「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۵۳
✦.................................
جیمین با اعتراض ساختگی دستش را روی قلبش گذاشت.
جیمین: تهمت نزن.
لینا: تهمت نمیزنم شاهد دارم
جیمین: شاهدات معتبر نیستن.
صدای خنده کوتاهی در سالن پیچید.
اما این بار خندهها آرامتر از قبل بودند، خستهتر، صمیمیتر.
کمکم همه از جا بلند شدن، لیوانها جمع شد، پتوها تا خورد، و سالن دوباره به همان آرامش همیشگی خودش برگشت
ویلیام اول از همه به سمت در رفت و بعد از خداحافظی با بقیه، رو به آیلین گفت:
ویلیام: مراقب خودت باش مریض فراری.
آیلین چشمهایش را ریز کرد.
+ یه روز بابت این لقب ازت شکایت میکنم.
لینا خندهاش گرفت و ویلیام بالاخره از خانه خارج شد،
جیمین هم بعد از خداحافظی طولانیتری که معمولاً عادت داشت انجام دهد، راهی شد.
چند دقیقه بعد صدای بسته شدن در عمارت پیچید و سکوت آرامی روی خانه نشست.
[ صبح روز بعد - 8:20 صبح ]
صبح با یک عطسه بلند شروع شد.
آیلین با چشمهای بسته صورتش را در بالش فرو کرد و ناله کوتاهی کشید.
+ آخ...
چند ثانیه همانطور بیحرکت ماند.
بعد دوباره عطسه کرد.
آرام چشم باز کرد و به سقف خیره شد.
نور ملایم آفتاب از میان پردههای سفید اتاق عبور
کرده و فضای اتاق را روشن کرده بود، اما برخلاف زیبایی صبح، بینیاش گرفته بود و گلویش کمی میسوخت.
نتیجه مستقیم افتادن داخل استخر.
+ ممنون یونجین...
زیر لب غر زد و دوباره عطسه کرد، بعد از چند دقیقه بالاخره از تخت بیرون آمد.
موهای بلندش به هم ریخته روی شانههایش ریخته بودند و هنوز آثار خواب رویصورتش دیده میشد.
همین که پاهایش با کف سرد اتاق تماس پیدا کرد، لرز خفیفی روی بدنش نشست.
+ نه... امروز مریض نمیشم...
این جمله را بیشتر برای دل خودش گفت، بعد مستقیم به سمت حمام رفت
بخار آب گرم خیلی زود فضای حمام را پر کرد
گرمای آب مثل آرامبخشی ملایم تمام بدنش را در بر میگرفت و گرفتگی عضلاتش را کمتر میکرد، همین که زیر دوش ایستاد، چشمهایش را بست و اجازه داد آب گرم روی موها و شانههایش جاری شود.
چند دقیقه همانطور ماند، بدون عجله، بدون فکر کردن به چیزی، فقط صدای آب، و آرامش،
کمکم زیر لب شروع به زمزمه کردن کرد.
صدایش آرام بود، و هنوز کمی گرفته از سرماخوردگی:
+ اوری جیب آپ پیرو گا جا...
+ پارام دو چوتگو...
+ هانگانگ دو بویگو...
لبخند کوچکی روی لبهایش نشست و سرش را زیر آب برد، بعد شامپوی مورد علاقهاش را برداشت، رایحهای تمیز و ملایم داشت؛ ترکیبی از گلهای سفید و بوی خنک صابون تازه.
مقداری از شامپو را روی موهایش ریخت و با حوصله میان تارهای بلند موهایش پخش کرد
نوک انگشتانش آرام پوست سرش را ماساژ میدادند و کف سفید میان موهای تیرهاش پخش میشد.
همزمان دوباره زیر لب آهنگ را ادامه داد:
+ نون بو شین هاروگا...
+ تاشی اول گویا...
اما وسط خواندن ناگهان عطسه کرد، آنقدر ناگهانی که خودش هم خندهاش گرفت.
بعد از شامپو از نرمکننده استفاده کرد و اجازه داد چند دقیقه روی موهایش بماند.
در این مدت صورتش را با شوینده ملایم شست و بخار گرم حمام باعث شد احساس کند نفس کشیدن برایش راحتتر شده است.
بعد از آبکشی موها، تارهای مشکی و بلندش نرمتر از همیشه روی شانههایش ریختند.
نزدیک چهل دقیقه بعد از حمام بیرون آمد.
حوله سفید بزرگی دور موهایش پیچیده شده بود و بوی تمیزی همراهش در اتاق پخش میشد، اول از همه سراغ کرم مرطوبکننده رفت.
هوای سرد بعد از حمام
معمولاً پوستش را خشک میکرد، بعد بالم لب زد و با دقت موهایش را خشک کرد، رشتههای بلند مو کمکم
از زیر حوله آزاد شدند و روی شانههایش ریختند.
براق.
مرتب.
و خوشبو.
وقتی کارش تمام شد، چند بار برس را میان موهایش کشید تا کاملاً صاف و مرتب شوند.
مقابل آینه ایستاد.
همیشه از آن دخترهایی بود که تمیزی و مرتب بودن را بیشتر از آرایشهای سنگین دوست داشت.
پوست شفاف
موهای مرتب
لباس تمیز
همین برایش کافی بود.
یک بافت کرمرنگ نرم پوشید که یقه بلندی داشت و برای گلوی حساسش مناسبتر بود.
بعد شلوار بگ روشن و جورابهای گرمش را پوشید در آخر هم مقدار کمی عطر ملایم با رایحه پودری و تمیز روی
مچ دستش زد.
نه آنقدر زیاد که آزاردهنده باشد.
فقط به اندازهای که حس تازگی بدهد.
...
دوستان لطفا لایک میکنید پارت های قبل هم لایک کنید.
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۵۳
✦.................................
جیمین با اعتراض ساختگی دستش را روی قلبش گذاشت.
جیمین: تهمت نزن.
لینا: تهمت نمیزنم شاهد دارم
جیمین: شاهدات معتبر نیستن.
صدای خنده کوتاهی در سالن پیچید.
اما این بار خندهها آرامتر از قبل بودند، خستهتر، صمیمیتر.
کمکم همه از جا بلند شدن، لیوانها جمع شد، پتوها تا خورد، و سالن دوباره به همان آرامش همیشگی خودش برگشت
ویلیام اول از همه به سمت در رفت و بعد از خداحافظی با بقیه، رو به آیلین گفت:
ویلیام: مراقب خودت باش مریض فراری.
آیلین چشمهایش را ریز کرد.
+ یه روز بابت این لقب ازت شکایت میکنم.
لینا خندهاش گرفت و ویلیام بالاخره از خانه خارج شد،
جیمین هم بعد از خداحافظی طولانیتری که معمولاً عادت داشت انجام دهد، راهی شد.
چند دقیقه بعد صدای بسته شدن در عمارت پیچید و سکوت آرامی روی خانه نشست.
[ صبح روز بعد - 8:20 صبح ]
صبح با یک عطسه بلند شروع شد.
آیلین با چشمهای بسته صورتش را در بالش فرو کرد و ناله کوتاهی کشید.
+ آخ...
چند ثانیه همانطور بیحرکت ماند.
بعد دوباره عطسه کرد.
آرام چشم باز کرد و به سقف خیره شد.
نور ملایم آفتاب از میان پردههای سفید اتاق عبور
کرده و فضای اتاق را روشن کرده بود، اما برخلاف زیبایی صبح، بینیاش گرفته بود و گلویش کمی میسوخت.
نتیجه مستقیم افتادن داخل استخر.
+ ممنون یونجین...
زیر لب غر زد و دوباره عطسه کرد، بعد از چند دقیقه بالاخره از تخت بیرون آمد.
موهای بلندش به هم ریخته روی شانههایش ریخته بودند و هنوز آثار خواب رویصورتش دیده میشد.
همین که پاهایش با کف سرد اتاق تماس پیدا کرد، لرز خفیفی روی بدنش نشست.
+ نه... امروز مریض نمیشم...
این جمله را بیشتر برای دل خودش گفت، بعد مستقیم به سمت حمام رفت
بخار آب گرم خیلی زود فضای حمام را پر کرد
گرمای آب مثل آرامبخشی ملایم تمام بدنش را در بر میگرفت و گرفتگی عضلاتش را کمتر میکرد، همین که زیر دوش ایستاد، چشمهایش را بست و اجازه داد آب گرم روی موها و شانههایش جاری شود.
چند دقیقه همانطور ماند، بدون عجله، بدون فکر کردن به چیزی، فقط صدای آب، و آرامش،
کمکم زیر لب شروع به زمزمه کردن کرد.
صدایش آرام بود، و هنوز کمی گرفته از سرماخوردگی:
+ اوری جیب آپ پیرو گا جا...
+ پارام دو چوتگو...
+ هانگانگ دو بویگو...
لبخند کوچکی روی لبهایش نشست و سرش را زیر آب برد، بعد شامپوی مورد علاقهاش را برداشت، رایحهای تمیز و ملایم داشت؛ ترکیبی از گلهای سفید و بوی خنک صابون تازه.
مقداری از شامپو را روی موهایش ریخت و با حوصله میان تارهای بلند موهایش پخش کرد
نوک انگشتانش آرام پوست سرش را ماساژ میدادند و کف سفید میان موهای تیرهاش پخش میشد.
همزمان دوباره زیر لب آهنگ را ادامه داد:
+ نون بو شین هاروگا...
+ تاشی اول گویا...
اما وسط خواندن ناگهان عطسه کرد، آنقدر ناگهانی که خودش هم خندهاش گرفت.
بعد از شامپو از نرمکننده استفاده کرد و اجازه داد چند دقیقه روی موهایش بماند.
در این مدت صورتش را با شوینده ملایم شست و بخار گرم حمام باعث شد احساس کند نفس کشیدن برایش راحتتر شده است.
بعد از آبکشی موها، تارهای مشکی و بلندش نرمتر از همیشه روی شانههایش ریختند.
نزدیک چهل دقیقه بعد از حمام بیرون آمد.
حوله سفید بزرگی دور موهایش پیچیده شده بود و بوی تمیزی همراهش در اتاق پخش میشد، اول از همه سراغ کرم مرطوبکننده رفت.
هوای سرد بعد از حمام
معمولاً پوستش را خشک میکرد، بعد بالم لب زد و با دقت موهایش را خشک کرد، رشتههای بلند مو کمکم
از زیر حوله آزاد شدند و روی شانههایش ریختند.
براق.
مرتب.
و خوشبو.
وقتی کارش تمام شد، چند بار برس را میان موهایش کشید تا کاملاً صاف و مرتب شوند.
مقابل آینه ایستاد.
همیشه از آن دخترهایی بود که تمیزی و مرتب بودن را بیشتر از آرایشهای سنگین دوست داشت.
پوست شفاف
موهای مرتب
لباس تمیز
همین برایش کافی بود.
یک بافت کرمرنگ نرم پوشید که یقه بلندی داشت و برای گلوی حساسش مناسبتر بود.
بعد شلوار بگ روشن و جورابهای گرمش را پوشید در آخر هم مقدار کمی عطر ملایم با رایحه پودری و تمیز روی
مچ دستش زد.
نه آنقدر زیاد که آزاردهنده باشد.
فقط به اندازهای که حس تازگی بدهد.
...
دوستان لطفا لایک میکنید پارت های قبل هم لایک کنید.
- ۳۱۲
- ۱۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط