{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سکوت پیست

سکوت پیست

Part:⁹⁵

رفتم و جلوی در زیر زمین ایستادم و کلید رو توی قفل در چرخوندم و درو باز کردم

چون هیچ چراغی نبود و پنجره هم کوچیک بود توی زیر زمین درست معلوم نمیشد
چراغ قوه گوشیم رو روشن کردمو دنبال مری میگشتم

همینجور داشتم نگاه میکردم که پام روی ی چیز نرم فرو اومد نورو روی پام گرفتم که با ی دست کوچیک و زخمی زیر پام مواجه شدم
سریع پامو از روی دستش برداشتم

نورو پایین تر انداختم تا کامل بتونم ببینمش
چشمم که بهش افتاد خشکم زد
تکون نمیخورد
رنگو روش پریده بود

جلو رفتم و نبضشو گرفتم
خیلی ضعیف میزد

نمیدونستم الان باید چکار کنم هول شده بودم
اگه بلایی سرش اورده باشم چی
اگه مری چیزیش بشه چکار کنم

اشک توی چشام حلقه زده بود اما اجازه ندادم اشکام بریزه و سریع مری رو براید استایل بغل کردم و از زیر زمین بیرون اوردمش

_کای(عربده)

کای سریع خودش رو بهم رسوند
اونم با دیدن مری خشکش زد و نگاه تلخی بهم انداخت

_سریع زنگ بزن به نامجون عجله کن

کای:چ... چشم

مری بردم توی اتاق خودم و گذاشتمش روی تخت
تنش یخ زده بود و رنگو روش بدجور پریده بود

نمیتونستم اجازه بدم نامجون مری رو با این لباس های پاره و کثیف ببینه

خودمم نمیتونستم لباساشو عوض کنم پس آجوما رو صدا زدم و ازش خواستم که لباسای مری رو عوض کنه

توی خونه هیچ لباس دخترونه ای نداشتم پس مجبور شدم ی دست از لباسای خودم به آجوما بدم ک تنش کنه

دستام از استرس میلرزید
تهیونگ توی عمارت نبود نمیدونم کجا رفته‌

همینحور داشتم دور خودم میچرخیدم ک زنگ در ب صدا در اومد و چند لحظه بعد نامجون جلوم ظاهر شد

نامجون:به به جناب جئون ایندفعه چکار ب سر خودت دادی و کجانو زخمی کردی؟

_نامجون عجله کن مری
مری نباید چیزیش بشه

با این حرفم نگاه نامجون تغییر کرد
به اتاق اشاره کردم ک بلافاصله وارد اتاق شد و منم پشت سرش وارد اتاق شدم

نامجون:این دختر چ بلایی سرش اومده؟

_چند وقته ک دارم شکنجش میکنم و دیشب...

مکثی کردم و بغضمو قورت دادم دوباره ادامه دادم

_دیشب بهش .... تزریق کردم(خودتون یچی تصور کنین)

نامجون:پسر تو چکار کردی
لعنتی نبضش خیلی ضعیفه

نامجون وسایلی رو از توی کیفش در اورد و شروع ب کار کرد
چیزی سر در نمیوردم و کمکی هم از دستم بر نمیومد

هر ثانیه که نامجون سکوت میکرد قلبم ی تیکه کوچیک تر میشد میترسیدم بگه که دیگه دیر شده
فقط روی صندلی نشستم و سرمو بین دستام گرفتم...
........
با بشکنی ک نامجون زد ب خودم اومدم و سرمو بلند کردم

_حالش خوبه؟؟(نگران)

نامجون:فعلا خوبه اما وضعیتش خیلی وخیمه و بدنش خیلی ضعیف شده دیگه نباید ی همچین اتفاقاتی براش تکرار شه

سری تکون دادم ک ادامه داد...

نامجون:وقتی سرمش تموم شد به هوش میاد
ی مدت باید خوب ازش مراقبت بشه این دارو هایی ک روی میز گذاشتم رو هم سر وقت مصرف کنه

_باشه ممنون

نامجون سری تکون داد و از اتاق بیرون رفت
کنار مری نشستم و دستای بی جون چ یخش رو توی دستام گرفتم که...
دیدگاه ها (۹)

سکوت پیستPart:⁹⁴سمت دیوار رفتیم و هممون از دیوار اون ور پرید...

سکوت پیستPart:⁹³دم دمای صبح بود و هنوز کنجی بهم زنگ نزده بود...

/man minds/پارت۹و اما سونگمین اون بعد از اخراج شدنش دیگه هیچ...

رمان اجبار تا عشق

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط