تکپارتی از جونگکوک ( درخواستی)
تکپارتی از جونگکوک ( درخواستی)
(وقتی پریودی و اون تحریک میشه)
ادامه تکپارتی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(ویو ات)
جونگکوک دستم رو گرفت و به سمت ماشین حرکت کرد..
به ماشین که رسیدیم در رو واسم باز کرد...
ات: مرسی عشقم
جونگکوک: خواهش میکنم بیبی گرل (پوزخند)
سوار شدم اونم در ماشین رو بست...
دروغ چرا خیلی از اون پوزخند و لحن حرف زدنش ترسیدم
اومد سوار شد...
ماشین رو روشن کرد و حرکت کرد..
توی راه داخل خیالات خودم بودم که با قرار گرفتن دست داغی
به رون پام سریع به پام نگاه کردم..
جونگکوک خیلی ریلکس نشسته بود و رانندگی میکرد اضافه
کنم یه دستش هم روی رون پام بود...
با یاد آوری چند دقیقه پیش مو به تنم سیخ شد لحن حرف
زدنش پوزخند هاش وایی نکنه امشب...
وایی نه چی میگم جونگکوک همچین کاری نمیکنه
نه بابا درضمن من پریود نه همچنین کاری نمیکنه
خم شدم و نگاهی به حالت چهرش و چشماش کردم
وقتی یکم فکر کردم یادم اومد که جونگکوک همراه داداشش
و پسر خاله هاش نوشیدنی هم خورده...
بدبخت شدم رفت..
جونگکوک امشب منو به باد میده...
امشب اصلا کنارش نمیخوابم...
وایی من دارم به چی فکر میکنم شاید همچین چیزی اصلا
نباشه... ای خدا عجب منحرفی هستم من...
خدا خدا میکردم به خونه نرسیم..
جونگکوک داشت آروم آروم دستش رو روی رونم حرکت میداد
بعضی وقتا هم چنگ مینداخت که رونم کامل قرمز میشد....
ماشین ایستاد..
با ایستادن ماشین سرم رو بلند کردم به اطراف نگاه کردم
دیدم رسیدیم وایی خدا بهم رحم کنه..
جونگکوک پیاده شد..
همین که خواستم ماشین رو باز کنم در ماشین باز شد
و قامت جونگکوک برام نمایان شد...
جونگکوک: اوه خانومم خودم میبرمت داخل(پوزخند)
ات: نه... مر.. مرسی خودم.. میرم..
جونگکوک: هه عشقم ازت نپرسیدم بهت خبر دادم
با حرفش دستام رو باز کردم به معنی اینکه بغلم کنه
اونم براید استایل بغلم کرد..
مثل یه خرگوش کوچولو خودمو داخل بغلش قایم کردم
چون لباسم کوتاه بود خیلی خجالت میکشیدم اونم جلو این
همه بادیگارد...
جونگکوک هم که انگار متوجه این موضوع شده بود وایساد
جونگکوک رو کرد به بادیگارد ها و با عربده ای که کشید
همشون سکته رو رد کردن...
جونگکوک: به چی نگاه میکنید حرومی ها(عربده)
مکس (یکی از بادیگاردها): ببخشید قربان اشتباه کردیم
جونگکوک بدون اهمیت دادن بهش به سمت داخل حرکت کرد
......
وارد خونه شدیم..
خواستم از بغل جونگکوک بیام بیرون اجازه نداد..
جونگکوک: اینجا نه بیبی(پوزخند)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ادامه دارد.....
دیگه واقعا جا نشد ـ...
شرط برای پارت بعد:
لایک: 12
کامنت: 11
بازنشر: 9
شرطا رو زود برسونید که بعدی رو بزارم..
مرسی که حمایت میکنید بوس بهتون 😘بای بای 👋🏻👋🏻
(وقتی پریودی و اون تحریک میشه)
ادامه تکپارتی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(ویو ات)
جونگکوک دستم رو گرفت و به سمت ماشین حرکت کرد..
به ماشین که رسیدیم در رو واسم باز کرد...
ات: مرسی عشقم
جونگکوک: خواهش میکنم بیبی گرل (پوزخند)
سوار شدم اونم در ماشین رو بست...
دروغ چرا خیلی از اون پوزخند و لحن حرف زدنش ترسیدم
اومد سوار شد...
ماشین رو روشن کرد و حرکت کرد..
توی راه داخل خیالات خودم بودم که با قرار گرفتن دست داغی
به رون پام سریع به پام نگاه کردم..
جونگکوک خیلی ریلکس نشسته بود و رانندگی میکرد اضافه
کنم یه دستش هم روی رون پام بود...
با یاد آوری چند دقیقه پیش مو به تنم سیخ شد لحن حرف
زدنش پوزخند هاش وایی نکنه امشب...
وایی نه چی میگم جونگکوک همچین کاری نمیکنه
نه بابا درضمن من پریود نه همچنین کاری نمیکنه
خم شدم و نگاهی به حالت چهرش و چشماش کردم
وقتی یکم فکر کردم یادم اومد که جونگکوک همراه داداشش
و پسر خاله هاش نوشیدنی هم خورده...
بدبخت شدم رفت..
جونگکوک امشب منو به باد میده...
امشب اصلا کنارش نمیخوابم...
وایی من دارم به چی فکر میکنم شاید همچین چیزی اصلا
نباشه... ای خدا عجب منحرفی هستم من...
خدا خدا میکردم به خونه نرسیم..
جونگکوک داشت آروم آروم دستش رو روی رونم حرکت میداد
بعضی وقتا هم چنگ مینداخت که رونم کامل قرمز میشد....
ماشین ایستاد..
با ایستادن ماشین سرم رو بلند کردم به اطراف نگاه کردم
دیدم رسیدیم وایی خدا بهم رحم کنه..
جونگکوک پیاده شد..
همین که خواستم ماشین رو باز کنم در ماشین باز شد
و قامت جونگکوک برام نمایان شد...
جونگکوک: اوه خانومم خودم میبرمت داخل(پوزخند)
ات: نه... مر.. مرسی خودم.. میرم..
جونگکوک: هه عشقم ازت نپرسیدم بهت خبر دادم
با حرفش دستام رو باز کردم به معنی اینکه بغلم کنه
اونم براید استایل بغلم کرد..
مثل یه خرگوش کوچولو خودمو داخل بغلش قایم کردم
چون لباسم کوتاه بود خیلی خجالت میکشیدم اونم جلو این
همه بادیگارد...
جونگکوک هم که انگار متوجه این موضوع شده بود وایساد
جونگکوک رو کرد به بادیگارد ها و با عربده ای که کشید
همشون سکته رو رد کردن...
جونگکوک: به چی نگاه میکنید حرومی ها(عربده)
مکس (یکی از بادیگاردها): ببخشید قربان اشتباه کردیم
جونگکوک بدون اهمیت دادن بهش به سمت داخل حرکت کرد
......
وارد خونه شدیم..
خواستم از بغل جونگکوک بیام بیرون اجازه نداد..
جونگکوک: اینجا نه بیبی(پوزخند)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ادامه دارد.....
دیگه واقعا جا نشد ـ...
شرط برای پارت بعد:
لایک: 12
کامنت: 11
بازنشر: 9
شرطا رو زود برسونید که بعدی رو بزارم..
مرسی که حمایت میکنید بوس بهتون 😘بای بای 👋🏻👋🏻
- ۴۵۱
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط