وووواااوو چچگد گگشنگه
𝑀𝑦 𝐴𝑛𝑔𝑒𝑙 | 𝑝𝑎𝑟𝑡 33
-وووواااوو چ-چگد گ-گشنگه!
-اهوم... به زور این یونگی رو راضی کردم که برای چادر زدن و یه شب موندن بریم اینجا تازه! الان هوا خیلی خوبههه و...
جیمین همینجور داشت حرف میزد ولی جونگکوک به عکسی که توی گوشی جیمین بود نگاه میکرد بعد هم به تهیونگ که تو بالکن داشت با تلفن حرف میزد.
و بعد سمتش رفت.
-ددی!! د-ددی!!
-یه لحظه
جونگکوک اخمی کرد و دستش رو کشید.
-ددی!!!
-یه لحظه وایسا عزیزم
-نیمیخوام!!!!! الان د-دوش ت-تن!( نیمیخوام!!!!!! الان گوش کن! )
-وایسا دیگه اه!!!!
صداشو بالا برد که دست جونگکوک افتاد. این اولین دفعه ای بود که تهیونگ اینکارو میکنه... و وقتی برگشت تا معذرت خواهی کنه جونگکوک نبود.
-جونگکوک؟! جونگکوک؟!
یهو چشمش به جونگکوک خورد که از در خونه بیرون دوید.
چهارتا چهارتا پله هارو پایین رفت و جیمین که سعی داشت بفهمه چی شده رو کنار زد و دنبال جونگکوک که با گریه و با پاهای سفید و تپل شده به خاطر بارداری که به خاطر شلوارک بالای زانوش معلوم بود میدوید، دوید.
-وایسا ببینم!!
و دوید و درست قبل از اینکه تو خیابون ماشینی با سرعت بهش بزنه گرفتش و تو بغلش کشیدش.
-میدونی چقدر خطرناک بود خرگوشکم؟! میدونی ممکن بود تو و نینی با هم ددی رو ول کنین برین؟!
با صدای اروم میگفت نه عصبی.
-م-مده مهمه؟! ت-تو دیده ک-کوکی ل-لو دوس ندالی! ( مگه مهمه؟! تو دیگه کوکی رو دوس نداری! )
با هق هق میگفت. تهیونگ اهی کشید و بوسه ای رو شونه اش که بخاطر اینکه تیشرت تهیونگ که براش بزرگ بود رو پوشیده بود معلوم بود گذاشت.
-تو که میدونی من از همه بیشتر دوست دارم چرا هی اینو میگی؟
-د-دیده ن-ندالی! تو شر ک-کوکی داد ژ-ژدی!( دیگه نداری! تو سر کوکی داد زدی! )
-متاسفم باشه؟ حواسم نبود که تو کوکی خودمی که از گل کمتر نباید بهت بگم
-چ...
براید استایل بغلش کرد و سمت خونه رفت.
-خب... حالا امگا کوچولو من چی میخواست بگه؟
چشمای جونگکوک برق زد و کلا اشکاش رو فراموش کرد.
-د-دیمینی و د-دتر میخوان بلن چادل ژنی!( جیمینی و دکتر میخوان برن چادر زنی! )
-خب؟
-کوکی ه-هم م-میخاد!!
-میخای باهاشون بری پیک نیک؟
-ب-با دیمینی و د-دتر و ددی!
-هوففف بیخیال...
-ولی کوکی میخاد!!
با اخم بامزه ای گفت که باعث خنده تهیونگ شد.
-باشه فرشته من هرچی تو بگی
جونگکوک رو روی مبل کنار جیمین گذاشت و سراغ نگهبان های در که اجازه داده بودن جونگکوک تنها و تو اون وضع بره بیرون رفت تا تیکه تیکشون کنه.
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
خیلی وقته شرط نزاشتم ولی حالا کرمم گرفته😂
ˡᶦᵏᵉ:⁴⁰
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ:⁴⁵
سیسی ای که پیام داده بودی به خاطر تو گذاشتم✨
#تهکوک#فیک#اسمات#بی_تی_اس#فیکشن#رمان
-وووواااوو چ-چگد گ-گشنگه!
-اهوم... به زور این یونگی رو راضی کردم که برای چادر زدن و یه شب موندن بریم اینجا تازه! الان هوا خیلی خوبههه و...
جیمین همینجور داشت حرف میزد ولی جونگکوک به عکسی که توی گوشی جیمین بود نگاه میکرد بعد هم به تهیونگ که تو بالکن داشت با تلفن حرف میزد.
و بعد سمتش رفت.
-ددی!! د-ددی!!
-یه لحظه
جونگکوک اخمی کرد و دستش رو کشید.
-ددی!!!
-یه لحظه وایسا عزیزم
-نیمیخوام!!!!! الان د-دوش ت-تن!( نیمیخوام!!!!!! الان گوش کن! )
-وایسا دیگه اه!!!!
صداشو بالا برد که دست جونگکوک افتاد. این اولین دفعه ای بود که تهیونگ اینکارو میکنه... و وقتی برگشت تا معذرت خواهی کنه جونگکوک نبود.
-جونگکوک؟! جونگکوک؟!
یهو چشمش به جونگکوک خورد که از در خونه بیرون دوید.
چهارتا چهارتا پله هارو پایین رفت و جیمین که سعی داشت بفهمه چی شده رو کنار زد و دنبال جونگکوک که با گریه و با پاهای سفید و تپل شده به خاطر بارداری که به خاطر شلوارک بالای زانوش معلوم بود میدوید، دوید.
-وایسا ببینم!!
و دوید و درست قبل از اینکه تو خیابون ماشینی با سرعت بهش بزنه گرفتش و تو بغلش کشیدش.
-میدونی چقدر خطرناک بود خرگوشکم؟! میدونی ممکن بود تو و نینی با هم ددی رو ول کنین برین؟!
با صدای اروم میگفت نه عصبی.
-م-مده مهمه؟! ت-تو دیده ک-کوکی ل-لو دوس ندالی! ( مگه مهمه؟! تو دیگه کوکی رو دوس نداری! )
با هق هق میگفت. تهیونگ اهی کشید و بوسه ای رو شونه اش که بخاطر اینکه تیشرت تهیونگ که براش بزرگ بود رو پوشیده بود معلوم بود گذاشت.
-تو که میدونی من از همه بیشتر دوست دارم چرا هی اینو میگی؟
-د-دیده ن-ندالی! تو شر ک-کوکی داد ژ-ژدی!( دیگه نداری! تو سر کوکی داد زدی! )
-متاسفم باشه؟ حواسم نبود که تو کوکی خودمی که از گل کمتر نباید بهت بگم
-چ...
براید استایل بغلش کرد و سمت خونه رفت.
-خب... حالا امگا کوچولو من چی میخواست بگه؟
چشمای جونگکوک برق زد و کلا اشکاش رو فراموش کرد.
-د-دیمینی و د-دتر میخوان بلن چادل ژنی!( جیمینی و دکتر میخوان برن چادر زنی! )
-خب؟
-کوکی ه-هم م-میخاد!!
-میخای باهاشون بری پیک نیک؟
-ب-با دیمینی و د-دتر و ددی!
-هوففف بیخیال...
-ولی کوکی میخاد!!
با اخم بامزه ای گفت که باعث خنده تهیونگ شد.
-باشه فرشته من هرچی تو بگی
جونگکوک رو روی مبل کنار جیمین گذاشت و سراغ نگهبان های در که اجازه داده بودن جونگکوک تنها و تو اون وضع بره بیرون رفت تا تیکه تیکشون کنه.
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
خیلی وقته شرط نزاشتم ولی حالا کرمم گرفته😂
ˡᶦᵏᵉ:⁴⁰
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ:⁴⁵
سیسی ای که پیام داده بودی به خاطر تو گذاشتم✨
#تهکوک#فیک#اسمات#بی_تی_اس#فیکشن#رمان
- ۲۰.۳k
- ۲۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط