BTS, Roman
#زند.ی_من
#پارت_سی_و_هفتم
حوصله دراوردن لباسا مو نداشتم. فقط توی دلم این بود که [گریه کن، داد بزن.. بزار خالی شی]
روی تختم خودمو پرت کردم.
از ته دل فریاد میکشیدم و خانوادم و صدا میزدم
(فریاد گوش خراش)من- ماماااان کجایییی!! نمیبینی بی کس شدم.. نمیبینی هرزه شددددددددم! مامااان بیا من و ببببببر...
برام مهم نبود که تهیونگ داره هی عصبی تر میشه یا دلش میسوزه. ولی قطعا دلش به حالم نمیسوخت. به هرحال من یک هرزه بی لیاقت شناخته شدم. کسی که هر دفعه با یکیه، کسی که هردفعه با یکی میره تو رابطه.[چرا من و بردی توی اون مهمونیه لعنتی!]
گریه ام بند نمیومد، همونطور حق حق میکردم.
حوصله در اوردن لباسا نداشتم، برای همین وقتی چشام گرم شد، با چشای پر اشکم خوابیدم.
[خیلی خوبه که با گریه چشات گرم بشه و بلافاصله خوابت بگیره:)]
(صبح ۱۲:۰۰)
از خواب بیدار شده بودم. روی تختم نشسته بودم و دیشب و مرور کرد.
مرور کردنش دوباره حالم و بد کرد
من- شماره!!
به سرعت کیفم و برداشتم و به شماره خیره بودم.
من- این شماره، همین.. میتونه زندگی مو نجات بده!؟ میتونه من و از اینجا دور کنه؟ میتونه آرامش برام اینجاد کنه!؟
هوفففف، نه،، مثل تهیونگ نمیتونه
تهیونگ کارای زیادی برام کرده بود. شاید هیچ محبتی بهم نکرده بود، اما برام لباسا و غذاهای خوبی خریده بود.[اما این چی!؟ این میتونه این کا را رو بکنه!؟]
من- هه! فکر نکنم..
لباسام و عوض کردم. به آینه خیره شدم.
چشام از گریه دیشب قرمز و باد کرده بود. بهشون دست کشیدم. به صورت داغم، به چشمای قرمزم.
من- چه بلایی سر خودت اوردی!!
اره خب، اینا همه بخاطر خودمه! و.. کار دیگه ای نمیشه کرد!
به طبقه پایین رفتم. اخه این بالا ساعت نداشت...
ساعت ۱۲:۳۰ بود[یعنی تهیونگ رفته؟]
به اطراف نگاه کردم، هانول و دیدم.
(خوشحال)هانول- یوشی! سلام
(خسته)من- سلام..
(ناراحت)یوشی- چته! چرا اینطوری شدی! چشمات چیشدن؟! گریه کردی!!
من- چیزی نیست.. فقط بخاطر مهمونیه دیشب خستم.
هانول- ع راست میگی! بیا بشین یکم درمورد مهمونی بگو برام..
#پارت_سی_و_هفتم
حوصله دراوردن لباسا مو نداشتم. فقط توی دلم این بود که [گریه کن، داد بزن.. بزار خالی شی]
روی تختم خودمو پرت کردم.
از ته دل فریاد میکشیدم و خانوادم و صدا میزدم
(فریاد گوش خراش)من- ماماااان کجایییی!! نمیبینی بی کس شدم.. نمیبینی هرزه شددددددددم! مامااان بیا من و ببببببر...
برام مهم نبود که تهیونگ داره هی عصبی تر میشه یا دلش میسوزه. ولی قطعا دلش به حالم نمیسوخت. به هرحال من یک هرزه بی لیاقت شناخته شدم. کسی که هر دفعه با یکیه، کسی که هردفعه با یکی میره تو رابطه.[چرا من و بردی توی اون مهمونیه لعنتی!]
گریه ام بند نمیومد، همونطور حق حق میکردم.
حوصله در اوردن لباسا نداشتم، برای همین وقتی چشام گرم شد، با چشای پر اشکم خوابیدم.
[خیلی خوبه که با گریه چشات گرم بشه و بلافاصله خوابت بگیره:)]
(صبح ۱۲:۰۰)
از خواب بیدار شده بودم. روی تختم نشسته بودم و دیشب و مرور کرد.
مرور کردنش دوباره حالم و بد کرد
من- شماره!!
به سرعت کیفم و برداشتم و به شماره خیره بودم.
من- این شماره، همین.. میتونه زندگی مو نجات بده!؟ میتونه من و از اینجا دور کنه؟ میتونه آرامش برام اینجاد کنه!؟
هوفففف، نه،، مثل تهیونگ نمیتونه
تهیونگ کارای زیادی برام کرده بود. شاید هیچ محبتی بهم نکرده بود، اما برام لباسا و غذاهای خوبی خریده بود.[اما این چی!؟ این میتونه این کا را رو بکنه!؟]
من- هه! فکر نکنم..
لباسام و عوض کردم. به آینه خیره شدم.
چشام از گریه دیشب قرمز و باد کرده بود. بهشون دست کشیدم. به صورت داغم، به چشمای قرمزم.
من- چه بلایی سر خودت اوردی!!
اره خب، اینا همه بخاطر خودمه! و.. کار دیگه ای نمیشه کرد!
به طبقه پایین رفتم. اخه این بالا ساعت نداشت...
ساعت ۱۲:۳۰ بود[یعنی تهیونگ رفته؟]
به اطراف نگاه کردم، هانول و دیدم.
(خوشحال)هانول- یوشی! سلام
(خسته)من- سلام..
(ناراحت)یوشی- چته! چرا اینطوری شدی! چشمات چیشدن؟! گریه کردی!!
من- چیزی نیست.. فقط بخاطر مهمونیه دیشب خستم.
هانول- ع راست میگی! بیا بشین یکم درمورد مهمونی بگو برام..
- ۱.۹k
- ۱۲ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط