{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#برادر‌ناتنی‌‌من

#برادر‌ناتنی‌‌من
#Part_45
·
·
·
ا/ت : " وایییی هورااا شهربازی!!! "

کوک : " فکر نمی‌کردم یه دختر 29 سالهٔ مستقل انقد واسه شهربازی ذوق کنه..! "

ا/ت : " من 50 سالمم بشه بازم برای شهربازی ذوق می‌کنم.. تو به فکر خودت باش پیرمرد "

کوک : " به کی گفتی پیرمرد؟؟؟ "

ا/ت : " به تو "

کوک : " بحث با آدمی مثل تو بی‌فایدس! "

ا/ت : " یاااا کوککک مگه من چطور آدمی‌ام هاااا "

کوک : " یه آدم روم‍.‍خِ حساس و مقداری شیرین‌عقل ، ولی تنها کسی که میتونه بهت بگه روم‍.‍خِ حساس و شیرین‌عقل منم فهمیدی کوچولو؟؟ "

ا/ت : " اگه اینجوریه تو هم یه ه‍..‍یولای اس‍..‍ک‍.‍ل دیوو//نه‌ای! "

کوک : " به کی گفتی ه‍.‌‍.‍یولای اس‍.‌‌.‍ک‍.‍ل دیوو//نه هااا..!!؟؟؟ فقط صبرکن بگیرمت یه ب‍.‍لایی سرت بیارم که اون سرش ناپیدا "

[ اینایی که باهم میگن ، فقط جهت شوخی و مزه‌ریختن می‌باشد دوزتان😁 ]



ویو چند ساعت بعد >>

توی این چند ساعت کلی خوش گذروندیم ؛
ترن ، چرخ‌و‌فلک و.. سوار شدیم..

داشتیم قدم می‌زدیم که جونگ‌کوک گفت : " همینجا بمون برم یه‌چیز بخرم بیام "

ا/ت : " باشه . "



ویو کوک >>

کم کم از ا/ت دور شدم و رسیدم به یه فودکورت ؛ اونجا یه فست‌فودی بود .

دوتا برگر و کتف و بال و رون سوخاری سفارش دادم که بهم گفتن سرشون شلوغه و یکم دیر آماده میشه..

15 دقیقه گذشت که پیام عجیب از طرف یه شخص ناشناس بهم اومد..
·
·
·
دیدگاه ها (۲)

#برادر‌ناتنی‌‌من#Part_44···ویو ا/ت >>رفتیم تو عمارت کوک .خیی...

#برادر‌ناتنی‌‌من#Part_43···چون می‌دونستم فردا ا/ت می‌خواد بر...

خون با عشق

A love that begins with jealousy ✨part11:ویو ا-ت: خواب بودم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط