THE NAME...
THE NAME...
وقتی اسمون به رنگ خون شد.
💔🥲 ...
نفسش کم اومده بود و دیگه نایی برای دویدن نداشت.
اما هنوز بهش نرسیده بود.
صداش میزد . التماسش میکرد . تقلا میکرد.
اما فایده ای نداشت.
پاهاش سست شده بود و دیگه حسشون نمیکرد.
روی زانو هاش افتاد . موهای بلندش دروش رو مثل حفاظی گرفته بودن.
مردم دورش حلقه زدن.
ولی اون فقط گریه میکرد و صداش میزد.
صداش میزد اما بی هدف.
شاید فقط برای دوباره دیدن اون چشما.
شاید فقط برای توجیح کردن بی فایده خودش.
بی خبر از اینکه اون حالا اونقدر دوره که حتی صداش رو نمیشنوه.
فردای اون روز مثل همیشه وارد کمپانی شد.
از دیروز صداش گرفته بود و از شدت گریه های شب گذشته گودی زیر چشماش بود.
مشغول کاراش شد که صدای فریاد از بیرون حواسش رو پرت کرد .
به طرف پشت بوم رفت و قلبش ایستاد .
چرا که حالا کسی که مالک حقیقی قلبش بود لبه ی پرتگاهی وایستاده بود .
دخترک فریاد کشید.
_هانننن چه مرگتهههه.می خوای چیکار کنیی!
و اشک از چشمانش جاری شد.
پسرک لبخند تلخی زد دخترک یاد روز قبل افتاد.
زمانی که لحظه ای قلبش فراموش کرد متعلق به کسی است.
لحظه ای که با دست خودش به اون خیانت کرد.
دخترک روی زمین افتاد و باز هم التماس کرد:
_تروهدا اینکار رو نکن بزار برات توضیح بدم. تروخدا اینکار رو با من نکن هان من اشتباه کردم ، مست بودم نمیفهمیدم چی کار میکنم.😭
پسرک لبخندی زد ولی بیشتر به پرتگاه نزدیک شد.
دختر دوباره فریاد کشید و التماس کرد:
_نه هان لطفا اگه بری میمیرم😭
حالا اشک در چشمان پسر حلقه زده بود. و چیزی زمزمه میکرد. که فقط کلماتی از اون به گوش دختر رسید.
_...عاشقتم...فراموشم نکن...زنده بمون...ادامه بده...خداحافظ قشنگ ترین لیل زندگیم...
دختر به دنبالش دوید اما دیر بود.
حالا بدن پسر کیلومتر ها پایین تر غرق در دریای خون بود.
و همین موقع بود که زندگی دختر به معنای واقعی پوچ و خالی از هر احساسی شد.
حالا از عشق فقط دو چیز براش مونده:
یک ،نامش و دو،یادش.
...
ببخشید یه مدت نبودم. امتحانات و محرم و مراسمات مختلف🙃
....
@w.h.s.scenario.2025
وقتی اسمون به رنگ خون شد.
💔🥲 ...
نفسش کم اومده بود و دیگه نایی برای دویدن نداشت.
اما هنوز بهش نرسیده بود.
صداش میزد . التماسش میکرد . تقلا میکرد.
اما فایده ای نداشت.
پاهاش سست شده بود و دیگه حسشون نمیکرد.
روی زانو هاش افتاد . موهای بلندش دروش رو مثل حفاظی گرفته بودن.
مردم دورش حلقه زدن.
ولی اون فقط گریه میکرد و صداش میزد.
صداش میزد اما بی هدف.
شاید فقط برای دوباره دیدن اون چشما.
شاید فقط برای توجیح کردن بی فایده خودش.
بی خبر از اینکه اون حالا اونقدر دوره که حتی صداش رو نمیشنوه.
فردای اون روز مثل همیشه وارد کمپانی شد.
از دیروز صداش گرفته بود و از شدت گریه های شب گذشته گودی زیر چشماش بود.
مشغول کاراش شد که صدای فریاد از بیرون حواسش رو پرت کرد .
به طرف پشت بوم رفت و قلبش ایستاد .
چرا که حالا کسی که مالک حقیقی قلبش بود لبه ی پرتگاهی وایستاده بود .
دخترک فریاد کشید.
_هانننن چه مرگتهههه.می خوای چیکار کنیی!
و اشک از چشمانش جاری شد.
پسرک لبخند تلخی زد دخترک یاد روز قبل افتاد.
زمانی که لحظه ای قلبش فراموش کرد متعلق به کسی است.
لحظه ای که با دست خودش به اون خیانت کرد.
دخترک روی زمین افتاد و باز هم التماس کرد:
_تروهدا اینکار رو نکن بزار برات توضیح بدم. تروخدا اینکار رو با من نکن هان من اشتباه کردم ، مست بودم نمیفهمیدم چی کار میکنم.😭
پسرک لبخندی زد ولی بیشتر به پرتگاه نزدیک شد.
دختر دوباره فریاد کشید و التماس کرد:
_نه هان لطفا اگه بری میمیرم😭
حالا اشک در چشمان پسر حلقه زده بود. و چیزی زمزمه میکرد. که فقط کلماتی از اون به گوش دختر رسید.
_...عاشقتم...فراموشم نکن...زنده بمون...ادامه بده...خداحافظ قشنگ ترین لیل زندگیم...
دختر به دنبالش دوید اما دیر بود.
حالا بدن پسر کیلومتر ها پایین تر غرق در دریای خون بود.
و همین موقع بود که زندگی دختر به معنای واقعی پوچ و خالی از هر احساسی شد.
حالا از عشق فقط دو چیز براش مونده:
یک ،نامش و دو،یادش.
...
ببخشید یه مدت نبودم. امتحانات و محرم و مراسمات مختلف🙃
....
@w.h.s.scenario.2025
- ۲۳
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط