چون طفل که از تلخی داروست پریشان،با دوست پریشانم و بی دوس
چون طفل که از تلخی داروست پریشان،با دوست پریشانم و بی دوست پریشان
ابرو به هم آورده و گیسو زده بر هم،چون ابر که بر گنبد مینوست پریشان
مجموعه ی ناچیز من آشفته ی او باد،آن کس که وجودم همه از اوست پریشان
دست و دل من بر سر این سلسله لرزید،در جنگل گیسوی تو آهوست پریشان
با حوصله ی تنگ و دل سنگ چه سازم؟ ،با دوست پریشانم و بی دوست پریشان…
.
ابرو به هم آورده و گیسو زده بر هم،چون ابر که بر گنبد مینوست پریشان
مجموعه ی ناچیز من آشفته ی او باد،آن کس که وجودم همه از اوست پریشان
دست و دل من بر سر این سلسله لرزید،در جنگل گیسوی تو آهوست پریشان
با حوصله ی تنگ و دل سنگ چه سازم؟ ،با دوست پریشانم و بی دوست پریشان…
.
- ۳.۳k
- ۲۳ دی ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط