#یک_اشک_شیرن2
#یک_اشک_شیرن2
پارت 25
لیوای بزور ابدهنش رو قورت میده و میگه:"یونا....من بهت چی گفتم؟؟"
یونا:"چی گفتی بابایی؟؟"
لیوای:"مگ نسپردم بهت ، به مامان نگی؟"
یونا:"اخه بابایی ، تو گفتی به مامان نگم! به مامان نگفتم که!"
لیوای:"پس به کی گفتی؟"
یونا:"من به مامانی گفتم! خودت که میدونی من مامان بابا نمیگم! همیشه میگم بابایی یا مامانی!"
لیوای:"خب منظور منم همین بودد که..."
یعو میکاسا وسط حرف لیوای پرید و با عصبانیت گفت:" بعد از اینکه یه زن گرفتی و یه بچه دار شدی ، داری به همون کارای کثیف همجنسگراییت با ارن ادامه میدی ها؟؟ داری برمیگردی به دوست پسر سابقت!!؟؟"
لیوای با عصبانیت یهو بلند شد و گفت:"میکاسا خودت که میدونی ارن مرده! فقط این یارو خیلی شبیه ارنهه!من فقط بخاطر یونا صداش کردم اومد و قضیه لب گرفتن هم در اصل پام سرخورد یهو لبی به لب چسبید!"
میکاسا:"نه!....اون....ارنه!"
لیوای:"چی؟..."
یونا از داد و بیداد پدر و مادرش ترسید و بدو بدو گوشیو ورداشت و رفت اتاق
میکاسا با گریه به پایین نگاه کرد و گفت:"....ارن نمرده!.....۹۶ درصد....همینی که میگی... خوده ارنه!"
لیوای:"چی...چیمیگی
میکاسا گریش شدت گرفت و گفت:"من...لیوای من دوست نداشتم! بخاطر حرف ارن اینکارو کردم! اون .... قبل از اینکه بره گفت لیوای ادم پاکیه و از همجنسگرا ها متنفره! گفت که نمیخوام این رابطه جدی تر بشه! اون حق یه زندگی خوب داره! باید...باید زن و بچه دار بشه مثل همه! گفت که من لاشیم ... همش به خودش فحش میداد!"
لیوای یهو از خوشحالی گریه کرد اخر به بالا نگاه کرد و با خنده وحشنت ناک و گریه گفت:"میدونستمم! میدونستم ارنی! تو ارنی!خوده خودتی!هقق!"
میکاسا:"و اینکه من الانم دوستت ندارم! من....من بچه اوردم....زندگی کردم!....سعی کردم عاشقت بشم ولی نه....نشدم!هیچوقت عاشق نبودم و نیستم!"
لیوای خندید و به میکاسا نگاه کرد:"خخخخ.هاح.....فکر کردی من دوست داشتم؟ منم اجباری باهات زندگی کردم. فقط سعی کردم حالا که فرصته ، ارن رو از یاد ببرم! من فقط سعی کردم ازت توی زندگیم سوستفاده کنم!"
دونگ دینگ ، دونگ دینگ.
یونا با گریه بدو بدو از اتاقش دراومد و در خونه رو باز کرد.
ارن اومد تو:"سلام عزیزم...اینجا چه خبره"
یونا سریع ارنو بغل کرد و با گریه گفت:"داداشی! مامان بابام خیلی دارن دعوا میکنن! میترسم هقق..!"
ارن:" یونا رو بغل کرد و تو دستش گرفت و سمت میکاسا و لیوای نزدیک شد و گفت:"برای چی دعوا میکنید؟"
میکاسا:"تو...تو خوده ارنی!"
یهو ارن با خشم:"نه من ارن نیستم!"
میکاسا:"خودتی! تو بودی چه چند سال پیش میخواستی فرار کنی تا لیوای فراموشت کنه!"
یهو ارن:"آره آره خواستم! من اینو خواستم! نمیخواستم پسری پاک مثل لیوای ، قاطی لاشی بازی های من بشه! اره ارنم! من خوده ارنم!"
لیوای با گریه ارن رو بغل کرد و گفت:"چرا...چرا ولم کردی! این منطقی نیست ارن!"
میکاسا:"حالا هرچی! منو یونا از اینجا میریم! شما هم به لب گرفتنتون راحت ادامه بدید! شاید هم کار های بیشتر! یونا بیا سریع!"
یونا با گریه از گردن ارن چسبید و گفت:"..
پایان
ادامه دارد
BitaRrrr
پارت 25
لیوای بزور ابدهنش رو قورت میده و میگه:"یونا....من بهت چی گفتم؟؟"
یونا:"چی گفتی بابایی؟؟"
لیوای:"مگ نسپردم بهت ، به مامان نگی؟"
یونا:"اخه بابایی ، تو گفتی به مامان نگم! به مامان نگفتم که!"
لیوای:"پس به کی گفتی؟"
یونا:"من به مامانی گفتم! خودت که میدونی من مامان بابا نمیگم! همیشه میگم بابایی یا مامانی!"
لیوای:"خب منظور منم همین بودد که..."
یعو میکاسا وسط حرف لیوای پرید و با عصبانیت گفت:" بعد از اینکه یه زن گرفتی و یه بچه دار شدی ، داری به همون کارای کثیف همجنسگراییت با ارن ادامه میدی ها؟؟ داری برمیگردی به دوست پسر سابقت!!؟؟"
لیوای با عصبانیت یهو بلند شد و گفت:"میکاسا خودت که میدونی ارن مرده! فقط این یارو خیلی شبیه ارنهه!من فقط بخاطر یونا صداش کردم اومد و قضیه لب گرفتن هم در اصل پام سرخورد یهو لبی به لب چسبید!"
میکاسا:"نه!....اون....ارنه!"
لیوای:"چی؟..."
یونا از داد و بیداد پدر و مادرش ترسید و بدو بدو گوشیو ورداشت و رفت اتاق
میکاسا با گریه به پایین نگاه کرد و گفت:"....ارن نمرده!.....۹۶ درصد....همینی که میگی... خوده ارنه!"
لیوای:"چی...چیمیگی
میکاسا گریش شدت گرفت و گفت:"من...لیوای من دوست نداشتم! بخاطر حرف ارن اینکارو کردم! اون .... قبل از اینکه بره گفت لیوای ادم پاکیه و از همجنسگرا ها متنفره! گفت که نمیخوام این رابطه جدی تر بشه! اون حق یه زندگی خوب داره! باید...باید زن و بچه دار بشه مثل همه! گفت که من لاشیم ... همش به خودش فحش میداد!"
لیوای یهو از خوشحالی گریه کرد اخر به بالا نگاه کرد و با خنده وحشنت ناک و گریه گفت:"میدونستمم! میدونستم ارنی! تو ارنی!خوده خودتی!هقق!"
میکاسا:"و اینکه من الانم دوستت ندارم! من....من بچه اوردم....زندگی کردم!....سعی کردم عاشقت بشم ولی نه....نشدم!هیچوقت عاشق نبودم و نیستم!"
لیوای خندید و به میکاسا نگاه کرد:"خخخخ.هاح.....فکر کردی من دوست داشتم؟ منم اجباری باهات زندگی کردم. فقط سعی کردم حالا که فرصته ، ارن رو از یاد ببرم! من فقط سعی کردم ازت توی زندگیم سوستفاده کنم!"
دونگ دینگ ، دونگ دینگ.
یونا با گریه بدو بدو از اتاقش دراومد و در خونه رو باز کرد.
ارن اومد تو:"سلام عزیزم...اینجا چه خبره"
یونا سریع ارنو بغل کرد و با گریه گفت:"داداشی! مامان بابام خیلی دارن دعوا میکنن! میترسم هقق..!"
ارن:" یونا رو بغل کرد و تو دستش گرفت و سمت میکاسا و لیوای نزدیک شد و گفت:"برای چی دعوا میکنید؟"
میکاسا:"تو...تو خوده ارنی!"
یهو ارن با خشم:"نه من ارن نیستم!"
میکاسا:"خودتی! تو بودی چه چند سال پیش میخواستی فرار کنی تا لیوای فراموشت کنه!"
یهو ارن:"آره آره خواستم! من اینو خواستم! نمیخواستم پسری پاک مثل لیوای ، قاطی لاشی بازی های من بشه! اره ارنم! من خوده ارنم!"
لیوای با گریه ارن رو بغل کرد و گفت:"چرا...چرا ولم کردی! این منطقی نیست ارن!"
میکاسا:"حالا هرچی! منو یونا از اینجا میریم! شما هم به لب گرفتنتون راحت ادامه بدید! شاید هم کار های بیشتر! یونا بیا سریع!"
یونا با گریه از گردن ارن چسبید و گفت:"..
پایان
ادامه دارد
BitaRrrr
- ۸.۱k
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط