{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ظهور ازدواج )

ظهور ازدواج )
پارت ۷۳

چند کلید و کارت بانکي و گوشي نومو برداشتم که نگاهم به حلقه زنونه و مردونه روي اين افتاد.. هه..حلقه هاي ازدواجمون.. روز اول انداخته بودیمشون اینجا.. فكري به سرم زده بود. حلقه زنونه مو برداشتم و زدم بیرون. اول یه موجودي از کارتم گرفتم. ۳۰۰ هزار دلار توش بود. به به..
یه جعبه شيريني خريدم و رفتم بیمارستان. شيريني انتقال مادرم به اینجا بود. به امید روزهاي خوش و به هوش اومدنش.. شيريني رو پخش کردم و بعد رفتم تو اتاقش. مامان قشنگم.. چقدر دلم تنگ شده بود براش.
دستش رو گرفتم و نرم فشردم و به صورت بي هوشش لبخند زدم.
مامان مهربونم..اتاق جدیدت رو دوست داري؟ اينجا خيلي بهتر بهت میرسن نه؟ گرفته گفتم
الا: مامانی میدونی دخترت عروس شده؟
اشکم جاري شد. تند دست به چشمم کشیدم و دست کردم تو جیبم و لرزون حلقه رو در آوردم و توی دستم کردم و دستشو گرفتم و حلقه ام کشیدم و گفتم
الا: ببین..حلقمه..
روي به زور لبامو به هم فشردم تا هق هق نکنم.. فک کردم شاید این شوك و خبر خوش براش خوب باشه.. همونجور خیره نگاش کردم ولی هیچ عکس العملي نشون نداد. تلخ گفتم
الا: نميخواي بهم تبريك بگي؟نميخواي زن بودن و همسر بودن رو یادم بدي؟ بغض به گلوم چنگ زد. من تو سختي هام تو اغوش کي پناه بگیرم؟
هعي. دلم سخت گرفته بود.. پس كي بيدار ميشه؟کي دوباره بهم لبخند میزنه؟ داغون بلند شدم و گرفته برگشتم خونه. يه چيزي خوردم و جلوی تلویزیون خونه اش نشستم و مشغول دیدن فیلم شدم. صداي چرخش کلید اومد و بعد خودش اومد تو.وجه بهش به تلویزیون خیره شدم
اومد داخل. نگاه باريکي بهش انداختم. پرو پرو از جعبه روی اپن شیرینی برداشت و کرد تو دهنش و در حالیکه کتشو در میاورد گفت
جیمین : بیمارستانش خوبه؟ اروم گفتم
الا: اره..خوبه..
سر تکون داد و خبیث گفت
جیمین : شيريني عروسيمونه با کمي تاخیر؟
با غیض زیرلب گفتم
الا: ایشالله که شيريني جدايي مونه.. انگار شنید و نرم خندید و گفت
جیمین : من که روش حساب باز میکنم..
با غیض گفتم
الا: : داري خوش اخلاق ميشي.. شونه بالا انداخت و بي تفاوت گقن
جیمین :نه..دارم به حضورت عادت میکنم.
ابرو بالا انداختم و گفتم
الا: پس همه گند اخلاقي هات واسه حضور غیر منتظره ام و عادت نکردن بود؟
جدي رفت سمت کابینتی و بازش کرد و شیشه نوشيدني ازش بیرون کشید و تلخ گفت
دیدگاه ها (۲)

P5ویو جیهوپ:دیدم دلخور شده آماده شدم رفتم شیرینی فروشی نصف ج...

کپشنننننن🎀🦢عروسک من😈🔞پارت سی و چهار همراه سرهان رفتیم بیرون ...

پارت ۲خیابان ها خلوت ترسناک بودند...باران هر لحظه شدید تر می...

P¹⁴The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده...

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆P5کلید رو تو در ا...

چند پارتی ــــــــــــ♥️ـــــــــــــوقتی پریودی و حالت بدهـ...

Part 12که دستگاه رو گذاشت روش...توی تلویزیون کوچولوی که نشون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط