قلدرمدرسه
قلدرمدرسه
ـــــــــــــــــــــــــ
پارت۲۸
ویو سوا
فک کرده من پشیمون میشم اخه براچی باید پشیمون یه ادم اشتباه بشم من مگه چلم هوففف
+الا من میرم تو چادرم بخوابم
¥باشه عزیزم برو منم یکم دیگه میام
+اوکی خدافظ بچه ها
|سوا اینو یادت نره من هیچوقت به جیمین خیانت نمیکنم و ولش نمیکنم
+به من چه الان که به من میگی چس.خل
-بیا ماهم بریم دیگه سویون
+برین دیگه نبینمتون
بعد از اینکه حرفام تموم شد به سمت چادر حرکت کردم ورفتم داخل وقتی رفتم داخل نمیتونستم نفس بکشم و چشمام داشت تار میدید ولی بیهوش نمیشدم انگار یکی میخواست خفم کنه تا اینکه دیدم دونفر اومدن داخل ولی نمیدیدمشون صداشون رو هم نمیشنیدم تو مغزم سوت میکشید داره وه اتفاقی میوفته همینطوری داشتم به تلاش کرده برای نفس کشیدن ادامه میدادم که بلخره تونستم نفس بکشم و اشکام ریختن پایین به اطرافم که نگاه کردم دیدم بیرونم والا وجونگکوک و یورا کنارم هستند که الا گفت
¥سوا حالت خوبه(نگران)
+اره یکم خوبم(نفس نفس زدن،بغض)
§دختر داشتی به کشتنمون میدادی چرا اینطوری شدی
+نمیدونم وقتی داخل چادر شدم اینطوری شدم انگار یکی داشت خفم میکرد ولی کسی نبود تو مغزم هم یه صدای سوت میومد صدا هارو نمیشنیدم
¥ای خدا الهی بمیرم برات که اینطوری نشی
+خدا نکنه ولی از این اتفاق کسی نمیخوام باخبر بشه فهمیدین؟
¥باشه
پرش زمانی به یک سال بعد
ـــــــــــــــــــــــــ
پارت۲۸
ویو سوا
فک کرده من پشیمون میشم اخه براچی باید پشیمون یه ادم اشتباه بشم من مگه چلم هوففف
+الا من میرم تو چادرم بخوابم
¥باشه عزیزم برو منم یکم دیگه میام
+اوکی خدافظ بچه ها
|سوا اینو یادت نره من هیچوقت به جیمین خیانت نمیکنم و ولش نمیکنم
+به من چه الان که به من میگی چس.خل
-بیا ماهم بریم دیگه سویون
+برین دیگه نبینمتون
بعد از اینکه حرفام تموم شد به سمت چادر حرکت کردم ورفتم داخل وقتی رفتم داخل نمیتونستم نفس بکشم و چشمام داشت تار میدید ولی بیهوش نمیشدم انگار یکی میخواست خفم کنه تا اینکه دیدم دونفر اومدن داخل ولی نمیدیدمشون صداشون رو هم نمیشنیدم تو مغزم سوت میکشید داره وه اتفاقی میوفته همینطوری داشتم به تلاش کرده برای نفس کشیدن ادامه میدادم که بلخره تونستم نفس بکشم و اشکام ریختن پایین به اطرافم که نگاه کردم دیدم بیرونم والا وجونگکوک و یورا کنارم هستند که الا گفت
¥سوا حالت خوبه(نگران)
+اره یکم خوبم(نفس نفس زدن،بغض)
§دختر داشتی به کشتنمون میدادی چرا اینطوری شدی
+نمیدونم وقتی داخل چادر شدم اینطوری شدم انگار یکی داشت خفم میکرد ولی کسی نبود تو مغزم هم یه صدای سوت میومد صدا هارو نمیشنیدم
¥ای خدا الهی بمیرم برات که اینطوری نشی
+خدا نکنه ولی از این اتفاق کسی نمیخوام باخبر بشه فهمیدین؟
¥باشه
پرش زمانی به یک سال بعد
- ۲.۹k
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط