ددیمینی جیمینی
𝑀𝑦 𝐴𝑛𝑔𝑒𝑙 | 𝑝𝑎𝑟𝑡 35
-د-دیمینی!!!! ( جیمینی!!!! )
سمت جیمین و یونگی که وسط چمن ها در حال تلاش برای چادر زدن بودن دوید.
-اووه کوکی... فکر کردم تهیونگ گفت دیرتر میاین
-نینی گف ژ-ژود بیایم! ( نینی گفت زود بیایم! )
-خب نظرت چیه-
-برو کنار احمق
تهیونگ گفت و جیمین رو کنار زد و در عرض چند دقیقه یه چادر بزرگ و خفن برپا کرد و وسایلی که برای امروز و چادر زدن و اینا خریده بود رو همرو گذاشت تو چادر... مثلا یه یخچال کوچیک و سبک، یه سری تشک بادی و پتو و... ، یه باربیکیو کوچیک که البته مال جیمین اینا بود و یه سری صندلی تاشو و میز تاشو و اینا...
-وواووو
جونگکوک دوید توی چادر.
-یاد بگیر!!
جیمین دست یونگی رو کشید توی چادر و تهیونگ رو هم کنار زد.
-هی!
-چیه؟ انتظار تشکر که نداری؟ وظیفه ات بود...
و به راهش ادامه داد...
جونگکوک روی زمین جلوی پنکه نشسته بود و از بادی که به صورتش میخورد خوشش میومد و نخودی میخندید.
-زمین سرده نه؟ میخای برم برات پتو بیارم؟؟
-ن-نح!!
-دکتر گفته بود زمین سرد یا سفت برات خوب نیست!
و یکی از تشک بادی هارو زیرش گذاشت و روش پتو انداخت تا نرم باشه و بعد جونگکوک رو روش گذاشت و شیرموز هم دستش داد.
-تا حالا ندیده بودم کرم بپوشی...
یونگی گفت و تهیونگ نادیده اش گرفت. راست میگفت چون تهیونگ قبلن فقط مشکی میپوشید.
...
واسه ناهار ساندویچ هایی که جیمین درست کرده بود رو خوردن و حالا که بعد از ظهر بود تصمیم گرفتن برن دور و ور بچرخن چون به جز منطقه ۳۰۰۰ متری ای که مال کمپ زدن و همین چادر زدن و اینا بود دورشون جنگل بود.
-وووااااوووو
جونگکوک گفت و به جنگل رو به روش که پر از پروانه بود نگاه کرد.
و خواست دنبال یکیشون بدوعه و بگیرتش که تهیونگ گرفتش.
-وایسا ببینم!
-چ-چلا؟( چرا؟ )
-چون ممکنه بخوری زمین... زمین اینجا خیلی کج و کوله اش
جونگکوک اخم کرد ولی مقاومت نکرد.
بعد از حدودا یک ساعت راه رفتن و عکس گرفتن و خوش گذروندن تو جنگل به خاطر تاریک شدن هوا به چادرشون برگشتن و تصمیم گرفتن برای شام توی باربیکیو گوشت کباب کنن.
تهیونگ جونگکوک که حین برگشت تو بغلش خوابیده بود رو توی چادر روی تشک گذاشت و پتو رو روش کشید و بوسه ای رو موهاش گذاشت و بیرون اومد.
جیمین گوشت هایی که نازک بریده بودن رو روی باربیکیو چید.
یونگی هم داشت گوش هارو تند تند برمیگردوند و حواسش بود تا به حد کافی بپزن و تهیونگ گوشت هارو با قیچی تکه تکه میکرد.
-خب... امادس!
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
نویسنده صحبت میکنه...
۶ پارت مونده حسابی حمایت کنینننننن✨🌱
عاشق همتونم که انقدر خوبینننن و بهم پیام های گوگولی مگولی میدین و نظرات گوگولی مگولی میزارینننن😭
یه چیزی راجب فیک بعدی که خیلی پرسیده بودین اینکه فیک بعدی کوکویهه🪽✨
-د-دیمینی!!!! ( جیمینی!!!! )
سمت جیمین و یونگی که وسط چمن ها در حال تلاش برای چادر زدن بودن دوید.
-اووه کوکی... فکر کردم تهیونگ گفت دیرتر میاین
-نینی گف ژ-ژود بیایم! ( نینی گفت زود بیایم! )
-خب نظرت چیه-
-برو کنار احمق
تهیونگ گفت و جیمین رو کنار زد و در عرض چند دقیقه یه چادر بزرگ و خفن برپا کرد و وسایلی که برای امروز و چادر زدن و اینا خریده بود رو همرو گذاشت تو چادر... مثلا یه یخچال کوچیک و سبک، یه سری تشک بادی و پتو و... ، یه باربیکیو کوچیک که البته مال جیمین اینا بود و یه سری صندلی تاشو و میز تاشو و اینا...
-وواووو
جونگکوک دوید توی چادر.
-یاد بگیر!!
جیمین دست یونگی رو کشید توی چادر و تهیونگ رو هم کنار زد.
-هی!
-چیه؟ انتظار تشکر که نداری؟ وظیفه ات بود...
و به راهش ادامه داد...
جونگکوک روی زمین جلوی پنکه نشسته بود و از بادی که به صورتش میخورد خوشش میومد و نخودی میخندید.
-زمین سرده نه؟ میخای برم برات پتو بیارم؟؟
-ن-نح!!
-دکتر گفته بود زمین سرد یا سفت برات خوب نیست!
و یکی از تشک بادی هارو زیرش گذاشت و روش پتو انداخت تا نرم باشه و بعد جونگکوک رو روش گذاشت و شیرموز هم دستش داد.
-تا حالا ندیده بودم کرم بپوشی...
یونگی گفت و تهیونگ نادیده اش گرفت. راست میگفت چون تهیونگ قبلن فقط مشکی میپوشید.
...
واسه ناهار ساندویچ هایی که جیمین درست کرده بود رو خوردن و حالا که بعد از ظهر بود تصمیم گرفتن برن دور و ور بچرخن چون به جز منطقه ۳۰۰۰ متری ای که مال کمپ زدن و همین چادر زدن و اینا بود دورشون جنگل بود.
-وووااااوووو
جونگکوک گفت و به جنگل رو به روش که پر از پروانه بود نگاه کرد.
و خواست دنبال یکیشون بدوعه و بگیرتش که تهیونگ گرفتش.
-وایسا ببینم!
-چ-چلا؟( چرا؟ )
-چون ممکنه بخوری زمین... زمین اینجا خیلی کج و کوله اش
جونگکوک اخم کرد ولی مقاومت نکرد.
بعد از حدودا یک ساعت راه رفتن و عکس گرفتن و خوش گذروندن تو جنگل به خاطر تاریک شدن هوا به چادرشون برگشتن و تصمیم گرفتن برای شام توی باربیکیو گوشت کباب کنن.
تهیونگ جونگکوک که حین برگشت تو بغلش خوابیده بود رو توی چادر روی تشک گذاشت و پتو رو روش کشید و بوسه ای رو موهاش گذاشت و بیرون اومد.
جیمین گوشت هایی که نازک بریده بودن رو روی باربیکیو چید.
یونگی هم داشت گوش هارو تند تند برمیگردوند و حواسش بود تا به حد کافی بپزن و تهیونگ گوشت هارو با قیچی تکه تکه میکرد.
-خب... امادس!
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
نویسنده صحبت میکنه...
۶ پارت مونده حسابی حمایت کنینننننن✨🌱
عاشق همتونم که انقدر خوبینننن و بهم پیام های گوگولی مگولی میدین و نظرات گوگولی مگولی میزارینننن😭
یه چیزی راجب فیک بعدی که خیلی پرسیده بودین اینکه فیک بعدی کوکویهه🪽✨
- ۹.۶k
- ۲۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط