"همه چیز از اونجا شروع شد!....🥊🎭🎸"
"همه چیز از اونجا شروع شد!....🥊🎭🎸"
#part_20🍷🎸
لعنتی نثار مهمونا کردم و شیر آب رو بستم و از دستشویی خارج شدم...
رو کردم به هلیا...
_ هوی کثافت، صبحونه نمیدی؟!
هر دوشون ناباور زل زده بودن بهم...
هلیا:
_ عجب ادمی هستی تو!...
مامانت با خاک جاده یکسانت کرد...
کلییی دعوا خوردی، اونوقت ساعت دو ظهر از من صبحونه میخوای؟!
مطمئنی حالت خوبه؟!
با بیخیالی درحالی که صورتمو با حوله ی کوچیک هلیا خشک میکردم گفتم:
_ عصبی بود، یه چیزی گفت...
به هیچکدومشون عمل نمیکنه...
بار اولم که نیست!
بعدشم...
رو کردم به دنیا...
_تو صبح از خواب بیدار میشی، صبحونه نمیخوری؟!
دنیا:
_صبح چرا، ولی دو ظهر، نه!...
_حالا هرچی!
من میخواممم...
هلیا با استرس گفت:
_ بابات الان میاد...
شونه بالا انداختم...
_نگران نباش...
فوقش، نیم ساعت دیگه بیاد...
خم شدم و شلوار بگ زغالی رنگم رو از روی زمین برداشتم و روی شلوارک ابی رنگم پوشیدم...
لباس استین بلند سیاه رنگم رو هم روی رکابی سفیدم پوشیدم...
از اتاق زدم بیرون و در همین حین رو بهشون گفتم:
_ زود بیاین...
¤¤¤¤¤🥊📕🖋🎸🍷🕯¤¤¤¤¤
#part_20🍷🎸
لعنتی نثار مهمونا کردم و شیر آب رو بستم و از دستشویی خارج شدم...
رو کردم به هلیا...
_ هوی کثافت، صبحونه نمیدی؟!
هر دوشون ناباور زل زده بودن بهم...
هلیا:
_ عجب ادمی هستی تو!...
مامانت با خاک جاده یکسانت کرد...
کلییی دعوا خوردی، اونوقت ساعت دو ظهر از من صبحونه میخوای؟!
مطمئنی حالت خوبه؟!
با بیخیالی درحالی که صورتمو با حوله ی کوچیک هلیا خشک میکردم گفتم:
_ عصبی بود، یه چیزی گفت...
به هیچکدومشون عمل نمیکنه...
بار اولم که نیست!
بعدشم...
رو کردم به دنیا...
_تو صبح از خواب بیدار میشی، صبحونه نمیخوری؟!
دنیا:
_صبح چرا، ولی دو ظهر، نه!...
_حالا هرچی!
من میخواممم...
هلیا با استرس گفت:
_ بابات الان میاد...
شونه بالا انداختم...
_نگران نباش...
فوقش، نیم ساعت دیگه بیاد...
خم شدم و شلوار بگ زغالی رنگم رو از روی زمین برداشتم و روی شلوارک ابی رنگم پوشیدم...
لباس استین بلند سیاه رنگم رو هم روی رکابی سفیدم پوشیدم...
از اتاق زدم بیرون و در همین حین رو بهشون گفتم:
_ زود بیاین...
¤¤¤¤¤🥊📕🖋🎸🍷🕯¤¤¤¤¤
- ۵۰
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط