آروم با دستام صورتشو نوازش کردم دلم نیومد اذیتش کنم ولی نمیتونم کاری ...
#𝐖𝐡𝐲_𝐡𝐢𝐦
𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟑𝟓
آروم با دستام صورتشو نوازش کردم دلم نیومد اذیتش کنم ولی نمیتونم کاری که برادرش باهام کرد رو فراموش کنم.
از روی زمین بلند شدم و از انبار بیرون زدم.
کوک:هانا
هانا:بله ارباب
کوک: مواظبش باش و ببرش توی اتاق تمام کارایی که میکنه رو بهم گزارش میدی.
هانا:چشم
کوک:میتونی بری.
از جیب شلوارم سیگار بیرون آوردم و بین لبام قرار دادم تا خواستم روشنش کنم یاد حرف آنا افتادم.
«آنالی: اگه سیگار بکشی به ریه هات آسیب میرسه به عنوان دکترت دوست ندارم که آسیب ببینی.»
کوک:به سیگار نگاهی انداختم و بعد پرتش کردم روی زمین
یعنی اینقدر اون فسقلی روم تاثیر گذاشته؟
بادیگارد: ارباب اگه اون دخترو نمیخواین ما میتونیم اونو......
کوک:اونو چی؟(سرد و جدی
بادیگارد:چیزه میتونیم اون رو......
کوک:چیه ترسیدی(گلوی بادیگارد رو گرفته
در بنال میخواستی باهاش چیکار کنی مردک حرومزاده؟
بادیگارد:من من قصد بدی نداشتم فکر کردم شما اونو نمیخواهید(ترسیده
کوک:یه بار دیگه به این چیزا فکر کنی خودم با یه گلوله حرومت میکنم(عصبی
کوک:حالا هم گورتو گم کن برو نمیخوام چشمم بهت بخوره(عصبی
بادیگارد: چشم(رفت
کوک:محکم مشتمو توی دیوار فرو آوردم.
یعنی حتی بادیگاردم هم بهش چشم داشت
..............
با برخورد نور به چشمام بیدار شدم.
توی اتاق جونگ کوک بودم و بدنم بدجوری بخاطر کتک هاش درد میکرد.
هانا:آنا خوبی درد داری؟
آنالی:هوم خیلی درد دارم.
هانا:وایستا الان میرم واست پماد میارم.
آنالی: باشه
بزور روی تخت نشستم و سرمو به تاج تخت تکیه دادم.
در اتاق باز شد که...............
ادامه دارد..............∆
𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟑𝟓
آروم با دستام صورتشو نوازش کردم دلم نیومد اذیتش کنم ولی نمیتونم کاری که برادرش باهام کرد رو فراموش کنم.
از روی زمین بلند شدم و از انبار بیرون زدم.
کوک:هانا
هانا:بله ارباب
کوک: مواظبش باش و ببرش توی اتاق تمام کارایی که میکنه رو بهم گزارش میدی.
هانا:چشم
کوک:میتونی بری.
از جیب شلوارم سیگار بیرون آوردم و بین لبام قرار دادم تا خواستم روشنش کنم یاد حرف آنا افتادم.
«آنالی: اگه سیگار بکشی به ریه هات آسیب میرسه به عنوان دکترت دوست ندارم که آسیب ببینی.»
کوک:به سیگار نگاهی انداختم و بعد پرتش کردم روی زمین
یعنی اینقدر اون فسقلی روم تاثیر گذاشته؟
بادیگارد: ارباب اگه اون دخترو نمیخواین ما میتونیم اونو......
کوک:اونو چی؟(سرد و جدی
بادیگارد:چیزه میتونیم اون رو......
کوک:چیه ترسیدی(گلوی بادیگارد رو گرفته
در بنال میخواستی باهاش چیکار کنی مردک حرومزاده؟
بادیگارد:من من قصد بدی نداشتم فکر کردم شما اونو نمیخواهید(ترسیده
کوک:یه بار دیگه به این چیزا فکر کنی خودم با یه گلوله حرومت میکنم(عصبی
کوک:حالا هم گورتو گم کن برو نمیخوام چشمم بهت بخوره(عصبی
بادیگارد: چشم(رفت
کوک:محکم مشتمو توی دیوار فرو آوردم.
یعنی حتی بادیگاردم هم بهش چشم داشت
..............
با برخورد نور به چشمام بیدار شدم.
توی اتاق جونگ کوک بودم و بدنم بدجوری بخاطر کتک هاش درد میکرد.
هانا:آنا خوبی درد داری؟
آنالی:هوم خیلی درد دارم.
هانا:وایستا الان میرم واست پماد میارم.
آنالی: باشه
بزور روی تخت نشستم و سرمو به تاج تخت تکیه دادم.
در اتاق باز شد که...............
ادامه دارد..............∆
- ۹.۴k
- ۱۹ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط