لیام با دوستم صحبت کردم تا توی یه کتابخونه نزدیک برج ایفل مشغول ...
"𝙼𝚈 𝙷𝚄𝚂𝙱𝙰𝙽𝙳 𝚆𝙸𝙵𝙴"
"𝙿𝙰𝚁𝚃_𝟷𝟾"
لیام ــــ با دوستم صحبت کردم تا توی یه کتابخونه نزدیک برج ایفل مشغول به کار بشی ، حالام برو استراحت کن
تشکری میکنم و به سمت اتاقم میرم و همین که در را میبندم روی تخت ولو میشوم
اشکهایم یکی پس از دیگری جاری میشدند و من هیچ کنترلی روی آنها نداشتم
قرص خوابی زیر زبانم میگذارم و چشمهایم را میبندم و با فکر آیندهای نامعلوم به خواب میروم
"تهیونگ ویو"
لبخند زوری زدم و برای مادر و خاله که با ذوق نگاهمان میکردند دست تکان میدادم و سعی میکردم به دست حلقه شدهی الا دور بازویم بیتوجه باشم
دستهی چمدانم را سفت میچسبم و از خدا میخواهم تا هر چه زودتر این کابوس پایان یابد
شماره پروازمان که روی صفحه نمایش بزرگ فرودگاه اعلان میشود از خدا خواسته به گیت پرواز میروم و اهمیتی به الا که مثل کنه آویزانم شده بود نمیدهم
مادر و خاله فکر همه جا را کرده بودند و صندلیهایمان را کنار هم قرار دادند اما جیمین مکارانه صندلیهایمان را عوض کرد چون میدانست که اگر کنارم بشیند تا آخر پرواز مخم را میخورد
تا چشم الا به شماره صندلیهایمان میافتد لب و لوچهاش آویزان میشود و در دل احسنتی به جیمین میگویم و نیشخند زهراگینی میزنم
الا ــــ آخه چرا جاهامون و عوض کردن ؟ نمیشه با یکی جابجا کنیم پیش هم بشینیم ؟
در دل پوزخندی به تفکرات فانتزیاش میزنم و میگویم :
ــــ نه چارهای نیست ، باید چند ساعت و تحمل کنیم
با کنایه حرف میزنم اما او آنقدر گرفته است که متوجه نمیشود
ناراحت سری تکان میدهد و میخواهد به سمت صندلیاش برود که با یک حرکت غافلگیر کننده روی نوک پا میایستد و گونهام را میبوسد
"𝙱𝙻𝙰𝙲𝙺 𝙶𝙾𝙳𝙳𝙴𝚂𝚂"
"𝙿𝙰𝚁𝚃_𝟷𝟾"
لیام ــــ با دوستم صحبت کردم تا توی یه کتابخونه نزدیک برج ایفل مشغول به کار بشی ، حالام برو استراحت کن
تشکری میکنم و به سمت اتاقم میرم و همین که در را میبندم روی تخت ولو میشوم
اشکهایم یکی پس از دیگری جاری میشدند و من هیچ کنترلی روی آنها نداشتم
قرص خوابی زیر زبانم میگذارم و چشمهایم را میبندم و با فکر آیندهای نامعلوم به خواب میروم
"تهیونگ ویو"
لبخند زوری زدم و برای مادر و خاله که با ذوق نگاهمان میکردند دست تکان میدادم و سعی میکردم به دست حلقه شدهی الا دور بازویم بیتوجه باشم
دستهی چمدانم را سفت میچسبم و از خدا میخواهم تا هر چه زودتر این کابوس پایان یابد
شماره پروازمان که روی صفحه نمایش بزرگ فرودگاه اعلان میشود از خدا خواسته به گیت پرواز میروم و اهمیتی به الا که مثل کنه آویزانم شده بود نمیدهم
مادر و خاله فکر همه جا را کرده بودند و صندلیهایمان را کنار هم قرار دادند اما جیمین مکارانه صندلیهایمان را عوض کرد چون میدانست که اگر کنارم بشیند تا آخر پرواز مخم را میخورد
تا چشم الا به شماره صندلیهایمان میافتد لب و لوچهاش آویزان میشود و در دل احسنتی به جیمین میگویم و نیشخند زهراگینی میزنم
الا ــــ آخه چرا جاهامون و عوض کردن ؟ نمیشه با یکی جابجا کنیم پیش هم بشینیم ؟
در دل پوزخندی به تفکرات فانتزیاش میزنم و میگویم :
ــــ نه چارهای نیست ، باید چند ساعت و تحمل کنیم
با کنایه حرف میزنم اما او آنقدر گرفته است که متوجه نمیشود
ناراحت سری تکان میدهد و میخواهد به سمت صندلیاش برود که با یک حرکت غافلگیر کننده روی نوک پا میایستد و گونهام را میبوسد
"𝙱𝙻𝙰𝙲𝙺 𝙶𝙾𝙳𝙳𝙴𝚂𝚂"
- ۲۵۸
- ۱۱ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط