رماننفس در آغوش یک مافیا
#رمان:نفس در آغوش یک مافیا
part1۵
# #🖋️پیش نویس:من عاشق رییسم شدم
«الان چندین ساعت از رفتن جونگ کوک میگذره تقریبا ساعت ۱۲:۳ شبه لباسای بیرونیم با یه دست لباس خونگی عوض کردم همینطور از پنجره به حیاط زل زده بودم که یهو درای عمارت باز شد بعد ماشین جونگ کوک با ماشین بادیگاردا اومدن داخل»
« بعد چند مین در اتاق باز شد اون جونگ کوک بود با سر وضع خونی اومد داخل»
+جونگ کوک..
«سریع رفتم سمتش بغلش کردم بعد زدم زیر گریه»
-بیب..آروم باش من اینجام
+بیا کوک من کمکت میکنم بری حموم.
-اوپس،داشت یادم میرفت که به بیبیم یه درس درست حسابی بدم که یاد بگیره بدون اجازه د.دیش حتی یه لیوان آبم نخوره
+و..ولی…من…که….پ…پیامارو…..نشونت..دادم
+اوه بیب
ویو لینا
«هعی میومد سمتم که من همش میرفتم عقب تر که افتادم روی تخت اومدم که پاشم کوک هولم داد دوباره نشستم بعد کمربندشو دراورد دستام بالای سرم بست بعد یهو اومد روی من ولی وزنشو نگه داشته بود»
«آروم آروم بوسه های سطحی از ل.بم بعد گردنم بعد ترقوم هام میزاشت که یهو بلند شد ل.باسام با شدت پاره کرد وقتی دید لباس ز.یر تنم نیست چشمام برق زد»
-اوه کویین، تو همیشه منو دیوونه میکنی…………..(اس.مات)
…
«صبح روز بعد چشمام با یه دل درد شدید باز کردم جونگ کوک نبود ولی یه نامه با قرص بود»
-سلام گرل،عذر میخوام یه کار فوری برام پیش اومده بود این قرص بخور و استراحت کن تا برگردم از طرف د.دیت
«با خوندنش ناخودآگاه لبخندی اومد روی لبم رفتمwcو کارام انجام دادم بعد رفتم طبقه پایین صبحانه خوردم خیلی خسته بودم..»
که جونگ کوک پیام داد..
-سلام لولیتا..
+سلام عزیزم،بله؟
_امشب قراره ببرمت بجایی،آماده شو و لباسی که برات میفرستم بپوش.
+کوک،اصلا حوصله ندارم.
-بیب شب میام دنبالت آماده شو،تمام.
«دیگه چیزی نگفتم فقط سین زدم حالا ببین اقای جعون وقتی اون لباسی که فرستادی نپوشیدم حالت جا میاد…!»
part1۵
# #🖋️پیش نویس:من عاشق رییسم شدم
«الان چندین ساعت از رفتن جونگ کوک میگذره تقریبا ساعت ۱۲:۳ شبه لباسای بیرونیم با یه دست لباس خونگی عوض کردم همینطور از پنجره به حیاط زل زده بودم که یهو درای عمارت باز شد بعد ماشین جونگ کوک با ماشین بادیگاردا اومدن داخل»
« بعد چند مین در اتاق باز شد اون جونگ کوک بود با سر وضع خونی اومد داخل»
+جونگ کوک..
«سریع رفتم سمتش بغلش کردم بعد زدم زیر گریه»
-بیب..آروم باش من اینجام
+بیا کوک من کمکت میکنم بری حموم.
-اوپس،داشت یادم میرفت که به بیبیم یه درس درست حسابی بدم که یاد بگیره بدون اجازه د.دیش حتی یه لیوان آبم نخوره
+و..ولی…من…که….پ…پیامارو…..نشونت..دادم
+اوه بیب
ویو لینا
«هعی میومد سمتم که من همش میرفتم عقب تر که افتادم روی تخت اومدم که پاشم کوک هولم داد دوباره نشستم بعد کمربندشو دراورد دستام بالای سرم بست بعد یهو اومد روی من ولی وزنشو نگه داشته بود»
«آروم آروم بوسه های سطحی از ل.بم بعد گردنم بعد ترقوم هام میزاشت که یهو بلند شد ل.باسام با شدت پاره کرد وقتی دید لباس ز.یر تنم نیست چشمام برق زد»
-اوه کویین، تو همیشه منو دیوونه میکنی…………..(اس.مات)
…
«صبح روز بعد چشمام با یه دل درد شدید باز کردم جونگ کوک نبود ولی یه نامه با قرص بود»
-سلام گرل،عذر میخوام یه کار فوری برام پیش اومده بود این قرص بخور و استراحت کن تا برگردم از طرف د.دیت
«با خوندنش ناخودآگاه لبخندی اومد روی لبم رفتمwcو کارام انجام دادم بعد رفتم طبقه پایین صبحانه خوردم خیلی خسته بودم..»
که جونگ کوک پیام داد..
-سلام لولیتا..
+سلام عزیزم،بله؟
_امشب قراره ببرمت بجایی،آماده شو و لباسی که برات میفرستم بپوش.
+کوک،اصلا حوصله ندارم.
-بیب شب میام دنبالت آماده شو،تمام.
«دیگه چیزی نگفتم فقط سین زدم حالا ببین اقای جعون وقتی اون لباسی که فرستادی نپوشیدم حالت جا میاد…!»
- ۱۹.۳k
- ۲۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط