{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶
#پارت_28
نگاهی به هیکلم انداخت
+خیلی هیکل س..کک.سی داری!
کلافه روی تخت نشستم
_برو بیرون !
روی تخت نشست خودشو نزدیکم کرد؛نگاهی به س...ینه هاش کرد
+یعنی هندونه هام جذبت نکرده ؟
با حرفی که زدم از حرص سرخ شد ..
_پرتقالی که به دست بقیه هندونه شده اصلا جذبم نمیکنه!
حرصی خواست حرف بزنه که ارنجشو گرفتم از اتاق پرتش کردم بیرون ..
زیر لب غریدم
_احمق!
شلوارکی پوشیدم با بالا تنه لخت رفتم بیرون..
پناه داشت شیشه تلویزیون رو تمیز میکرد با دیدنم رنگش پرید خواست فرار کنه که غریدم:
_از من نترس!
لرزون لب زد:
+نم..نمی..نمی‌ترسم!
نیشخندی زدم و سری تکون دادم ..
وارد آشپز خانه شدم که خدمتکار ها با دیدنم سرشونو پایین انداختن
+ جانم پسرم کاری داشتید؟
سری تکون دادم به سکینه نگاهی کردم
_سکینه خانوم! به پناه کار نده!اون خدمتکار نیست..
سکینه هول زده نگاهی به پناه کرد
+پسرم! بخدا خودش گفت میخواد کار کنه..
سری تکون دادم نیشخندی زدم
_میخوام برم استخر نیم ساعت دیگه حوله امو بیار پناه!
پناه با شنیدن اسمش سرشو آورد بالا با اون چشای لامصبش خیره ام شد..
دیدگاه ها (۰)

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_29وارد استخر شدم با ی حرکت پ...

پسرممم زیادیی خوشمزههه نیستتت؟🥺🫶🏽🤌🏽🤍😋🌷

سینگلا اعلام حضور کنیددد🤌🏽😂

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_27گوشیو از جیبم در آوردم دست...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_13وارد آشپزخانه شدم..میخواست...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_22با تحقیر نگاهش کردم_برا من...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط