{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"

پارت "21"

"ویو جئون آنجلینا"

دو روز از اتفاق های اون شب گذشته..
تاریخ عقد قطعی انتخاب شده بود.. پنجشنبه
من بی انرژی بودم..
خیلی انگیزه نداشتم حتی حوصله ی طراحی کردن هم نداشتم..


خواب بودم که صدای تق تق در اومد..
با صدای لارا چشمامو به هم مالیدم و باز کردم..
«خواهر شوهر بیدار نمیشی؟»
صاف روی تخت نشستم..
هنوزم کاملا به خودم نیومده بودمو ارورم بالا نیومده بود..
نفسی عمیق کشیدم تا یادم اومد کجام:
«صبح بخیر»
روی تخت نشست و زد به شونم:
«چطوری تو خانوم»
هعی کشیدم اروم گفتم:
«بد نیستم، تو چطوری لارا؟»
اخمی کرد:
«رفیقم اینقدر بی حوصلس بنظرت میتونم خوب باشم»
ای شیرین زبون، با همین حرفات دل داداش بنده خدامو بردیا کلک..
گفتم:
«نمیدونم میری بیرون کارامو کنم میام»
باشه ای گفتو بوس هوایی فرستادو از اتاق خارج شد..



از تخت پایین اومدم و حوله مو برداشتم..
وارد حموم شدم..
یکم زیر اب ولرم موندم و بعد که موهام کمی خیس شد شامپو زدم..
بعد هم شستم..
شاپمو بدن هم زدمو بعد از روتین..
و مسواک زدن از حموم اومدم بیرون توی اتاق..
لباس خونگیم رو پوشیدم و موهامو کم کم خشک کردم و بالا گوجه ای بستم..
میخواستم میزمو تمیز کنم اما دیگه حوصله نداشتمو گوشیمو برداشتم رفتم بیرون..


از پله ها اروم اروم پایین رفتم..
فک کنم توی دوران پی ام اس بودم..
چون زیادی خسته بودم..
فک نمیکنم بخاطر ازدواج باشه..
وارد سالن شدم..
صدای غر غر های جینا کل خونه رو پر کرده بود چون دلش چیزی میخواست که نبود و تهیونگ داشت توی سایت های غذایی میکردو پیدا میکرد..


تصمیم گرفته بودن تا رفتن من از این خونه اینجا بمونن..
گفتن همینجوری اما میدونم که تهیونگ نمیخواست توی اخرین روز های اینجام تنها باشم..
لارا هم توی بغل کوک نشسته بود داشتن باهم به جینا و ته میخندیدن که بامزه بودن..
بابا هم داشت به مامان توی غذا درست کردن کمک میکرد..
اروم گفتم:
«سلام.. صبح بخیر»
کوک لبخندی بهم زدو گفت:
«به به صبح بخیر خواهری خوبی؟»
گفتم:
«هوم خوبم»
جینا با غر گفت:
«آنجلینااااا دلم تیرامیسو میخواد، اما مغازه ها باز نیست.. داداشت نمیبره شهرو بگرده»
تا خواستم حرفی بزنم تهیونگ گفت:
«سلام خواهری..
عشقم قربونت برم جلو خودم از خودم به خواهرم میگی؟ بعد حرف میزنیم»
جینا نگاهش کردو یهو مظلوم شد:
«بیشرف.. الان گریم میگیره»
این ناناز بودن شون باعث خندم شد..
«اروم باشین..
یکی از دوستام قنادی داره الان اوکیش میکنم جینا»
مثل بچه کوچیکا ذوق کردو دست زد..



مامان و بابا هم میخندین..
زنگ زدمو اوکیش کردم..
هماهنگ کردمو گفتم با پیک بفرسته..
بعد از تایمی اومدو جینا شروع به خوردن کرد..
منم هربار کوک و ته باهام کل کل رو شروع میکردن جوابی نمیدادمو حوصله نداشتم..


شرط؟
250 لایک
120 بازنشر
دخترا شرط دو پارتی که میزارم برسونید نه تنها یه پارت 💆🏻‍♀️😶
دیدگاه ها (۱۰)

https://wisgoon.com/luna.fakeفالوشه پرنسس؟

in your eyes

« 𝓶𝓪𝓯𝓲𝔂𝓪𝔂𝓮 𝓪𝓼𝓱𝓰𝓱 »« پارت سیزدهم » کوک صبح با دل درد شدیدی بی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط