ظهور ازدواج
ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۴۰۸
گرفته گفت جیمین :چون تو بهش امید داشتي
پوزخند زدم و گفتم الا : تو هم برای کشیدنم تو اين بازي کثيف دست گذاشتي رو اميد هام نه؟
چيزي نگفت. سرمو کج کردم سمتش و با نفرت گفتم
الا: با همین امیدها خریدیم.
لبهاشو با درد شديدي به هم فشرد. با بغض دستامو از هم باز کردم و لبخند داغوني زدم و پر کنایه گفتم الا :اما دیگه هیچي براي از دست دادن ندارم..هيچي نه خانواده نه پول نه غرور،نه ابرو..نه حتي..حتي جسمم دیگه مال خودم نیست اونم فروختم. پس ندارمش... فقط .. یه بچه ممکنه داشته باشم که اونم هنوز به وجود نیومده ازم خریدیش
خيلي گرفته و خرد شده سرشو به سمت مخالفم کج کرد. با نفرت از لاي دندونام گفتم الا: اگه مادرم نبود حتي از گشنگي در حال مرگ هم بودم تن به این بازی نمیدادم..
خيلي تلخ گفت جیمین : میدونم.
میدونه..دهه ..همونجور بیحال نگاش کردم اونم سرشو چرخوند سمتم و نگام کرد. چشماي ابي اونم پر از درد و عذاب بود..این درد قلبمو بیشتر میکرد. درمونده و خسته نگاه ازش کندم و به روبروم خیره شدم و
خشک گفتم الا: میخوام برم خونه سابقم.. میخوام تنها باشم..میخوام جايي باشم که مادرم قبلاً بوده میخوام.. چند ساعت مال خودم باشم.. حرفي نزد.
نترس فرار نمیکنم.. تو که همه چیزم رو میدونی پس میدوني نه کسي رو دارم و نه جایی رو که برم.. برمیگردم... مجبورم برگردم.
حرفي نزد اما دیدم که داره میره سمت خونه ام.. جلوي در كوچيك خونه داغون و اجاره اي سابقم نگه داشت گفت
جیمین: دو ساعت دیگه میام دنبالت..
درمونده دستمو سمت دستگیره بردم که اروم و خیلی گرفته
و مظلوم گفت جیمین: معذرت میخوام
به زور و متعجب نگاش کردم. به روبروش خیره بود و داغون
جیمین: اگه دردي بهت دادم معذرت میخوام..
و سرفه اي زد. عکس العملي نشون ندادم و پیاده شدم.
سرفه میزد. گرفته رفتم سمت خونه..جلوي در برگشتم نگاش کردم.
سرشو روي فرمون گذاشته بود. دلم گرفت..
من..نباید دردمو سر اون خالی میکردم.. تقصیر اون نبود نتونستم بهش بگم فقط یه چیز دیگه برام مونده و خيلي میترسم که از دستش بدم و اونم تويي جيمین ترينر....اره... فقط جیمین برام مونده
باید دید سرنوشت تو رو چطور ازم میگیره. با بغض و نفس خيلي سنگيني قدم گذاشتم داخل من اینجا بودم..اینجا زندگی میکردم..
با مادرم پردرد رفتم سمت قاب عکسش با بغض خيلي شديدي دست
روش کشیدم اخ.. سرم داشت میترکید داغون سرمو به دیوار تکیه دادم.
غمزده و ناراحت سمت کمد لباسهاش.. چند دست لباسی که داشت..
چونه ام لرزید شسته بودمشون و اتو زده بودمشون به امید اینکه برگرده و
بپوشتشون اما... لرزون بيني مو بالا کشیدم و نوازششون کردم. دیگه هیچ وقت نمیتونه بپوشتشون. همه امیدهام نابود شده بود
اروم رو زمین نشستم. ديگه حتي ناي وایستادن نداشتم..
( فصل سوم ) پارت ۴۰۸
گرفته گفت جیمین :چون تو بهش امید داشتي
پوزخند زدم و گفتم الا : تو هم برای کشیدنم تو اين بازي کثيف دست گذاشتي رو اميد هام نه؟
چيزي نگفت. سرمو کج کردم سمتش و با نفرت گفتم
الا: با همین امیدها خریدیم.
لبهاشو با درد شديدي به هم فشرد. با بغض دستامو از هم باز کردم و لبخند داغوني زدم و پر کنایه گفتم الا :اما دیگه هیچي براي از دست دادن ندارم..هيچي نه خانواده نه پول نه غرور،نه ابرو..نه حتي..حتي جسمم دیگه مال خودم نیست اونم فروختم. پس ندارمش... فقط .. یه بچه ممکنه داشته باشم که اونم هنوز به وجود نیومده ازم خریدیش
خيلي گرفته و خرد شده سرشو به سمت مخالفم کج کرد. با نفرت از لاي دندونام گفتم الا: اگه مادرم نبود حتي از گشنگي در حال مرگ هم بودم تن به این بازی نمیدادم..
خيلي تلخ گفت جیمین : میدونم.
میدونه..دهه ..همونجور بیحال نگاش کردم اونم سرشو چرخوند سمتم و نگام کرد. چشماي ابي اونم پر از درد و عذاب بود..این درد قلبمو بیشتر میکرد. درمونده و خسته نگاه ازش کندم و به روبروم خیره شدم و
خشک گفتم الا: میخوام برم خونه سابقم.. میخوام تنها باشم..میخوام جايي باشم که مادرم قبلاً بوده میخوام.. چند ساعت مال خودم باشم.. حرفي نزد.
نترس فرار نمیکنم.. تو که همه چیزم رو میدونی پس میدوني نه کسي رو دارم و نه جایی رو که برم.. برمیگردم... مجبورم برگردم.
حرفي نزد اما دیدم که داره میره سمت خونه ام.. جلوي در كوچيك خونه داغون و اجاره اي سابقم نگه داشت گفت
جیمین: دو ساعت دیگه میام دنبالت..
درمونده دستمو سمت دستگیره بردم که اروم و خیلی گرفته
و مظلوم گفت جیمین: معذرت میخوام
به زور و متعجب نگاش کردم. به روبروش خیره بود و داغون
جیمین: اگه دردي بهت دادم معذرت میخوام..
و سرفه اي زد. عکس العملي نشون ندادم و پیاده شدم.
سرفه میزد. گرفته رفتم سمت خونه..جلوي در برگشتم نگاش کردم.
سرشو روي فرمون گذاشته بود. دلم گرفت..
من..نباید دردمو سر اون خالی میکردم.. تقصیر اون نبود نتونستم بهش بگم فقط یه چیز دیگه برام مونده و خيلي میترسم که از دستش بدم و اونم تويي جيمین ترينر....اره... فقط جیمین برام مونده
باید دید سرنوشت تو رو چطور ازم میگیره. با بغض و نفس خيلي سنگيني قدم گذاشتم داخل من اینجا بودم..اینجا زندگی میکردم..
با مادرم پردرد رفتم سمت قاب عکسش با بغض خيلي شديدي دست
روش کشیدم اخ.. سرم داشت میترکید داغون سرمو به دیوار تکیه دادم.
غمزده و ناراحت سمت کمد لباسهاش.. چند دست لباسی که داشت..
چونه ام لرزید شسته بودمشون و اتو زده بودمشون به امید اینکه برگرده و
بپوشتشون اما... لرزون بيني مو بالا کشیدم و نوازششون کردم. دیگه هیچ وقت نمیتونه بپوشتشون. همه امیدهام نابود شده بود
اروم رو زمین نشستم. ديگه حتي ناي وایستادن نداشتم..
- ۵.۴k
- ۱۱ آذر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط