سایه عشق
( سایه عشق )
پارت ۵۷
تهیونگ با گرفتن مچ دست ات سمته خودش کشوند و لب هایش را نزدیک گوشه دختره برد.... اول نفسی کشید و گفت .... تهیونگ : دوسم داری؟
دختره چشم هایش را درشت کرد و بهش خیره شد
ات : چی داری میگی معلومه که نه
تهیونگ : چرا داری دروغ میگی
لب هایشرا از کنارگوشه دختره برد سمته خط فکه دختره و با بوسه ریزی که فقد بدن دختره رو به لرزه میندازه گفت ... تهیونگ : دروغ نگو ... نه اصلا هر چی میخواهی بگو .... تو بهم بدهکاری پس باید دوست دخترم شی
دختره با کمی فاصله از تهیونگ ایستاد (یعنی اون رو برای بردش اش میخواست) بغضیتو گلوش پیچید یعنی ارزش این بود اون از برادرش که پیداش نیست اینم از کسی که عاشقش بود
چشم هایش تار میدید از شدت اشک های که تو چشم هایش جم شده بود دلش شکسته پاهایش سست مغزش داغون و قلبش آتیش....بی قرار اون بود و در دل تنگی گله هایش
آه بی تاب شدن، عادت کم حوصله هایش همچو عکس رخ مهتاب که افتاده در آب در دل او هست و بین اون و این شاهزاده فاصله هاست آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد بال وقتی قفس پرزدن چلچله هاست بی او هر لحظه ترو بین فروریختن است مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست باز می پرسمتش از مساله ی دوری و عشق و سکوت او جواب همه ی مساله هاست با قوم های تند دامنش را گرفت و خودش را از ان جا دور کرد تهیونگ به دنیال راهی شد نگران از اینکه معشوقش از دستش ناراحت شده باشد
باز هم اسمش را صدا زد ولی دختره با هق هق هایش با سرعت میرفت ناگهانی جلوش بردارش ظاهر شد
فیلیکس : چی شده
دختره با پس زدن برادرش زود راهی شد تهیونگ هنوزم چشم دوخته به دختره به راهش ادامه میداد
فیلیکس با گرفت آرنج دست شاهزاده گفت
فیلیکس: باز چیکار کردی
تهیونگ : بخدا هیچی ن.... من هیچ کاری نکردم
باز هم دست این پس زده شد و به دنبال دختره راهی بود سرعتشرا تند تر کرد و ساعده دست دختره رو سفت گرفت
تهیونگ.: چی شد چرا گریه میکنی
دختره با چشم های آغشته به خون بهش خیره شد..... تنها یک کلمه گفت
(شما مرده شبیحه به هم هستین همه شما ) دستش را از دست تهیونگ بیرون کشید و با قدم های تند از پله ها پایین میرفتن تهیونگ برای لحظه ای سکوت کرد این کلمه ای بود که مادرش بهش گفت
پارت ۵۷
تهیونگ با گرفتن مچ دست ات سمته خودش کشوند و لب هایش را نزدیک گوشه دختره برد.... اول نفسی کشید و گفت .... تهیونگ : دوسم داری؟
دختره چشم هایش را درشت کرد و بهش خیره شد
ات : چی داری میگی معلومه که نه
تهیونگ : چرا داری دروغ میگی
لب هایشرا از کنارگوشه دختره برد سمته خط فکه دختره و با بوسه ریزی که فقد بدن دختره رو به لرزه میندازه گفت ... تهیونگ : دروغ نگو ... نه اصلا هر چی میخواهی بگو .... تو بهم بدهکاری پس باید دوست دخترم شی
دختره با کمی فاصله از تهیونگ ایستاد (یعنی اون رو برای بردش اش میخواست) بغضیتو گلوش پیچید یعنی ارزش این بود اون از برادرش که پیداش نیست اینم از کسی که عاشقش بود
چشم هایش تار میدید از شدت اشک های که تو چشم هایش جم شده بود دلش شکسته پاهایش سست مغزش داغون و قلبش آتیش....بی قرار اون بود و در دل تنگی گله هایش
آه بی تاب شدن، عادت کم حوصله هایش همچو عکس رخ مهتاب که افتاده در آب در دل او هست و بین اون و این شاهزاده فاصله هاست آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد بال وقتی قفس پرزدن چلچله هاست بی او هر لحظه ترو بین فروریختن است مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست باز می پرسمتش از مساله ی دوری و عشق و سکوت او جواب همه ی مساله هاست با قوم های تند دامنش را گرفت و خودش را از ان جا دور کرد تهیونگ به دنیال راهی شد نگران از اینکه معشوقش از دستش ناراحت شده باشد
باز هم اسمش را صدا زد ولی دختره با هق هق هایش با سرعت میرفت ناگهانی جلوش بردارش ظاهر شد
فیلیکس : چی شده
دختره با پس زدن برادرش زود راهی شد تهیونگ هنوزم چشم دوخته به دختره به راهش ادامه میداد
فیلیکس با گرفت آرنج دست شاهزاده گفت
فیلیکس: باز چیکار کردی
تهیونگ : بخدا هیچی ن.... من هیچ کاری نکردم
باز هم دست این پس زده شد و به دنبال دختره راهی بود سرعتشرا تند تر کرد و ساعده دست دختره رو سفت گرفت
تهیونگ.: چی شد چرا گریه میکنی
دختره با چشم های آغشته به خون بهش خیره شد..... تنها یک کلمه گفت
(شما مرده شبیحه به هم هستین همه شما ) دستش را از دست تهیونگ بیرون کشید و با قدم های تند از پله ها پایین میرفتن تهیونگ برای لحظه ای سکوت کرد این کلمه ای بود که مادرش بهش گفت
- ۷.۴k
- ۱۳ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط