گزارش کردن فقط نشون دهنده ی عقده ی شماست دوست عزیز
گزارش کردن فقط نشون دهنده ی عقده ی شماست دوست عزیز!
چندپارتی:وقتی مافیا بود و....pt²
انگار یونجو وقتی نگاه پدرشو دید انگار که فهمید چخبره..بونجو میدونست که شاید پدرش یه روز این کارو کنه ولی مطمئن نبود.
دقیقا همون اتقاقی افتاد که ازش میترسید!
رفت جلوی پدرش:"ب..بابا تو...تو چیکار کردی؟؟"
جونگ سوک:"من باختم...قرار نبود ببازم یونجو..من..من چیزی نداشتم که سرش قمار کنم..قرار نبود..قرار نبود..قرار نبود ببازم.."
یونجو:"س..سر من..سر من قمار کردی؟؟..تو منو باختی؟؟"
بغض توی صداش شنیده میشد:"تو..تو..چیکار کردی با من..."
با داد گفت:"تو چطور پدری هستی هااا؟؟چطور تونستییی؟؟چطور تونستیی؟؟"
یکی از مرد های هیکلی گلوشو صاف کرد و با صدای بلند گفت:"خانم چوی!! فرصت زیاد ندارید..اگر تا ده دقیقه ی دیگه نیاید یه جور دیگه رفتار میکنیم!"
یونجو عصبی غرید:"من اصلا نمیدونم قراره برم کجا قراره پیش کی برم...مثلا اگه نیام چیکار میخواید بکنید؟؟"
+"خانم چوی..آقای پارک به ما گفتن که شمارو سالم ببریم..پس خواهشا بحث نکنید و حاضر بشید و با ما بیاید!"
"آقای پارککدوم خریه؟؟ من نمیام شماهم هر غلطی دلتون میخواد بکنید!"
مرد دیگه وارد خونه شد و به سمت یونجو رفت و گفت:"ببینید..ما دلمون نمیخواد کار به جاهای بد بکشه..دلمون نمیخواد آسیبی به شما برسه..ده دقیقه ی شما از همین حالا آغاز شد..خواهشا سریع باشید!"
یونجو وقتی هیکل اون مرد رو از نزدیک بهتر دید ترسید و نگاهی پر از خشم و نفرت به پدرش انداخت..با قدم های محکم به سمت اتاقش رفت..وقتی داشت وسایلش رو جمع میکرد اشکاش شروع به ریختن کرد..اون نمیدونست کجا میخواد بره...و اصلا اونفرد کیه..ناچار حاضر شد و با صورت خیس و ناراحت چمدون کوچیکشو دستش گرفت و به یمت در رفت ..وقتی میخواست بره باباش دستشو گرفت:"صبر کن...بگو که منو میبخشی!"
یونجو عصبی دستشو از دست پدرش بیرون کشید:"تو بدترین پدری هستی که یه آدم میتونه تو زندگیش داشته باشه...ازت متنفرم!"
اوندوتا مرد هیکلی همراهیش کردن تا ماشین..اون بزرگترین و خفن ترین ماشینی بود که یونجو تا الان تو زندگیش دیده بود!
سوار ماشین شد..تصورش از اون آدم که باعث شده بود پدرش ببازه یه هیولا بود..احساس میکرد قراره خیلی زجر بکشه..احساس میکرد کهاون آدم قراره اذیتش کنه و یا آسیب بهش بزنه..اشکاش شروع به ریختن کردن...سرش رو انداخت پایین و آروم گریه میکرد..
.
.
جیمین روی صندلی کنار پنجره نشسته بود وبه بیرون نگاه میکرد..یه حال عجیبی داشت..یه حال خیلی عجیب!
دیشب...شب عجیبی بود برای اون...براش عجیب بود که چرا یه نفر باید سر دخترش شرط ببنده..اون جونگ سوک چند باری توی بار دیده بود که داره قمار میکنه...فکر نمیکرد که اون یه دختر داره..و الان دختر جونگ سوک داره میاد پیش جیمین..جیمین عکس دختر جونگ سوک رو دیده بود قبل از قمار و میشه گفت حداقل جیمین میدونست یونجو چه شکلیه!
البته نمیدونست که..چی در انتظارشه..در نظرش بود اگه از اون دختر خوشش نیومد برش گردونه پیش باباش..تو همین فکرها بود که در اتاقش زده شد:"بیا تو.."
خدمتکار اومد داخل و گفت:"قربان..اومدن!"
جیمین نگاهی به خدمتکار میانسالش انداخت:"خیلی خب..اتاق دختره رو نشونش بده و شب بیارینش پیشم"
خدمتکار چشمی گفت و رفت..
یونجو:
اون عوضیا هیچی راجع به اون هیولایی که منو آوردن پیشش بهم نگفتن...هنوزم هیچ کدوم از اتفاقات رو باور نمیکردم...فکر میکردم که خوابم...ایکاش خواب بود!
وارد عمارت شدم...من تاحالا تو زندگیم عمارت به اون بزرگی ندیده بودم..طرف هر کی که بود..حداقل پولدار بود..عمارت خیلی قشنگی بود یه خانم میانسال که قیافش به نظر مهربون میومد اومد سمتم:"سلام دخترم..خوش اومدی!
آقا گفتن که اتاقتو نشونت بدم..دنبالم بیا"
آقا؟ احتمالا همون *آقای پارک* بود که من نمیشناختم..اون صاحب این عمارت بود..منو برد طبقه ی بالا و در قهوه ای ی اتاق رو باز کرد...اون قشنگترین اتاقی بود که میدیدم!...بزرگ بود..هیچ شباهتی به اتاق خودم نداشت..با اینکه اتاق خودم از اینجا خیلیی کوچیکتر بود..ولی من به همونم راضی بودم و ترجیح میدادم الان تو اتاق خودم خواب باشم تا اینکه صبح زود اینجا باشم..اون خانم گفت:"خب خب..اینم اتاقته عزیزم..برو راحت استراحت کن تا شب..شب باید بری آقای پارک رو ببینی.."
و بعد رفت..حتی بهم نگفت که چی صداش کنم!..نگاهی به اون تخت گرم و نرم توی اتاق انداختم...روی تخت نشستم..به دور و اطراف نگاه میکردم..اینجا..به نظر اونقدر هم بد نمیومد!
ادامه دارد...
نظرتون با ارزش و محترمه اگر محترمانه بیان بشه
اگر فکر میکنید فیک مشکلی داره و من قوانینی رو نقض کردم اشکالی نداره میتونید تو کامنت و یا پی وی بنده بگید تا مشکل حل شه
چندپارتی:وقتی مافیا بود و....pt²
انگار یونجو وقتی نگاه پدرشو دید انگار که فهمید چخبره..بونجو میدونست که شاید پدرش یه روز این کارو کنه ولی مطمئن نبود.
دقیقا همون اتقاقی افتاد که ازش میترسید!
رفت جلوی پدرش:"ب..بابا تو...تو چیکار کردی؟؟"
جونگ سوک:"من باختم...قرار نبود ببازم یونجو..من..من چیزی نداشتم که سرش قمار کنم..قرار نبود..قرار نبود..قرار نبود ببازم.."
یونجو:"س..سر من..سر من قمار کردی؟؟..تو منو باختی؟؟"
بغض توی صداش شنیده میشد:"تو..تو..چیکار کردی با من..."
با داد گفت:"تو چطور پدری هستی هااا؟؟چطور تونستییی؟؟چطور تونستیی؟؟"
یکی از مرد های هیکلی گلوشو صاف کرد و با صدای بلند گفت:"خانم چوی!! فرصت زیاد ندارید..اگر تا ده دقیقه ی دیگه نیاید یه جور دیگه رفتار میکنیم!"
یونجو عصبی غرید:"من اصلا نمیدونم قراره برم کجا قراره پیش کی برم...مثلا اگه نیام چیکار میخواید بکنید؟؟"
+"خانم چوی..آقای پارک به ما گفتن که شمارو سالم ببریم..پس خواهشا بحث نکنید و حاضر بشید و با ما بیاید!"
"آقای پارککدوم خریه؟؟ من نمیام شماهم هر غلطی دلتون میخواد بکنید!"
مرد دیگه وارد خونه شد و به سمت یونجو رفت و گفت:"ببینید..ما دلمون نمیخواد کار به جاهای بد بکشه..دلمون نمیخواد آسیبی به شما برسه..ده دقیقه ی شما از همین حالا آغاز شد..خواهشا سریع باشید!"
یونجو وقتی هیکل اون مرد رو از نزدیک بهتر دید ترسید و نگاهی پر از خشم و نفرت به پدرش انداخت..با قدم های محکم به سمت اتاقش رفت..وقتی داشت وسایلش رو جمع میکرد اشکاش شروع به ریختن کرد..اون نمیدونست کجا میخواد بره...و اصلا اونفرد کیه..ناچار حاضر شد و با صورت خیس و ناراحت چمدون کوچیکشو دستش گرفت و به یمت در رفت ..وقتی میخواست بره باباش دستشو گرفت:"صبر کن...بگو که منو میبخشی!"
یونجو عصبی دستشو از دست پدرش بیرون کشید:"تو بدترین پدری هستی که یه آدم میتونه تو زندگیش داشته باشه...ازت متنفرم!"
اوندوتا مرد هیکلی همراهیش کردن تا ماشین..اون بزرگترین و خفن ترین ماشینی بود که یونجو تا الان تو زندگیش دیده بود!
سوار ماشین شد..تصورش از اون آدم که باعث شده بود پدرش ببازه یه هیولا بود..احساس میکرد قراره خیلی زجر بکشه..احساس میکرد کهاون آدم قراره اذیتش کنه و یا آسیب بهش بزنه..اشکاش شروع به ریختن کردن...سرش رو انداخت پایین و آروم گریه میکرد..
.
.
جیمین روی صندلی کنار پنجره نشسته بود وبه بیرون نگاه میکرد..یه حال عجیبی داشت..یه حال خیلی عجیب!
دیشب...شب عجیبی بود برای اون...براش عجیب بود که چرا یه نفر باید سر دخترش شرط ببنده..اون جونگ سوک چند باری توی بار دیده بود که داره قمار میکنه...فکر نمیکرد که اون یه دختر داره..و الان دختر جونگ سوک داره میاد پیش جیمین..جیمین عکس دختر جونگ سوک رو دیده بود قبل از قمار و میشه گفت حداقل جیمین میدونست یونجو چه شکلیه!
البته نمیدونست که..چی در انتظارشه..در نظرش بود اگه از اون دختر خوشش نیومد برش گردونه پیش باباش..تو همین فکرها بود که در اتاقش زده شد:"بیا تو.."
خدمتکار اومد داخل و گفت:"قربان..اومدن!"
جیمین نگاهی به خدمتکار میانسالش انداخت:"خیلی خب..اتاق دختره رو نشونش بده و شب بیارینش پیشم"
خدمتکار چشمی گفت و رفت..
یونجو:
اون عوضیا هیچی راجع به اون هیولایی که منو آوردن پیشش بهم نگفتن...هنوزم هیچ کدوم از اتفاقات رو باور نمیکردم...فکر میکردم که خوابم...ایکاش خواب بود!
وارد عمارت شدم...من تاحالا تو زندگیم عمارت به اون بزرگی ندیده بودم..طرف هر کی که بود..حداقل پولدار بود..عمارت خیلی قشنگی بود یه خانم میانسال که قیافش به نظر مهربون میومد اومد سمتم:"سلام دخترم..خوش اومدی!
آقا گفتن که اتاقتو نشونت بدم..دنبالم بیا"
آقا؟ احتمالا همون *آقای پارک* بود که من نمیشناختم..اون صاحب این عمارت بود..منو برد طبقه ی بالا و در قهوه ای ی اتاق رو باز کرد...اون قشنگترین اتاقی بود که میدیدم!...بزرگ بود..هیچ شباهتی به اتاق خودم نداشت..با اینکه اتاق خودم از اینجا خیلیی کوچیکتر بود..ولی من به همونم راضی بودم و ترجیح میدادم الان تو اتاق خودم خواب باشم تا اینکه صبح زود اینجا باشم..اون خانم گفت:"خب خب..اینم اتاقته عزیزم..برو راحت استراحت کن تا شب..شب باید بری آقای پارک رو ببینی.."
و بعد رفت..حتی بهم نگفت که چی صداش کنم!..نگاهی به اون تخت گرم و نرم توی اتاق انداختم...روی تخت نشستم..به دور و اطراف نگاه میکردم..اینجا..به نظر اونقدر هم بد نمیومد!
ادامه دارد...
نظرتون با ارزش و محترمه اگر محترمانه بیان بشه
اگر فکر میکنید فیک مشکلی داره و من قوانینی رو نقض کردم اشکالی نداره میتونید تو کامنت و یا پی وی بنده بگید تا مشکل حل شه
- ۵۷.۶k
- ۲۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط