دو پارتی
دو پارتی!
من تو را ماه خود دانستم
تو مرا یکی از ستاره های اسمانت دانستی
این بود شروع عشقی دوباره
این عشق دو طرفه دوباره
مرا محو تو کرد
محو صدای مست کننده تو کرد
زیبایی خالق یعنی تو
دوست دارم ماه من
دخترک دلش شکسته بود. مدتی بود که زندگیش اون رو ترک کرده بود بدون هیچ دلیلی. از اون روز لعنتی یک سال می گذشت . شاید براتون سوال بشه اون روز دقیقا چی شده بود، پس براتون تعریف میکنم.
1 ژانویه * یک سال قبل شب کریسمس*
همراه زندگیش توی خیابون ها قدم میزد، دست هاش رو قفل دستش کرده بود اما یه چیزی فرق داشت اون شب محکم تر از همیشه دستش رو نگه داشته بود. برف میبارید و دخترک گونه هاش از شدت سرما قرمز شده بود. به صندلی کنار پیاده رو رسیدند و روی اون نشستن.
به منظره رو به روشون نگاه میکردن تا اینکه پسر به سمت دخترک برگشت و نگاهش کرد، بی مقدمه رفت سر اصل مطلب.
- یوری! من باید برم!
دخترک متعجب رو به پسر برگشت، اما چیزی نمیگفت، چون این اواخر پسرک عجیب رفتار میکرد و اون دلیلش رو میدونست، میدونست که دوست پسرش یه مافیاست اما این موضوع رو از اون مخفی کرده!
پسرک ادامه داد:
- باید برم ماه من! نمیتونم الان کنارت باشم! ازم نپرس چرا، نمیتونم بگم ، بخاطر خودته باشه؟ من برمیگردم اما نمیدونم دقیقا چقدر این دوری طول میکشه فقط خواستم بدونی که همیشه عاشقتم و برای همیشه نرفتم.
یوری چیزی نگفت اما چشمای خیسش کلی حرف برای گفتن داشتن:)
پسرک تنها یک جمله دیگر گفت : باید از جهنم نجاتت بدم برای همین میرم. و دختر رو توی اون شب تنها گذاشت، اما نمیدونست که دخترک فهمیده اون یه مافیاست.
و خب یوری؟ اون شب بعد از اینکه زندگیش صندلی دو نفره رو ترک کرد فقط به مسیر رفتنش خیره شده بود، و بدون پلک زدن اشک ها از گونه هاش سر می خوردند .
یک سال گذشت! دخترک بدون زندگیش نابود شده بود! هیچ حسی در صورتش دیده نمیشد! اون خنثی بود:)
امشب هم شب کریسمس بود، بعد از اون اتفاق از این شب متنفر بود! اما حریف دلتنگیش نمیشد پس به همون مکانی رفت که زندگیش یک سال پیش اونجا تنهاش گذاشت و رفت!
روی صندلی نشست . کمی بعد فرد دیگری هم اون طرف صندلی جا گرفت.
متوجه نگاه خیره فرد روی خودش شد و به سمتش برگشت اما ناگهان چشمایی رو دید که بخاطرشون نفس میکشید! پسرک لبخند خسته ای زد و گفت : دلم برات تنگ شده بود ماه من!
خب ادامه داره و اما شعری که توی مقدمه هست رو یکی از جوجو هام نوشته! اون واقعا هنرمنده!
من تو را ماه خود دانستم
تو مرا یکی از ستاره های اسمانت دانستی
این بود شروع عشقی دوباره
این عشق دو طرفه دوباره
مرا محو تو کرد
محو صدای مست کننده تو کرد
زیبایی خالق یعنی تو
دوست دارم ماه من
دخترک دلش شکسته بود. مدتی بود که زندگیش اون رو ترک کرده بود بدون هیچ دلیلی. از اون روز لعنتی یک سال می گذشت . شاید براتون سوال بشه اون روز دقیقا چی شده بود، پس براتون تعریف میکنم.
1 ژانویه * یک سال قبل شب کریسمس*
همراه زندگیش توی خیابون ها قدم میزد، دست هاش رو قفل دستش کرده بود اما یه چیزی فرق داشت اون شب محکم تر از همیشه دستش رو نگه داشته بود. برف میبارید و دخترک گونه هاش از شدت سرما قرمز شده بود. به صندلی کنار پیاده رو رسیدند و روی اون نشستن.
به منظره رو به روشون نگاه میکردن تا اینکه پسر به سمت دخترک برگشت و نگاهش کرد، بی مقدمه رفت سر اصل مطلب.
- یوری! من باید برم!
دخترک متعجب رو به پسر برگشت، اما چیزی نمیگفت، چون این اواخر پسرک عجیب رفتار میکرد و اون دلیلش رو میدونست، میدونست که دوست پسرش یه مافیاست اما این موضوع رو از اون مخفی کرده!
پسرک ادامه داد:
- باید برم ماه من! نمیتونم الان کنارت باشم! ازم نپرس چرا، نمیتونم بگم ، بخاطر خودته باشه؟ من برمیگردم اما نمیدونم دقیقا چقدر این دوری طول میکشه فقط خواستم بدونی که همیشه عاشقتم و برای همیشه نرفتم.
یوری چیزی نگفت اما چشمای خیسش کلی حرف برای گفتن داشتن:)
پسرک تنها یک جمله دیگر گفت : باید از جهنم نجاتت بدم برای همین میرم. و دختر رو توی اون شب تنها گذاشت، اما نمیدونست که دخترک فهمیده اون یه مافیاست.
و خب یوری؟ اون شب بعد از اینکه زندگیش صندلی دو نفره رو ترک کرد فقط به مسیر رفتنش خیره شده بود، و بدون پلک زدن اشک ها از گونه هاش سر می خوردند .
یک سال گذشت! دخترک بدون زندگیش نابود شده بود! هیچ حسی در صورتش دیده نمیشد! اون خنثی بود:)
امشب هم شب کریسمس بود، بعد از اون اتفاق از این شب متنفر بود! اما حریف دلتنگیش نمیشد پس به همون مکانی رفت که زندگیش یک سال پیش اونجا تنهاش گذاشت و رفت!
روی صندلی نشست . کمی بعد فرد دیگری هم اون طرف صندلی جا گرفت.
متوجه نگاه خیره فرد روی خودش شد و به سمتش برگشت اما ناگهان چشمایی رو دید که بخاطرشون نفس میکشید! پسرک لبخند خسته ای زد و گفت : دلم برات تنگ شده بود ماه من!
خب ادامه داره و اما شعری که توی مقدمه هست رو یکی از جوجو هام نوشته! اون واقعا هنرمنده!
- ۱۳.۸k
- ۱۱ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط