سکوت پیست
سکوت پیست
Part:⁹⁴
سمت دیوار رفتیم و هممون از دیوار اون ور پریدیم و به سمت زیر زمینی که کنجی گفت رفتیم
کنجی:هی پسرا مراقب پشت سرمون باشین و مارو پوشش بدین ما میریم توی زیر زمین رو نگاهی بندازیم(آروم)
سوهو/جونگ سوک:بله قربان
ب در زیر زمین رسیدیم درش قفل بودو نمیشد بریم داخل
نگاهی به داخل انداختم تا ببینم مری اینجا هست یا نه
خورشید در اومده بود اما هنوز توی زیر زمین تاریک بود
این یوپ:هی گوشیتو بده ب من(آروم)
کنجی گوشیشو داد دستم و چراغ قوه گوشیش رو روشن کردم و گرفتم داخل زیر زمین
همه جارو نگاه کردم اما بازم چیزی ندیدم
خواستم برگردم عقب که دست ظریف و بی جونی توجهمو جلب کرد
چراغ قوه گوشی رو پایین تر بردم که با چهره بی جون مری که روی زمین افتاده بود رو به رو شدم
با دیدن وضعیتش تنم یخ زد
نگاهم روی صورتت خاک الود و ضخیمش قفل شد
اشکام امونمو بریده بودن
این یوپ:م.... مری!(گریه)
کنجی:هیش پسر اروم باش(بغض)
نمیتونستم حتی لحظه ای چشامو ازش بردارم دلم واسش ی ذره شده بود
اما دیدنش توی این وضعیت قلبمو تیکه تیکه میکرد
این یوپ:باید بیاریمش بیرون کنجیی باید مری رو از اینجا بیاریم بیرون
کنجی:هی پسر اروم باش
باشه میاریمش بیرون
کنجی:صبر کن ببینم این صدای چیه
کنجی کمی اونور تر رفت تا ببینه این صدا چیه انگار چیز بدی باشه با عجله برگشت و گفت
کنجی:هی این یوپ جونگ کوک داره میاد این سمت باید بریمممم عجله کن(استرس،دست کوکو میگرع و میکشه)
این یوپ:نه مری هنوز اینجاست نمیتونیم بدون مری بریم کنجی(بغض)
کنجی:هی پسر اینجوری خودمونم گیر میوفتیم
عجله کن باید بریم
برا آخرین بار ب دختر کوچولوی شکستم نگاهی انداختم و اجازه دادم همینجوری اشکام بریزه
دلم میخواست فریاد بزنم
میخواستم برگردم و باهاش بمونم ولی میدونستم اگه بمونم نه فقط خودم بلکه مری رو هم به خطر میندازم
کنجی دستمو گرفت و سریع رفتیم سمت دیگه ای و از دیوار پریدیم اون طرف و برگشتیم بیرون...
(ویو جونگ کوک)
ساعت شیش و نیم بود که از خواب پریدم
ی نگرانی خاصی توی وجودم بود
سریع کارامو کردم و رفتم پایین تا ی سر ب مری بزنم
رفتم و جلوی در زیر زمین ایستادم و کلید رو توی قفل در چرخوندم و درو باز کردم...
Part:⁹⁴
سمت دیوار رفتیم و هممون از دیوار اون ور پریدیم و به سمت زیر زمینی که کنجی گفت رفتیم
کنجی:هی پسرا مراقب پشت سرمون باشین و مارو پوشش بدین ما میریم توی زیر زمین رو نگاهی بندازیم(آروم)
سوهو/جونگ سوک:بله قربان
ب در زیر زمین رسیدیم درش قفل بودو نمیشد بریم داخل
نگاهی به داخل انداختم تا ببینم مری اینجا هست یا نه
خورشید در اومده بود اما هنوز توی زیر زمین تاریک بود
این یوپ:هی گوشیتو بده ب من(آروم)
کنجی گوشیشو داد دستم و چراغ قوه گوشیش رو روشن کردم و گرفتم داخل زیر زمین
همه جارو نگاه کردم اما بازم چیزی ندیدم
خواستم برگردم عقب که دست ظریف و بی جونی توجهمو جلب کرد
چراغ قوه گوشی رو پایین تر بردم که با چهره بی جون مری که روی زمین افتاده بود رو به رو شدم
با دیدن وضعیتش تنم یخ زد
نگاهم روی صورتت خاک الود و ضخیمش قفل شد
اشکام امونمو بریده بودن
این یوپ:م.... مری!(گریه)
کنجی:هیش پسر اروم باش(بغض)
نمیتونستم حتی لحظه ای چشامو ازش بردارم دلم واسش ی ذره شده بود
اما دیدنش توی این وضعیت قلبمو تیکه تیکه میکرد
این یوپ:باید بیاریمش بیرون کنجیی باید مری رو از اینجا بیاریم بیرون
کنجی:هی پسر اروم باش
باشه میاریمش بیرون
کنجی:صبر کن ببینم این صدای چیه
کنجی کمی اونور تر رفت تا ببینه این صدا چیه انگار چیز بدی باشه با عجله برگشت و گفت
کنجی:هی این یوپ جونگ کوک داره میاد این سمت باید بریمممم عجله کن(استرس،دست کوکو میگرع و میکشه)
این یوپ:نه مری هنوز اینجاست نمیتونیم بدون مری بریم کنجی(بغض)
کنجی:هی پسر اینجوری خودمونم گیر میوفتیم
عجله کن باید بریم
برا آخرین بار ب دختر کوچولوی شکستم نگاهی انداختم و اجازه دادم همینجوری اشکام بریزه
دلم میخواست فریاد بزنم
میخواستم برگردم و باهاش بمونم ولی میدونستم اگه بمونم نه فقط خودم بلکه مری رو هم به خطر میندازم
کنجی دستمو گرفت و سریع رفتیم سمت دیگه ای و از دیوار پریدیم اون طرف و برگشتیم بیرون...
(ویو جونگ کوک)
ساعت شیش و نیم بود که از خواب پریدم
ی نگرانی خاصی توی وجودم بود
سریع کارامو کردم و رفتم پایین تا ی سر ب مری بزنم
رفتم و جلوی در زیر زمین ایستادم و کلید رو توی قفل در چرخوندم و درو باز کردم...
- ۴۶۹
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط