{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چرا از من او را گرفتی که ماتم بگیرم

چرا از من او را گرفتی که ماتم بگیرم

من این سوی دنیا تو آن سوی دنیا

چرا درد خود کم بگیرم

ز روزی که رفته ز پیشم او نامه ننوشته

ز خاطر مگر برده او از دل یاد بگذشته

دریغا گذشته گذشته

خدایا همه هستی ام را گرفتی

همه هستی ام را تو یکجا گرفتی

اگر روزی از این قفس پر بگیرم

روم سر به پایش نهم تا بمیرم

و یا زندگی را من از سر بگیرم
دیدگاه ها (۳)

تنگ غروب آن روز ، وقتی که می رفتمتو گریه می کردی ، آهسته آهس...

می‌دونستی‌که ‌خاک فرش منه رفتی نموندیچرا بخت سپیدو به سیاهی ...

بارون داره هدر میشه بیا با من قدم بزن دلم داره پر می‌زنه واس...

شور عشقتو را که شور عشقی ز جونم نموندهنشونه ای ز نام و نشونم...

این ابیات زیبا و پر از تصویرسازی، غزل شماره ۳۳۶ از **بیدل ده...

ای عزیزترین غم من، @agustin نشاید وقتی دیگر باران نمی‌بارد و...

#کپشن

ترسم که بمیرم وَ نبیبنم رخ ماهش یا اینکه بمانم بخورم حسرت و ...

P : 10

بسم الله الرحمن الرحیم ‌حکایت شیطان و کهن‌ الگوهایش :روزی شی...

«بابای.مهربونمنمی‌دانم این نامه را کجا باید پست کنم، اما می‌...

💙در میان راهروهای سردِ بلاتکلیفی، هنوز صدای تپشِ قلبت را از ...

#باران 🦋🫰🏼«بابای مهربانم… نمی‌دانم این نامه را کجا باید پست ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط