یادگاری از عشق
یادگاری از عشق
p¹³
"ویو دو ساعت بعد"ویو ا.ت"
با صدای داد و بیداد بلند شدم
_اه این دیگه کدوم خریه
رفتم پایین که اجوما و بقیه رو دیدم ترسیدن
_شماها چتونه؟
$دخترم آقا دارن با یکی تو زیرزمین دعوا میکنن
خدمتکار¹:کسی میدونه اون کیه؟
خدمتکار²:آره هوسوک
_...گ...گفتی هو...هوسو...ک
خدمتکار²:آره مشکلش چیه؟
۲ تا پا داشتم ۲ تا دیگه قرض کردم رفتم بیرون
کنار در زیرزمین دو تا مرد گنده بودن
خواستم برم که بازوم رو گرفتن
_ولم کنید
بادیگارد¹:نمیشه برو اونور
_چی میگی تو ولممم کنن
بادیگارد²:ولت میکنم ولی نرو تو
_باشه ولم کن
تا ولم کردن سریع رفتم داخل زیرزمین
هوپی رو دیدم که به یه صندلی بسته شده و صورتش خونیه
خواستم برم سمتش که صدای کسی متوفقم کرد:
+چرا اومدی اینجااا؟(داد)شماها اون بالا چیکار میکنیدددد
بادیگارد¹:ببخشید ارباب از زیر دستمون فرار کرد(میگ میگ😂)
+حالا برو بیرون
_نمیخوام برم
=ا.ت خوبی؟
_هوپی ببخشید اون شب نباید اون جوری باهات رفتار میکردم(گریه)(اونایی که گفتن عاشقش میشه درست گفتینننن)
=ایراد نداره
+لحظه های عاشقانتون رو تموم کنید دیگه(یه زمانی خودت همینجوری میشی کیومرث)
=جئون ساکت شو
+اصلا تو به چه حقی رفتی چیزایی رو که از اون ور آوردم دزدیدی
=اه جئون تو نمیدونی ما باید رقابت داشته باشیم...الان که هیچ کاری از دستت برنمیاد داری منو میکشی ترسو(کنایه)
+اون دهنتو میبندی یا ببندم؟
=...
+خب ۱...
_جونگکوک لطفا این کارو نکن!
+۲...
_ازت دارم خواهش میکنم
+۳
بوممممممممم
صدای تیر کل عمارتو برداشت
جسم بی جون هوپی هم روی صندلی افتاده بود
تیر به قلبش خورده بود
اشکام همینجوری میریخت
رفتم کنارش و بغلش کردم
_هق هق هوپی هق
+لاشه اینو جمع کنین
بادیگارد ها با زور بخاطر اینکه هوپی رو بغل کردم بلندش کردن و بردنش
p¹³
"ویو دو ساعت بعد"ویو ا.ت"
با صدای داد و بیداد بلند شدم
_اه این دیگه کدوم خریه
رفتم پایین که اجوما و بقیه رو دیدم ترسیدن
_شماها چتونه؟
$دخترم آقا دارن با یکی تو زیرزمین دعوا میکنن
خدمتکار¹:کسی میدونه اون کیه؟
خدمتکار²:آره هوسوک
_...گ...گفتی هو...هوسو...ک
خدمتکار²:آره مشکلش چیه؟
۲ تا پا داشتم ۲ تا دیگه قرض کردم رفتم بیرون
کنار در زیرزمین دو تا مرد گنده بودن
خواستم برم که بازوم رو گرفتن
_ولم کنید
بادیگارد¹:نمیشه برو اونور
_چی میگی تو ولممم کنن
بادیگارد²:ولت میکنم ولی نرو تو
_باشه ولم کن
تا ولم کردن سریع رفتم داخل زیرزمین
هوپی رو دیدم که به یه صندلی بسته شده و صورتش خونیه
خواستم برم سمتش که صدای کسی متوفقم کرد:
+چرا اومدی اینجااا؟(داد)شماها اون بالا چیکار میکنیدددد
بادیگارد¹:ببخشید ارباب از زیر دستمون فرار کرد(میگ میگ😂)
+حالا برو بیرون
_نمیخوام برم
=ا.ت خوبی؟
_هوپی ببخشید اون شب نباید اون جوری باهات رفتار میکردم(گریه)(اونایی که گفتن عاشقش میشه درست گفتینننن)
=ایراد نداره
+لحظه های عاشقانتون رو تموم کنید دیگه(یه زمانی خودت همینجوری میشی کیومرث)
=جئون ساکت شو
+اصلا تو به چه حقی رفتی چیزایی رو که از اون ور آوردم دزدیدی
=اه جئون تو نمیدونی ما باید رقابت داشته باشیم...الان که هیچ کاری از دستت برنمیاد داری منو میکشی ترسو(کنایه)
+اون دهنتو میبندی یا ببندم؟
=...
+خب ۱...
_جونگکوک لطفا این کارو نکن!
+۲...
_ازت دارم خواهش میکنم
+۳
بوممممممممم
صدای تیر کل عمارتو برداشت
جسم بی جون هوپی هم روی صندلی افتاده بود
تیر به قلبش خورده بود
اشکام همینجوری میریخت
رفتم کنارش و بغلش کردم
_هق هق هوپی هق
+لاشه اینو جمع کنین
بادیگارد ها با زور بخاطر اینکه هوپی رو بغل کردم بلندش کردن و بردنش
- ۱.۷k
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط