزابلا دوخته شده بود
ولادیمر«تنهایی با خودت حرف میزنی؟»
ایزابلا برگشت«اهوم ، عادت بدی دارم...»
ولادیمر چند قدم به سمتش امد و وقتی ایزابلا از روی تخت بلند شد ایستاد،ولادیمر دستش را دور کمر ایزابلا حلقه کرد با یه دستش و دست دیگه اش توی جیب شلوارش بود
ولادیمر«فردا صبح میرم... تا شب برمیگردم، تو همینجا بمون تا برگردم جایی نرو»
ایزابلا«کجا برم مثلا؟»
ولادیمر«نمیدونم...شاید بازم فرار کنی»
ایزابلا«نمیرم... قول دادم»
ولادیمر چند لحظه به چشمهایش خیره شد...بعد لبخند کوتاهی زد، لبخندی که زود محو شد ولی چشماش شاید یکی دو درجه نرم تر شده بودن
ولادیمر دستش را از کمر ایزابلا برداشت و رفت سمت پنجره...به باغ تاریک نگاه کرد، بیرون هنوز شب بود
ولادیمر«چرا انقدر داری نگاهم میکنی؟»
ایزابلا«چون... شاید دیگه نبینمت...»
ولادیمر برگشت«چرا اینو گفتی؟»
ایزابلا«نمیدونم... فقط... حس بدی دارم»
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
- ۱.۵k
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط