روز چادر زنی فرا رسیده بود و جونگکوک دل تو دلش نبود و داشت ...
𝑀𝑦 𝐴𝑛𝑔𝑒𝑙 | 𝑝𝑎𝑟𝑡 34
روز چادر زنی فرا رسیده بود و جونگکوک دل تو دلش نبود و داشت از خوشحالی میمرد. با کمک تهیونگ چندتا شیرینی و اینا درست کرده بود و از چند روز قبل لباسش که یه تیشرت اور سایز کرم و یه شلوارک جین بود انتخاب کرده بود و کلی با نینیشون درمورد اینکه هوا چقدر خوبه و چقدر خوش میگذره و اینکه شیرینی درست کرده و اینکه چرا نمیاد بیرون تا ببینه حرف زده بود.
ساعت ۱۲ قرار بود توی یه منطقه برای اینجور چیزا باشن و حالا ساعت ۱۰ بود.
-ددی!!
تهیونگ تو عالم خواب دستش دور کمر جونگکوک حلقه شد و توی بغلش کشیدش و یکی از پلک هاشو باز کرد.
-جون دلم؟ درد داری؟ چیزی هوس کردی؟
-پ-پاشووو ب-باید بلیم!( پاشووو باید بریم! )
-زوده خوشگلم بگیر بخواب...
-ن-نح!!
-به مسیح زوده قربونت برم
و پتو رو روی خودش و جونگکوک کشید و پیشونیش رو بوسید.
-ن-نح!!
جونگکوک با اخم گفت. تهیونگ اهی کشید.
-یکساعت مونده ها
-د-دیل میشه!( دیر میشه! )
ته یونگ لبخند محوی زد.
-باشه... هرچی تو بگی.. حالا چیکار کنم؟
-پ-پاشو!
...
لباس هاش رو پوشیده بود و یه سبد پر از خوراکی و البته کوکی هایی که درست کرده بود هم دستش بود و یه سری لباس و وسایل برای یه شب موندن و برای چادر زدن و اینا و حالا منتظر تهیونگ که داشت لباس میپوشید بود.
-ن-نینی ببین د-ددی چگد ششکیه( نینی ببین ددی چقد سکسیه)
ولی بعد اخمی کرد و به شکمش که به خاطر تیشرت اور سایز کرم خیلی بر امدگیش معلوم نبود نگاه کرد.
-ددی مال ک-کوکیه ها!! دفعه باشم!! ت-تاژه ن-نیمیشه ددی شداش ت-تنی! ( ددی مال کوکیه ها!! گفته باشم!! تازه نمیشه ددی صداش کنی! )
و ضربه ای به شکمش زد که صدای بم تهیونگ تو گوشش پیچید.
-فرشته کوچولو من به نینی حسودی کرده هوم؟
-ن-نکیرم! ( نخیرم! )
-پس چی؟
جونگکوک به لباس تهیونگ ( *لباسی که توی کاور فیک پوشیده رو تصور کنید. ) نگاه کرد که با لباس خودش ست شده بود.
-بلیم! ( بریم! )
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
نویسنده صحبت میکنه...
واقعا دمتون گرم که رسوندین شرط هاروووو خودم هم فکر میکردم تا دو سه روز نرسه ولی به این زودی رسیددد
این سری شرط نداریم و از اونجایی که پارت خیلی کوتاهی بود بازم میزارم ✨
بچه ها چیزی به پایان فیک نمونده ها... ۷ پارت... 😭
#تهکوک#فیک#اسمات#بی_تی_اس#فیکشن#رمان
روز چادر زنی فرا رسیده بود و جونگکوک دل تو دلش نبود و داشت از خوشحالی میمرد. با کمک تهیونگ چندتا شیرینی و اینا درست کرده بود و از چند روز قبل لباسش که یه تیشرت اور سایز کرم و یه شلوارک جین بود انتخاب کرده بود و کلی با نینیشون درمورد اینکه هوا چقدر خوبه و چقدر خوش میگذره و اینکه شیرینی درست کرده و اینکه چرا نمیاد بیرون تا ببینه حرف زده بود.
ساعت ۱۲ قرار بود توی یه منطقه برای اینجور چیزا باشن و حالا ساعت ۱۰ بود.
-ددی!!
تهیونگ تو عالم خواب دستش دور کمر جونگکوک حلقه شد و توی بغلش کشیدش و یکی از پلک هاشو باز کرد.
-جون دلم؟ درد داری؟ چیزی هوس کردی؟
-پ-پاشووو ب-باید بلیم!( پاشووو باید بریم! )
-زوده خوشگلم بگیر بخواب...
-ن-نح!!
-به مسیح زوده قربونت برم
و پتو رو روی خودش و جونگکوک کشید و پیشونیش رو بوسید.
-ن-نح!!
جونگکوک با اخم گفت. تهیونگ اهی کشید.
-یکساعت مونده ها
-د-دیل میشه!( دیر میشه! )
ته یونگ لبخند محوی زد.
-باشه... هرچی تو بگی.. حالا چیکار کنم؟
-پ-پاشو!
...
لباس هاش رو پوشیده بود و یه سبد پر از خوراکی و البته کوکی هایی که درست کرده بود هم دستش بود و یه سری لباس و وسایل برای یه شب موندن و برای چادر زدن و اینا و حالا منتظر تهیونگ که داشت لباس میپوشید بود.
-ن-نینی ببین د-ددی چگد ششکیه( نینی ببین ددی چقد سکسیه)
ولی بعد اخمی کرد و به شکمش که به خاطر تیشرت اور سایز کرم خیلی بر امدگیش معلوم نبود نگاه کرد.
-ددی مال ک-کوکیه ها!! دفعه باشم!! ت-تاژه ن-نیمیشه ددی شداش ت-تنی! ( ددی مال کوکیه ها!! گفته باشم!! تازه نمیشه ددی صداش کنی! )
و ضربه ای به شکمش زد که صدای بم تهیونگ تو گوشش پیچید.
-فرشته کوچولو من به نینی حسودی کرده هوم؟
-ن-نکیرم! ( نخیرم! )
-پس چی؟
جونگکوک به لباس تهیونگ ( *لباسی که توی کاور فیک پوشیده رو تصور کنید. ) نگاه کرد که با لباس خودش ست شده بود.
-بلیم! ( بریم! )
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
نویسنده صحبت میکنه...
واقعا دمتون گرم که رسوندین شرط هاروووو خودم هم فکر میکردم تا دو سه روز نرسه ولی به این زودی رسیددد
این سری شرط نداریم و از اونجایی که پارت خیلی کوتاهی بود بازم میزارم ✨
بچه ها چیزی به پایان فیک نمونده ها... ۷ پارت... 😭
#تهکوک#فیک#اسمات#بی_تی_اس#فیکشن#رمان
- ۹.۹k
- ۲۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط