Slave Season Part
Slave ♡ Season ♡ Part ۶۲
یه سول تلخندی زد و گفت: آره میتونی
هویون با غمگینی اشاره ای به شکم یه سول کرد : تو حامله ای چرا چیزی به جونگ کوک نگفتی میدونی اون این هشت ماهو چطوری گذروند با سی بیداری ها الکل خوردن ساعت ها نشستن روی تپه بلند ...مکثی کرد و با بغضی که گریبانش را گرفته بود عصبی ادامه داد : میدونی چی کشیده ها ...
یه سول غمگین نگاهش کرد و نایلونی که روی زمین گذاشته بود رو به دست گرفت و همراه هویون روی نیم کتی نشست و شروع به حرف زدن کرد : حتما توهم الان ازم بدت میاد نه آخه من در حق جونگ کوک بدی کرد.... لحظه ای چشم دوخت به حال بد هویون دست گذاشت روی شونه دوستش و دلسوزانه لب زد : هویون خوبی نکنه جیمین توی آمستردام چیزیش شده..
تنها همین جمله کافی بود تا بغض آن دختر مانند شیشه ای بشکنه،
اشک هایش مثله موجی رها شدن کف دستشو گذاشت روی پیشانیش و با گریه ای از تحه دلش لب زد : چرا .. برگشت..وقتی فهمید عاشقشم...
هق هق هایش را تمام مردم آنجا میشنیدن
یه سول دل نازوک تر اشک هاش رها شدن تند دوستشو بغل کرد و با بغض گفت : اومده چه بهتره دیگه کنارته چرا ناراحتی
با گریه غریبی و ناتوانی لب زد : من بهش گفتم عاشقشم اون حتا پشته سرشو نگاه هم نکرد ..نمیتونم باهاش روبه رو بشم ... اون ولم کرد
یه سول با بغض جواب داد : ازش پرسیدی چرا رفت شاید جواب قانع کننده ای داد بهت
هویون سریع اشک هاشو پاک کرد و صاف نشست با بغض زمزمه کرد : نه نپرسیدم چرا برگشته چطوری باهاش توی یه خونه زندگی کنم با اینکه بهش گفتم عاشقشم، هیچوقت نمی بخشمش..
..........
سکوت عمارت نوای از حسرت دلتنگی خنده های شیرین سه بچه خاموش بود، همه در اتاق هایشان چراغ ها خاموش، تنها تاریکی به چشم میخورد
هویون با قدم های آهسته اش وارده سالن بزرگ عمارت مشکی شد ..
اولین قدمی که برداشت صدای بم مردی توی سالن پیچید : تو کی هستی
خیلی صدایش آشنا بود
صدای جیمین بود اما خشک تر هویون حال میترسید باهاش روبه رو بشه نه از جیمین از احساساتش که در مقابلش ضعف داشت
یه سول تلخندی زد و گفت: آره میتونی
هویون با غمگینی اشاره ای به شکم یه سول کرد : تو حامله ای چرا چیزی به جونگ کوک نگفتی میدونی اون این هشت ماهو چطوری گذروند با سی بیداری ها الکل خوردن ساعت ها نشستن روی تپه بلند ...مکثی کرد و با بغضی که گریبانش را گرفته بود عصبی ادامه داد : میدونی چی کشیده ها ...
یه سول غمگین نگاهش کرد و نایلونی که روی زمین گذاشته بود رو به دست گرفت و همراه هویون روی نیم کتی نشست و شروع به حرف زدن کرد : حتما توهم الان ازم بدت میاد نه آخه من در حق جونگ کوک بدی کرد.... لحظه ای چشم دوخت به حال بد هویون دست گذاشت روی شونه دوستش و دلسوزانه لب زد : هویون خوبی نکنه جیمین توی آمستردام چیزیش شده..
تنها همین جمله کافی بود تا بغض آن دختر مانند شیشه ای بشکنه،
اشک هایش مثله موجی رها شدن کف دستشو گذاشت روی پیشانیش و با گریه ای از تحه دلش لب زد : چرا .. برگشت..وقتی فهمید عاشقشم...
هق هق هایش را تمام مردم آنجا میشنیدن
یه سول دل نازوک تر اشک هاش رها شدن تند دوستشو بغل کرد و با بغض گفت : اومده چه بهتره دیگه کنارته چرا ناراحتی
با گریه غریبی و ناتوانی لب زد : من بهش گفتم عاشقشم اون حتا پشته سرشو نگاه هم نکرد ..نمیتونم باهاش روبه رو بشم ... اون ولم کرد
یه سول با بغض جواب داد : ازش پرسیدی چرا رفت شاید جواب قانع کننده ای داد بهت
هویون سریع اشک هاشو پاک کرد و صاف نشست با بغض زمزمه کرد : نه نپرسیدم چرا برگشته چطوری باهاش توی یه خونه زندگی کنم با اینکه بهش گفتم عاشقشم، هیچوقت نمی بخشمش..
..........
سکوت عمارت نوای از حسرت دلتنگی خنده های شیرین سه بچه خاموش بود، همه در اتاق هایشان چراغ ها خاموش، تنها تاریکی به چشم میخورد
هویون با قدم های آهسته اش وارده سالن بزرگ عمارت مشکی شد ..
اولین قدمی که برداشت صدای بم مردی توی سالن پیچید : تو کی هستی
خیلی صدایش آشنا بود
صدای جیمین بود اما خشک تر هویون حال میترسید باهاش روبه رو بشه نه از جیمین از احساساتش که در مقابلش ضعف داشت
- ۳.۶k
- ۰۶ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط