TEN YEARS OLD LOVE ²
TEN YEARS OLD LOVE ²
پاهاشو روی هم انداخته بود و به شیشه ی کافه که آسفالت های ماندئوکدونگ و خونه هاش رو نشون میداد خیره شده بود.
ات: سلام
چند ثانیه بعد صورتشو به سمت من برگردوند و لبخند پهن و مرموزی زد.
به چشماش خیره شدم ...خیلی برام آشنا میومد.
ات: با من کار داشتید؟
با اشاره بهم گفت بشینم . یکم تردید کردم ولی بعدش آروم روی صندلی روبه روش سر خوردم.
نزدیک یک دقیقه فقط وراندازم کرد و من فقط به لباش نگاه میکردم که کی قراره به صدا در بیان.
چند ثانیه بعد تحرک لباشو دیدم و فهمیدم داره یه چیزی میگه ولی تا بخوام به خودم بیام حرفش تموم شده بود.
ات : ببخشید حواسم نبود میشه لطفا یک بار دیگه تکرار کنید؟
متوجه ضربان قلبم شدم و احساس کردم الان از جاش در میاد.
: اسمت چیه؟
خیلی مصمم بود
ات: لیم اتم روی لباسم نوشته شده
خیلی سریع اینو گفتم و سعی کردم نقاب بی تفاوتیم رو به صورتم بچسبونم.
: درسته
-پرونده شماره 19 :
با برسی چهرش وقتی که اسممو به زبون آوردم فهمیدم حالت خاصی روی صورتش نشست. انگار که این اولین باری نبود که اسممو میشنید و دلش میخواست از زبون خودم بشنوتش.
عادیه که اسممو بدونه چون ممکنه قبل از اینکه از نزدیک ملاقاتم کنه درموردم تحقیق کرده باشه و این از آقا هایی با این تیپ به دور نیست.
____
: چند سالته؟
سعی کردم یکم مرموزانه رفتار کنم.
ات : بنظرتون چند بهم میخوره؟
قهقهه ای زد و همونطور که لبخند پهنش روی لباش بود جواب داد...
: از دختر 10 ساله ای مثل تو بعیده از این نمک ریزیا!
خیلی خب....سنمم میدونه
لبخندشو تقلید کردم و گفتم....
ات: چه خوب که میدونید!
: من همه چیو میدونم عزیزم!
همه چیو؟ مثلا چیو؟ اینکه الان داری میری روی مخم ؟ اینم میدونی؟
ات : خیلی ممنون که وقتتونو صرف در آوردن اطلاعات من کردید ولی میشه برید سر اصل مطلب...آقا؟
از بالا به پایین نگام کرد و منم همین کارشو تکرار کردم. باید بدونه همونقدر که اون داره به جزئیاتم دقت میکنه منم دارم به سیلی زدن به صورت چروکیده و خوش فرمش فکر میکنم...
خیلی خب این افکار واسه یه دختر 10 ساله زیادی بزرگونست و مامانم بهم یاد داده بود که نباید افکارمو به واقعیت تبدیل کنم چون هممون گیر خواهیم افتاد.
پاشو از روی اون یکی پاش انداخت زمین و به جلو خم شد و دستاشو روی میز قلاب کرد.
مدتی فقط میز رو نگاه کرد ولی بعدش چشماشو به چشمام دوخت و گفت....
: مادرت بهت یاد نداده جلوی بزرگ تر از خودت ساکت بشینی؟
دمای بدنم خیلی رفته بود بالا افکارم جلوی سد واقعیت صف بسته بودن تا بشکننش.
ادامه در کامنت.
...
#fake
پاهاشو روی هم انداخته بود و به شیشه ی کافه که آسفالت های ماندئوکدونگ و خونه هاش رو نشون میداد خیره شده بود.
ات: سلام
چند ثانیه بعد صورتشو به سمت من برگردوند و لبخند پهن و مرموزی زد.
به چشماش خیره شدم ...خیلی برام آشنا میومد.
ات: با من کار داشتید؟
با اشاره بهم گفت بشینم . یکم تردید کردم ولی بعدش آروم روی صندلی روبه روش سر خوردم.
نزدیک یک دقیقه فقط وراندازم کرد و من فقط به لباش نگاه میکردم که کی قراره به صدا در بیان.
چند ثانیه بعد تحرک لباشو دیدم و فهمیدم داره یه چیزی میگه ولی تا بخوام به خودم بیام حرفش تموم شده بود.
ات : ببخشید حواسم نبود میشه لطفا یک بار دیگه تکرار کنید؟
متوجه ضربان قلبم شدم و احساس کردم الان از جاش در میاد.
: اسمت چیه؟
خیلی مصمم بود
ات: لیم اتم روی لباسم نوشته شده
خیلی سریع اینو گفتم و سعی کردم نقاب بی تفاوتیم رو به صورتم بچسبونم.
: درسته
-پرونده شماره 19 :
با برسی چهرش وقتی که اسممو به زبون آوردم فهمیدم حالت خاصی روی صورتش نشست. انگار که این اولین باری نبود که اسممو میشنید و دلش میخواست از زبون خودم بشنوتش.
عادیه که اسممو بدونه چون ممکنه قبل از اینکه از نزدیک ملاقاتم کنه درموردم تحقیق کرده باشه و این از آقا هایی با این تیپ به دور نیست.
____
: چند سالته؟
سعی کردم یکم مرموزانه رفتار کنم.
ات : بنظرتون چند بهم میخوره؟
قهقهه ای زد و همونطور که لبخند پهنش روی لباش بود جواب داد...
: از دختر 10 ساله ای مثل تو بعیده از این نمک ریزیا!
خیلی خب....سنمم میدونه
لبخندشو تقلید کردم و گفتم....
ات: چه خوب که میدونید!
: من همه چیو میدونم عزیزم!
همه چیو؟ مثلا چیو؟ اینکه الان داری میری روی مخم ؟ اینم میدونی؟
ات : خیلی ممنون که وقتتونو صرف در آوردن اطلاعات من کردید ولی میشه برید سر اصل مطلب...آقا؟
از بالا به پایین نگام کرد و منم همین کارشو تکرار کردم. باید بدونه همونقدر که اون داره به جزئیاتم دقت میکنه منم دارم به سیلی زدن به صورت چروکیده و خوش فرمش فکر میکنم...
خیلی خب این افکار واسه یه دختر 10 ساله زیادی بزرگونست و مامانم بهم یاد داده بود که نباید افکارمو به واقعیت تبدیل کنم چون هممون گیر خواهیم افتاد.
پاشو از روی اون یکی پاش انداخت زمین و به جلو خم شد و دستاشو روی میز قلاب کرد.
مدتی فقط میز رو نگاه کرد ولی بعدش چشماشو به چشمام دوخت و گفت....
: مادرت بهت یاد نداده جلوی بزرگ تر از خودت ساکت بشینی؟
دمای بدنم خیلی رفته بود بالا افکارم جلوی سد واقعیت صف بسته بودن تا بشکننش.
ادامه در کامنت.
...
#fake
- ۲۹۷
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط