{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پاشدم رفتم بیرون از اشپز خونه که صدای داد بدی شنیدم بعدم صدای شکسته ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#ᎮᏗᏒᏖ_16. 🌻 📒 💛
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پاشدم رفتم بیرون از اشپز خونه که صدای داد بدی شنیدم بعدم صدای شکسته شدن شیشه
گوشامو تیز کردم و به سمت صدا حرکت کردم
☆خفه شو ساران ..ساران خفه شو..ازت بدم میاد میفهمیییی
الاله بود
<برام مهم نیست اونجایی که ننه بابات از طمع پول تو رو بهم فروختن باید فکر اینجاشو میکردی
☆خیلی پستی..خیلی پســـتییییی..صد دفه گفتم اون روز و برام یاد آوری نکن
<باشه(باحالت مسخره ای)یادته آلاله؟اون روزی که همه فکر کردن تو مردی ؟اون روزی که بابات چقدر تورو زد..اون روزی که مامانت چقدر تحقیرت کرد؟نفرت ابجیتو یادته؟آلاله تو به خواهرت خیانت کردی...یادته؟کی بود که اومد تورو از اون صگدونی نجاتت داد؟هـا؟کیبود؟کی بود که تورو آورد ور دلش؟کی بود که تورو کرد آلاله ی الان..آلاله ی خوشپوش و زییبا؟بابات حتی نذاشت شالتو از سرت توی خونه در بیاری..الان ادم شدی و برام پیرسینگ لب و بینی میزنی..لباسای باز میپوشی..ولی هیچکس حتی جرعت نگاه کردن بهت و نداره..اینا همش بخواطر منه..مــــــــــن...میفعمی؟اگر من نبودم تو الان همون آلاله ی فقیر و بدبخت بودی
واقعا برای ساران متاسف بودم واقعا آدم پستی بود که گذشته ای که همه ازش فرارین رو بهشون یادآوری میکرد
آلاله با تمام وحودش داد زد
☆خــــــفــــــــــــه شووووووو...من طلاق میخوام
اتاق توی سکوت فرو رفت با بهت خواستم دور شم از اون اتاق که ساران بیرون اومد و با دیدن من که فالگوش وابستادم هنگ کرده نگاهم کرد و بعد با اعصبانیت اومد جلو گفت
<اینجا چه غلطی میکنی؟فالگوش وایستادی؟ارههه
سیلی زد تو گوشم که به یه ور افتادم و سرم خورد به در اتاق
الاله اومد بیرون و گفت
☆ولش کن اشغال ..معلومه وقتی با غرور کاذبت هعی با داد منم منم میکنی همین میشه دیگه کل اهالیه خونه خبر دار شدن اینم روش کیه که ندونه چی بهین منو تو هست؟
با ترس بلند شدم و رفتم داخل زیر زمین که ساران داد زد
<میری اون شیشه هارو جمع میکنی آویشن
راهی که رفتم رو برگشتم و رفتم داخل اتاق با دیدن اتاق خیلی زیبا و با دکور عالی و تم خاکستری و عکسای ساران متوجه شدم اینحا مال سارانه
بعد جمع کردن کل اتاق نمیتونستم فضولی رو کنار بزارم پس رفتم سمت کمد ساران و تمام کشو هاشو گشتم هیچی پیدا نکردم ناامید خواستم برم که چشمم خورد به یک آلبوب قدیمی برش داشتم و با دیدن عکسا ریز ریز تو دلم خندیدم ساران بود که با لباس زنونه و ارایش ژست گرفته بود با خنده البوم رو گذاشتم سرجاش که که صدای ساران از داخل حال اومد
<همه ی خدمه بیایین پایین
تند تند رفتم پایین که ساران گفت
<ردیف شین زود
ردیفی وایستادیم که از دختر جوونی که کنارم بود پرسیدم
+چیشده؟
ـ نمیدونم آقا یهویی گفت بیایین پایین
سرمو تکون دادن و منتظر موندم که گفت
<خواهر من داره میاد..همتون خوب میدونین که باید چیکار کنین؟درسته
همه گفتن بله اقا که ادامه داد
<آویشن.؟
سرم رو بالا بردن و گفتم
+بله
<تو میشی خدمتکار خواهرم همه چیو سوسن بهت توضیح میده
به دختر کناریم همونی که ازش سوال پرسیدم اشاره کرد ادامخ داد
<به خدا اگر ببینم که تو کاری کردی که باعث ناراحتیه خواهرم بشه کاری میکنم که مرغای آسمون به حالت گریه کنن
+چشم
هوفففففف یک عن دیگه از فوم صارمی اضافه شد
⛥   (\(\
    („• ֊ •„)  ♡
┏━∪∪━━━━━━┓
    
┗━━━━━━━━━┛
دیدگاه ها (۰)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

امروز تولد ۱۱ سالگی من بود ولی کسی نبود که بهم تبریک بگه( ال...

☆راند اخر☆part 4جونگکوک: از اونجایی که بابای ات گفت که ات اف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط