{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خرچی این پهلو اون پهلو کردم خوابم نبرد کلافه بلند شدم لباسم یک بلیز ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#ᎮᏗᏒᏖ_18. 🌻 📒 💛
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


خرچی این پهلو اون پهلو کردم خوابم نبرد کلافه بلند شدم لباسم یک بلیز سفیر بلتد تا ساق پام بود و موهامم باز بود گلوم از تشنگی میسوخت چند وقت بود اب و غذا نخوردم؟یادم نمیاد
یلند شدم و آروم آروم رفتم داخل اشپز خونه پارچ ابی برداشتم همراه با یک لیوان اول داخل لیوان آب ریختم و شروع کردم به خوردن آب سه تا لیوان اب خوردم که دیگه داشتم بالا میاوردم که ول کردم روی صندلیه میز ناهار خوری نشستم گشنم بود ولی جرعت خوردن چیزی رو نداشتم دستم رو بردم زیر چونم و به فکر فرو رفتم
فلش بک
"برغا رفته بود و من بغل احسان بودم که صاحب مهمونی گفت
ـ ببخشید یکم به مشکل برخوردیم الان اوکی میشه لطفاً لذت ببرین
توی اون تاریکی دست احسان هعی با وسیله هام ور میرفت(خودتون بدونید وسیله چیه دیگههههه)
دستش رو گرفتم و با عشوه گفتم
+چیکار میکنی احسان ؟
خندید و گفت
ـ کلا دلبری...یا الان داری برای من دلبری میکنی؟
با ناز خندیدم و گفتم
+ شاید بخواطر توعه که دلبر شدم؟هوم؟یا شایدمممم
حرف تموم نشد که ل.بای سردش نشست روی ل.بام چشامو بستم و همراهیش کردم ازم جدا شد و گفت
ـ دلبری میکنی همینه دیگه"
خیلی جالبه خوشگل بود ولی با عمل هیکلم هیچی نداشت..غیرتم صفرررر من احق از چیش خوشم اومد؟اون کجاش به تایپم میخورد که منه شاسگول ازش خوشم اومد؟خیلیم.چندش و خیابونی و کثیف بود
با یاد آوری اون لحظه اوقی از ته دلم زدم و یکم سرفه کردم و گفتم
+ایششششس خدا لعنتت کنه آویشن...اه اه اه حالم بهم خورد چندشششش..ایشلا بمیره مردیکه ی...
با صدای ساران حرفم توی دهنم ماسید
<کیو داری دعای بد میکنی؟
بلند شدم با هول گفتم
+ببخشید ..ببخشید ببخشید ..بخدا من..من تشنم بود..دو روز بود هیچی نخوردمم..بخدا فقط اب خوردم..
بدون توجه به من گفت
<دو روز هیچی نخوردی؟چجوری زنده ای؟گشنته؟
سکوت کردم که رفت سمت یخچال و ظرف دلمه رو بیرون آورد بردش سمت ماکروفر و روشنش کرد کوفتت بشه ساران ایشلا گیر کنه تو گلوت
خواستم برم بیرون که گفت
<کـجا؟من گفتم بری؟
خب الان بمونم با شکم گشنه لومبودن تورو تماشا کنم؟
+نه..ببخشید
به میز اشاره کزد و گفت
<بشین
خواستم بشینم که شکمم قار و قور بلندی کرد دستم رو گذاشتم روش از هیچی نخوردن درد میکرد چهرم جمع شد که با خنده گفت
<خیلی گشنته هاااا
ای درد ای مرض ای زهر مار روی آب بخندی مرتیکه ی پلشت
رو صندلی نشستم که دلمه هارو اؤرد گذاشت جلوم و گفت
<بخور باید جون داشته باشی برای ادامه ی کارام
با تعجب بهش نگاه کردم که گفت
<بجای خوردن منننن دولمه هاتو بخور
خیلی زیاد بودن ولی در عرض یک چشم بهم زدن همرو خوردم که برام نوشابه ریخت نوشابرم سر کشیدم که با خنده های کنترل شده گفت
<خیلی گشنت بود؟
مظلوم سرم رو تکون دادم که گفت
<از این به بعد صبح تااا خود ساعت سه ی شب هیچی نمیخوری تا من خودم بیام بهت غذا بدم راس ساعت 3:36 صبح توی اشپز خونه ای اوکی؟
+چشم
<برو بخواب
پاشدم رفتم تا بخوابم این مردی یه چیزش میشه وا
⛥   (\(\
    („• ֊ •„)  ♡
┏━∪∪━━━━━━┓
    
┗━━━━━━━━━┛
دیدگاه ها (۴)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط