BTS, Roman
#زندگی_من
#ادامه_پارت_سی_و_هفتم
همینکه این حرف و گفت، شروع کردم به زار زدن.
خانوم چو امروز نیومده بود. اومدن یا نیومدن خانوم چو برام مهم نیست..
(متعجب)هانول- وا! یوشی!؟
(گریه)من- هانول.. خودمو بدبخت کردم حق
(نگران)هانول- واسه چی!
همه چیز و براش گفتم و اون تنها کاری که کرد بغل کردنم و زدن به پشتم بود.
هانول- هیشششش
من- هانول،، چیکار کنم! تو میتونی کمکم کنی؟!
هانول- اگه اقا نمیخوان تو با کسی باشی، خب نباش!
ازش فاصله گرفتم و تو چشاش خیره شدم
من- هانول!! من دارم افسرده میشم با این اخلاق سردش! تو هم که بیشتر روزا نیستی! توی این یک هفته که من اینجا بودم، فقط سه چهار روز دیدمت!
هانول- خوبه خوبه! نکنه میخواستی ۲۴ ساعته بر دلت میبودم! همون ۴ روز هم بسه..
من- هانوول! من تنهام! نمیتونم دیگه ببشتر از تحمل کنم!!
و دوباره شروع کردم به زار زدن. هانول هیچکار غیر از تماشا کردن من نمیکرد. خب اره.. حرفی هم نداشت بگه!
هانول- یک فکری دارم
اشکامو پاک کردم
من- چی!؟
هانول- با اقا رفیق شو!
من- چیییی! میفهمی داری درمورد کی حرف میزنی!
هانول- اره، میفهمم.. ولی تو هم چاره ای نداری، نمیتونی تا ۳ سال دیگه اینطوری زندگی کنی که!
توی فکر رفتم.. [اما اگه بازم ضایع ت میکرد چی!؟]
من- نه، میترسم..
هانول- نترس بابا! کاری نداره.. من با داداشم همینطوری ارتباط گرفتم
من- چطوری؟
هانول- سعی کن بیشتر باهاش حرف بزنی.. مثلا ازش بپرس شام امشب چی بزارم، چای میخوری یا قهوه، از اینجور چرت و پرتا
(ناامید)من- جواب میده!؟
(هیجانزده)هانول- معلومه که جواب میده دختر!
باشه،، به هرحال فکر میکنم این تنها شانس من باشه.
من- پس خلاصه بخوایم بگیم، من باید خودم و به تهیونگ نزدیک کنم. درست عین خونواده؟
محکم زد به دستاش و گفت
هانول- افّرین دختر.. خودشه. ببینم امشب و چیکار میکنی!
___________________________
بچه ها ببخشید.. امروز هم دیر گذاشتم هم کم. مدرسه ها باز بشن که خیییلی کم میذارم😢🙏
#ادامه_پارت_سی_و_هفتم
همینکه این حرف و گفت، شروع کردم به زار زدن.
خانوم چو امروز نیومده بود. اومدن یا نیومدن خانوم چو برام مهم نیست..
(متعجب)هانول- وا! یوشی!؟
(گریه)من- هانول.. خودمو بدبخت کردم حق
(نگران)هانول- واسه چی!
همه چیز و براش گفتم و اون تنها کاری که کرد بغل کردنم و زدن به پشتم بود.
هانول- هیشششش
من- هانول،، چیکار کنم! تو میتونی کمکم کنی؟!
هانول- اگه اقا نمیخوان تو با کسی باشی، خب نباش!
ازش فاصله گرفتم و تو چشاش خیره شدم
من- هانول!! من دارم افسرده میشم با این اخلاق سردش! تو هم که بیشتر روزا نیستی! توی این یک هفته که من اینجا بودم، فقط سه چهار روز دیدمت!
هانول- خوبه خوبه! نکنه میخواستی ۲۴ ساعته بر دلت میبودم! همون ۴ روز هم بسه..
من- هانوول! من تنهام! نمیتونم دیگه ببشتر از تحمل کنم!!
و دوباره شروع کردم به زار زدن. هانول هیچکار غیر از تماشا کردن من نمیکرد. خب اره.. حرفی هم نداشت بگه!
هانول- یک فکری دارم
اشکامو پاک کردم
من- چی!؟
هانول- با اقا رفیق شو!
من- چیییی! میفهمی داری درمورد کی حرف میزنی!
هانول- اره، میفهمم.. ولی تو هم چاره ای نداری، نمیتونی تا ۳ سال دیگه اینطوری زندگی کنی که!
توی فکر رفتم.. [اما اگه بازم ضایع ت میکرد چی!؟]
من- نه، میترسم..
هانول- نترس بابا! کاری نداره.. من با داداشم همینطوری ارتباط گرفتم
من- چطوری؟
هانول- سعی کن بیشتر باهاش حرف بزنی.. مثلا ازش بپرس شام امشب چی بزارم، چای میخوری یا قهوه، از اینجور چرت و پرتا
(ناامید)من- جواب میده!؟
(هیجانزده)هانول- معلومه که جواب میده دختر!
باشه،، به هرحال فکر میکنم این تنها شانس من باشه.
من- پس خلاصه بخوایم بگیم، من باید خودم و به تهیونگ نزدیک کنم. درست عین خونواده؟
محکم زد به دستاش و گفت
هانول- افّرین دختر.. خودشه. ببینم امشب و چیکار میکنی!
___________________________
بچه ها ببخشید.. امروز هم دیر گذاشتم هم کم. مدرسه ها باز بشن که خیییلی کم میذارم😢🙏
- ۲.۰k
- ۱۲ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط