Under the moonlight
Under the moonlight
p1۰
ــــ ¹ آوریل ²⁰²⁸
امشب از طرف یکی از موسسات سئول که مال بخش شرکت های مُد بود،همه ی شرکت های معروف و بزرگ رو دعوت کرده بود.ساعت ۷ مهمونی شروع میشد.امروز شرکت از ساعت ۱ تعطیل میشد که همه برای مهمانی اماده باشن.
هوا کمی گرم تر شده بود.اما هنوز سوز های سردی داشت.سوار ماشین شد و رفت خونه.
با لینا ناهار رو خوردن.لینا انگار هم خوشحال بود هم ذهنش درگیر
چیزی شده؟
×هرینننننن
جونم
×من باید برم پیشو مامان بابام حداقل برا چند روز
چرا؟
×تهیونگ میخواد بیاد خواستگاریم
تهیونگ،پسر خوستیپ و زیبایی بود که با لینا می رفت سر قرار.تا حالا چندباری با هرین دیدار داشت و هرین از رفتار گرم و صمیمانه تهیونگ لذت میبرد
واااااای.لینااااا.خیلی برات خوشحالم
هرین رفت پرید بغل لینا.
×باشه بابا...خفه شدم...اوی...باتو امممم
ببخشید ولی این عالیه
×بله چی فکر کردی.
حالا کی میری
×نمیدونم.شاید امروز بعد بیمارستان
آره،بیمارستان!
نترسید🤭
لینا مدرک دکترا شو گرفته بود و یکی دو هفته ای میشد که یه دکتر بود.شیفت عصر ها بود و کادر بیمارستان از کارش راضی بودن.
منم امشب جایی دعوتم
×کجا
از طرف همین شرکت دعوت شدم
×اها...خوش بگذره
ساعت چند میری؟
×دیگه پنج شیفتم تموم میشه
میام دنبالت برسونمت
×نمیخواد.ته ته میاد دنبالم باهم میریم بیرون بعد میرم خونه
ته ته؟
×تهیونگ
😐
باش
بعد ناهار یکم خوابید و وقتی بیدار شد لینا خونه نبود.یه دوش گرفت و کاراشو کرد...
ساعت ۶ و ۱۵ دقیقه
لباسشو پوشید.ارایش خیلی کم رنگی کرد.موهاشو باز و حالت دار گذاشت.کیف کوچیک کرمی رنگش با گوشی و کیف پولش برداشت و سوار ماشینش شد.یکم دور بود پس بعد نیم ساعت رسید...
اسلاید دوم لباس هرین
p1۰
ــــ ¹ آوریل ²⁰²⁸
امشب از طرف یکی از موسسات سئول که مال بخش شرکت های مُد بود،همه ی شرکت های معروف و بزرگ رو دعوت کرده بود.ساعت ۷ مهمونی شروع میشد.امروز شرکت از ساعت ۱ تعطیل میشد که همه برای مهمانی اماده باشن.
هوا کمی گرم تر شده بود.اما هنوز سوز های سردی داشت.سوار ماشین شد و رفت خونه.
با لینا ناهار رو خوردن.لینا انگار هم خوشحال بود هم ذهنش درگیر
چیزی شده؟
×هرینننننن
جونم
×من باید برم پیشو مامان بابام حداقل برا چند روز
چرا؟
×تهیونگ میخواد بیاد خواستگاریم
تهیونگ،پسر خوستیپ و زیبایی بود که با لینا می رفت سر قرار.تا حالا چندباری با هرین دیدار داشت و هرین از رفتار گرم و صمیمانه تهیونگ لذت میبرد
واااااای.لینااااا.خیلی برات خوشحالم
هرین رفت پرید بغل لینا.
×باشه بابا...خفه شدم...اوی...باتو امممم
ببخشید ولی این عالیه
×بله چی فکر کردی.
حالا کی میری
×نمیدونم.شاید امروز بعد بیمارستان
آره،بیمارستان!
نترسید🤭
لینا مدرک دکترا شو گرفته بود و یکی دو هفته ای میشد که یه دکتر بود.شیفت عصر ها بود و کادر بیمارستان از کارش راضی بودن.
منم امشب جایی دعوتم
×کجا
از طرف همین شرکت دعوت شدم
×اها...خوش بگذره
ساعت چند میری؟
×دیگه پنج شیفتم تموم میشه
میام دنبالت برسونمت
×نمیخواد.ته ته میاد دنبالم باهم میریم بیرون بعد میرم خونه
ته ته؟
×تهیونگ
😐
باش
بعد ناهار یکم خوابید و وقتی بیدار شد لینا خونه نبود.یه دوش گرفت و کاراشو کرد...
ساعت ۶ و ۱۵ دقیقه
لباسشو پوشید.ارایش خیلی کم رنگی کرد.موهاشو باز و حالت دار گذاشت.کیف کوچیک کرمی رنگش با گوشی و کیف پولش برداشت و سوار ماشینش شد.یکم دور بود پس بعد نیم ساعت رسید...
اسلاید دوم لباس هرین
- ۴.۹k
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط