{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

my ex

my ex 
p.30

صبحِ زود، قبل از اینکه نورِ واقعی خورشید بیاد، استودیو داشت جون می‌گرفت. ا.ت اونجا بود، مثل همیشه، با اون تمرکزِ یخ‌بندونش که انگار هیچ‌کس جز خودش و کارش وجود نداره. لباس مشکی ساده، موهای دم‌اسبی، دست‌هاش که ماهرانه با براش‌ها ور می‌رفت. 

در باز شد و جونگ‌کوک اومد تو. ولی این بار فرق داشت. نه با قدم‌های بلند و مغرور، بلکه با یه جور احتیاطِ سنجیده. انگار هر قدمش رو حساب می‌کرد. تی‌شرت خاکستری، شلوار مشکی. ساده. 
یه مکث کوتاه جلوی در کرد، انگار داشت آمادگی ذهنی می‌گرفت. بعد قدم برداشت و رفت سمت صندلی روبه‌روی آینه. نشست، دست‌هاش رو گذاشت رو زانوهاش، انگشت‌هاش رو توی هم قفل نکرد، فقط سعی کرد بی‌حرکت نگهشون داره. یه نشونه‌ی کوچیک از اینکه داره رو خودش کار می‌کنه. 

نگاهش رو توی آینه دید، یه لحظه چرخید سمت ا.ت که داشت گریم رو چک می‌کرد. یه لبِ پایینِ ناخودآگاه جمع شد، بعد سریع خودشو جمع و جور کرد و با صدای آروم ولی واضح گفت: 
–صبح بخیر.

ا.ت بدون اینکه نگاهش کنه، سرشو تکون داد. 
+سلام.

بعد دوباره برگشت سر کارش. این «سلام» کوتاه، نه سرد بود، نه گرم. فقط یه نقطه شروع بود، بدون اضافه. 

جونگ‌کوک چند ثانیه صبر کرد، انگار داشت منتظرِ چراغ سبز می‌شد. بعد رو به آینه گفت: 
–اگه کاری هست که باعث می‌شه احساس کنی تحت فشاری، لطفاً مستقیم بگو. نمی‌خوام کار برات سخت‌تر بشه. 

صداش هیچ‌جوره لحنِ آمرانه نداشت؛ بیشتر شبیه یه خواهشِ محتاط بود. دست‌هاش رو که روی زانوهاش بود، آروم گذاشت رو میز کارش، کف دست‌ها رو به سمت پایین. انگار داشت خودش رو کنترل می‌کرد که حرکتی اضافه نکنه.

وسط کارهای ظهر، کارگردان با عجله اومد. 
«یه تغییر داریم، شات بعدی باید خیلی نزدیک باشه. باید صورت به صورت بشیم، تماس فیزیکی کمه ولی لازمه.»

ا.ت قلمو رو گذاشت زمین. یه مکث کوتاه کرد، ولی نه از سر تردید، بیشتر از سرِ پردازشِ اطلاعات. 
جونگ‌کوک فوراً سرشو چرخوند سمت کارگردان. دستشو به حالت «صبر کن» بالا آورد، انگشت اشاره‌ش رو به آرامی خم کرد، نه با عصبانیت، فقط با قاطعیت. 
–قبل از اینکه چیزی رو قطعی کنین، اول با خودش هماهنگ کنین. اگه ایشون راحت نیستن، باید برنامه رو عوض کنین.

بعد رو به ا.ت کرد، چرخید کامل سمتش. حالا دیگه نگاهشون رو در رو بود. جونگ‌کوک با چشم‌هاش به ا.ت اشاره کرد، یه جور دعوت به اینکه نظرشو بگه. حرکت سرش خیلی ملایم بود، انگار داشت می‌گفت: «صدات مهمه.»

بعد از ناهار، جونگ‌کوک رفت پشت استودیو، کنار یه درخت ایستاد و به آسمون نگاه کرد. ا.ت اومد بیرون که آب بخوره. همین که دیدش، بدون هیچ حرفی، فاصله‌شو باهاش حفظ کرد، حدود سه متر. بطری آبشو باز کرد و آروم شروع به نوشیدن کرد. 

جونگ‌کوک نفس عمیقی کشید. دستاش رو از جیب شلوارش درآورد و گذاشت پشت کمرش، انگار داشت کمرشو صاف نگه می‌داشت، یه ژستِ باز و بدون تهدید. 
–می‌دونم صبح اون حرفی که زدم برات عجیب بود.

صداش آروم بود، ولی تو سکوتِ اونجا، کاملاً شنیده می‌شد. 
–فقط می‌خواستم بگم… واقعاً دارم تلاش می‌کنم.
قسمت ۱
دیدگاه ها (۵)

my exp.30آه کوتاهی کشید.  –الان با یه مشاور حرف می‌زنم. اون ...

my exقسمت ۳p.30ا.ت پیام رو خوند. انگشتشو رو صفحه کشید.  بعد ...

my exp.29  روز بعد، اوضاع استودیو یه جورایی عجیب بود.  همه ا...

سلااامممم بچه ها میدونم پارت های هدیه رو کم گذاشتم😭ولیفردا ج...

"سرنوشت "فصل ۲ p,42...ا/ت : میشه اگه ... ی وقت یونگی ی حرکتی...

"سرنوشت " فصل ۲ p,33....خانم : درموردت باهام صحبت کرد ... ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط