「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 54
✦.................................
موهای بلندش مرتب روی شانههایش ریخته بودند و صورتش با وجود سرماخوردگی هنوز شاداب و سرزنده به نظر میرسید. چند لحظه مقابل آینه ایستاد و خودش را برانداز کرد اما درست همان لحظه عطسه محکمی کرد.
بینیاش را جمع کرد و با اخم به تصویر خودش در آینه خیره شد:
+ حداقل تمیز و خوشگل مریض شدم.
لبخند کوچکی زد و از اتاق بیرون رفت. هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بود که بوی نان تازه و قهوه در راهرو پیچید.صدای حرف زدن بقیه از طبقه پایین میآمد و فضای عمارت را زندهتر از همیشه کرده بود.
آیلین با حوصله از پلهها پایین رفت اما قبل از رسیدن به طبقه همکف دوباره عطسه کرد. صدای خندهای از سمت سالن غذاخوری بلند شد.
خانم لی: فکر کنم بالاخره بیدار شد.
آیلین لبخند زد و وارد سالن شد.
میز صبحانه تقریباً کامل بود. آقای کیم پشت میز نشسته بود و تبلت در دست داشت. خانم کیم مشغول چیدن ظرفها بود. نامجون و سلین کنار هم نشسته بودند و لینا چیزی را برای لیندا توضیح میداد. همین که آیلین وارد شد
لیندا از روی صندلی پایین پرید و با ذوق به سمتش دوید.
لیندا: آیلین!
آیلین خندید و او را در آغوش گرفت.
+ صبح بخیر کوچولو.
لیندا: صبح بخیر!
خانم کیم با لبخند به صندلی خالی کنار لینا اشاره کرد.
خانم کیم: بیا بشین عزیزم.
آیلین تازه نشسته بود که دوباره عطسه کرد. این بار آقای کیم تبلتش را پایین آورد و با لبخند گفت:
آقای کیم: به نظرم رکورد جدید زدی.
خانم کیم بلافاصله فنجان چای گرمی مقابلش گذاشت.
خانم کیم: اول اینو بخور
آیلین بدون اعتراض فنجان را برداشت.
لینا با تعجب نگاهش کرد:
لینا: عجب. امروز حرف گوشکن شدی؟
+ من همیشه حرف گوشکنم.
نامجون زیر لب گفت:
نامجون: این یکی رو دستگاه دروغسنج باید تأیید کنه.
صدای خنده دور میز پیچید و آیلین با اخم نمایشی به او نگاه کرد.
صبحانه در فضای گرم و صمیمی ادامه پیدا کرد. صحبتها از این طرف به آن طرف میرفت تا اینکه سلین به نامجون یادآوری کرد وسایل سفر را تا ظهر جمع کنند.
آیلین که مشغول خوردن مربا بود، سرش را بلند کرد.
+ چه سفری؟
سلین مکث کرد.
سلین: بهت نگفتیم؟
+ واضحه که نه
آقای لی خندید.
آقای لی: ظاهراً همه فکر کرده بودن یکی دیگه گفته.
خانم کیم توضیح داد که قرار است برای چند روز سفر کوتاهی بروند. هنوز جملهاش تمام نشده بود که آیلین با تعجب به دور میز نگاه کرد.
+ صبر کنین... همه میدونستن غیر از من؟
لینا شانه بالا انداخت
لینا: تقریباً
+ عالیه. من عاشق این حجم از اطلاعرسانیم.
لیندا خندید و سرش را روی شانه آیلین گذاشت. کمکم صحبتها درباره مسیر، محل اقامت و برنامه سفر ادامه پیدا کرد اما آیلین بیشتر شنونده بود تا شرکتکننده. بعد از چند دقیقه قاشقش را روی بشقاب گذاشت و گفت:
+ فکر نکنم بیام.
صحبتها برای لحظهای متوقف شد.
خانم لی: چرا عزیزم؟
+ حوصله سفر ندارم. تازه هنوزم سرما خوردم.
خانم کیم با نگرانی نگاهش کرد.
خانم کیم: راست میگه. هنوز کامل خوب نشده.
آقای کیم هم سر تکان داد.
آقای کیم: چند روز استراحت براش بهتره.
اما قبل از اینکه بحث طولانی شود، لینا خیلی عادی گفت:
لینا: خب اینجا بمونه.
همه نگاهشان را به سمت او برگرداندند.
لینا: من که هستم. مراقبش هم میشم.
+ شنیدین؟ بالاخره یکی ارزش واقعی منو فهمید.
لینا بدون اینکه نگاهش کند، جرعهای از آبمیوهاش نوشید.
لینا: زیادی ذوق نکن.
صدای خنده دوباره دور میز پیچید اما لیندا اصلاً راضی به نظر نمیرسید. لبهایش را جمع کرده بود و با ناراحتی به آیلین نگاه میکرد.
لیندا: یعنی واقعاً نمیای؟
آیلین دستش را دراز کرد و موهای دخترک را نوازش کرد.
+ نه کوچولو.
لیندا: سفر بدون تو مزه نداره.
برای چند لحظه دل آیلین نرم شد. خم شد و بینی کوچکش را گرفت.
+ شما برین خوش بگذرونین. وقتی برگشتین همه چیزو برام تعریف میکنی.
لیندا چند ثانیه فکر کرد و بعد با اکراه سر تکان داد.
لیندا: باشه... ولی وقتی برگشتیم باید موهامو ببافی.
لبخند آیلین عمیقتر شد.
+ قول میدم.
در نهایت همه با ماندن او موافقت کردند. حضور لینا باعث شده بود خیال خانوادهها راحتتر باشد و خود آیلین هم از تصمیمش راضی به نظر میرسید. او فنجان چایش را بین دستهایش گرفت و به جمعی که دوباره مشغول صحبت درباره سفر شده بودند نگاه کرد.
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 54
✦.................................
موهای بلندش مرتب روی شانههایش ریخته بودند و صورتش با وجود سرماخوردگی هنوز شاداب و سرزنده به نظر میرسید. چند لحظه مقابل آینه ایستاد و خودش را برانداز کرد اما درست همان لحظه عطسه محکمی کرد.
بینیاش را جمع کرد و با اخم به تصویر خودش در آینه خیره شد:
+ حداقل تمیز و خوشگل مریض شدم.
لبخند کوچکی زد و از اتاق بیرون رفت. هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بود که بوی نان تازه و قهوه در راهرو پیچید.صدای حرف زدن بقیه از طبقه پایین میآمد و فضای عمارت را زندهتر از همیشه کرده بود.
آیلین با حوصله از پلهها پایین رفت اما قبل از رسیدن به طبقه همکف دوباره عطسه کرد. صدای خندهای از سمت سالن غذاخوری بلند شد.
خانم لی: فکر کنم بالاخره بیدار شد.
آیلین لبخند زد و وارد سالن شد.
میز صبحانه تقریباً کامل بود. آقای کیم پشت میز نشسته بود و تبلت در دست داشت. خانم کیم مشغول چیدن ظرفها بود. نامجون و سلین کنار هم نشسته بودند و لینا چیزی را برای لیندا توضیح میداد. همین که آیلین وارد شد
لیندا از روی صندلی پایین پرید و با ذوق به سمتش دوید.
لیندا: آیلین!
آیلین خندید و او را در آغوش گرفت.
+ صبح بخیر کوچولو.
لیندا: صبح بخیر!
خانم کیم با لبخند به صندلی خالی کنار لینا اشاره کرد.
خانم کیم: بیا بشین عزیزم.
آیلین تازه نشسته بود که دوباره عطسه کرد. این بار آقای کیم تبلتش را پایین آورد و با لبخند گفت:
آقای کیم: به نظرم رکورد جدید زدی.
خانم کیم بلافاصله فنجان چای گرمی مقابلش گذاشت.
خانم کیم: اول اینو بخور
آیلین بدون اعتراض فنجان را برداشت.
لینا با تعجب نگاهش کرد:
لینا: عجب. امروز حرف گوشکن شدی؟
+ من همیشه حرف گوشکنم.
نامجون زیر لب گفت:
نامجون: این یکی رو دستگاه دروغسنج باید تأیید کنه.
صدای خنده دور میز پیچید و آیلین با اخم نمایشی به او نگاه کرد.
صبحانه در فضای گرم و صمیمی ادامه پیدا کرد. صحبتها از این طرف به آن طرف میرفت تا اینکه سلین به نامجون یادآوری کرد وسایل سفر را تا ظهر جمع کنند.
آیلین که مشغول خوردن مربا بود، سرش را بلند کرد.
+ چه سفری؟
سلین مکث کرد.
سلین: بهت نگفتیم؟
+ واضحه که نه
آقای لی خندید.
آقای لی: ظاهراً همه فکر کرده بودن یکی دیگه گفته.
خانم کیم توضیح داد که قرار است برای چند روز سفر کوتاهی بروند. هنوز جملهاش تمام نشده بود که آیلین با تعجب به دور میز نگاه کرد.
+ صبر کنین... همه میدونستن غیر از من؟
لینا شانه بالا انداخت
لینا: تقریباً
+ عالیه. من عاشق این حجم از اطلاعرسانیم.
لیندا خندید و سرش را روی شانه آیلین گذاشت. کمکم صحبتها درباره مسیر، محل اقامت و برنامه سفر ادامه پیدا کرد اما آیلین بیشتر شنونده بود تا شرکتکننده. بعد از چند دقیقه قاشقش را روی بشقاب گذاشت و گفت:
+ فکر نکنم بیام.
صحبتها برای لحظهای متوقف شد.
خانم لی: چرا عزیزم؟
+ حوصله سفر ندارم. تازه هنوزم سرما خوردم.
خانم کیم با نگرانی نگاهش کرد.
خانم کیم: راست میگه. هنوز کامل خوب نشده.
آقای کیم هم سر تکان داد.
آقای کیم: چند روز استراحت براش بهتره.
اما قبل از اینکه بحث طولانی شود، لینا خیلی عادی گفت:
لینا: خب اینجا بمونه.
همه نگاهشان را به سمت او برگرداندند.
لینا: من که هستم. مراقبش هم میشم.
+ شنیدین؟ بالاخره یکی ارزش واقعی منو فهمید.
لینا بدون اینکه نگاهش کند، جرعهای از آبمیوهاش نوشید.
لینا: زیادی ذوق نکن.
صدای خنده دوباره دور میز پیچید اما لیندا اصلاً راضی به نظر نمیرسید. لبهایش را جمع کرده بود و با ناراحتی به آیلین نگاه میکرد.
لیندا: یعنی واقعاً نمیای؟
آیلین دستش را دراز کرد و موهای دخترک را نوازش کرد.
+ نه کوچولو.
لیندا: سفر بدون تو مزه نداره.
برای چند لحظه دل آیلین نرم شد. خم شد و بینی کوچکش را گرفت.
+ شما برین خوش بگذرونین. وقتی برگشتین همه چیزو برام تعریف میکنی.
لیندا چند ثانیه فکر کرد و بعد با اکراه سر تکان داد.
لیندا: باشه... ولی وقتی برگشتیم باید موهامو ببافی.
لبخند آیلین عمیقتر شد.
+ قول میدم.
در نهایت همه با ماندن او موافقت کردند. حضور لینا باعث شده بود خیال خانوادهها راحتتر باشد و خود آیلین هم از تصمیمش راضی به نظر میرسید. او فنجان چایش را بین دستهایش گرفت و به جمعی که دوباره مشغول صحبت درباره سفر شده بودند نگاه کرد.
- ۱.۲k
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط