+why me?
+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.71
(از زبون ا.ت)
هلیکوپتر هنوز تو هوا بود و صدای موتورش تو گوشم میپیچید. من هنوز کنار جونگ کوک نشسته بودم، بدنم خیس آب رودخانه و خون بود. اون بوسه کوچیک هنوز روی لبم حس میشد، مثل یه برق داغ که یهو خاموش شده بود.
جونگ کوک چشماش نیمهباز بود و با نگاه ضعیف بهم خیره شده بود. دستش آروم بالا اومد و دوباره چونهمو گرفت. این بار مقاومت نکردم، فقط بدنم سفت شد.
اون دوباره خم شد و یه بوسه دیگه گذاشت رو لبام. این یکی کمی طولانیتر بود، نرم، لرزان و پر از خستگی. بوی خون و بارون ازش میاومد. من چشمامو محکم بستم، قلبم تند میزد، ولی نه از هیجان... از ترس قدیمی و گیجی.
وقتی جدا شد، سریع سرمو عقب کشیدم و با پشت دست لبامو پاک کردم. اشکام دوباره سرازیر شد.
(صدای لرزان و شکسته)
+ چرا این کارو میکنی؟... من هنوز ازت میترسم کوک... هنوز وقتی نزدیکم میشی، یاد همه اون شبها، شلاق، زنجیر، سیگار و فریادام میافتم... من هنوز عاشق تو نشدم... حتی یه ذره هم نه... فقط... فقط گیج شدم... چرا ولِم نمیکنی؟
جونگ کوک ضعیف لبخند زد. دستش آروم روی گونهم کشیده شد، ولی من یه کم عقب رفتم.
(صدای خیلی ضعیف و گرفته)
- چون... دیگه نمیتونم بدون تو باشم...
بعد چشماشو بست و سرش به کنار افتاد. پزشکان سریع دورش جمع شدن و مشغول کنترل خونریزی شدند.
من فقط نشستم و به دیوار هلیکوپتر تکیه دادم. پاهامو جمع کردم و بغل کردم. لبام هنوز میسوخت از اون دو بوسه کوچیک. دستمو گذاشتم رو لبام و تو دلم تکرار کردم:
(زیر لب، با صدای شکسته)
+ من هنوز متنفرم... هنوز میترسم... این بوسهها هیچی رو عوض نکرد... فقط همه چیز رو پیچیدهتر کرد...
هلیکوپتر داشت به سمت مخفیگاه امن فرود میاومد. من به بیرون نگاه میکردم و اشک آروم از صورتم پایین میریخت.
نجات پیدا کرده بودیم، ولی من هنوز تو همون جهنم قدیمی گیر بودم... فقط این بار یه بوسه کوچیک هم بهش اضافه شده بود....؟....
ادامه دارد............
-I shouldn't fall in love with you
p.71
(از زبون ا.ت)
هلیکوپتر هنوز تو هوا بود و صدای موتورش تو گوشم میپیچید. من هنوز کنار جونگ کوک نشسته بودم، بدنم خیس آب رودخانه و خون بود. اون بوسه کوچیک هنوز روی لبم حس میشد، مثل یه برق داغ که یهو خاموش شده بود.
جونگ کوک چشماش نیمهباز بود و با نگاه ضعیف بهم خیره شده بود. دستش آروم بالا اومد و دوباره چونهمو گرفت. این بار مقاومت نکردم، فقط بدنم سفت شد.
اون دوباره خم شد و یه بوسه دیگه گذاشت رو لبام. این یکی کمی طولانیتر بود، نرم، لرزان و پر از خستگی. بوی خون و بارون ازش میاومد. من چشمامو محکم بستم، قلبم تند میزد، ولی نه از هیجان... از ترس قدیمی و گیجی.
وقتی جدا شد، سریع سرمو عقب کشیدم و با پشت دست لبامو پاک کردم. اشکام دوباره سرازیر شد.
(صدای لرزان و شکسته)
+ چرا این کارو میکنی؟... من هنوز ازت میترسم کوک... هنوز وقتی نزدیکم میشی، یاد همه اون شبها، شلاق، زنجیر، سیگار و فریادام میافتم... من هنوز عاشق تو نشدم... حتی یه ذره هم نه... فقط... فقط گیج شدم... چرا ولِم نمیکنی؟
جونگ کوک ضعیف لبخند زد. دستش آروم روی گونهم کشیده شد، ولی من یه کم عقب رفتم.
(صدای خیلی ضعیف و گرفته)
- چون... دیگه نمیتونم بدون تو باشم...
بعد چشماشو بست و سرش به کنار افتاد. پزشکان سریع دورش جمع شدن و مشغول کنترل خونریزی شدند.
من فقط نشستم و به دیوار هلیکوپتر تکیه دادم. پاهامو جمع کردم و بغل کردم. لبام هنوز میسوخت از اون دو بوسه کوچیک. دستمو گذاشتم رو لبام و تو دلم تکرار کردم:
(زیر لب، با صدای شکسته)
+ من هنوز متنفرم... هنوز میترسم... این بوسهها هیچی رو عوض نکرد... فقط همه چیز رو پیچیدهتر کرد...
هلیکوپتر داشت به سمت مخفیگاه امن فرود میاومد. من به بیرون نگاه میکردم و اشک آروم از صورتم پایین میریخت.
نجات پیدا کرده بودیم، ولی من هنوز تو همون جهنم قدیمی گیر بودم... فقط این بار یه بوسه کوچیک هم بهش اضافه شده بود....؟....
ادامه دارد............
- ۸۰۱
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط