part38
part38
چشم که باز کرد، سردرد داشت و نمیدونست کجاست. تخت و پتوی گرم و
نرمی که تنش رو در برگرفته بود، هیچ شباهتی با سالن سردی که شبهای
گذشته رو داخلش گذرونده بود، نداشت و تشویقش میکرد تا دوباره خودش
رو بهدنیای خواب بسپره.
چشمهاش رو بست و دستش رو به سرش گرفت، درحال حاضر هیچچیز مهم
نبود و میتونست با خیال راحت به استراحتکردن تا زمانی که تولهاش کنارش
بود. کنارش؟ تولهاش؟ !
دستش رو اطرافش کشید و با حسنکردن کوچولوی پشمالو و عزیزش،
بهتزده و ترسیده، روی تخت نشست و به دوروبر نگاه کرد. توی یه اتاق مجلل
و آروم که از نور کمی برخوردار بود، روی تخت بهسر میبرد. پسرش کجا بود؟
حتی اگه فرزند کوچیکش رو صداش میزد، پسرکش نمیتونست جوابش رو
بده. توله گرگِ بیچاره...
همونطور که اشک توی چشمهای درشتش حلقه میزد، ترسیده از روی تخت
بلند شد و نگاهش دورتادور اتاق رو گشت. با پیدانکردن گرگ کوچولوی
چشم که باز کرد، سردرد داشت و نمیدونست کجاست. تخت و پتوی گرم و
نرمی که تنش رو در برگرفته بود، هیچ شباهتی با سالن سردی که شبهای
گذشته رو داخلش گذرونده بود، نداشت و تشویقش میکرد تا دوباره خودش
رو بهدنیای خواب بسپره.
چشمهاش رو بست و دستش رو به سرش گرفت، درحال حاضر هیچچیز مهم
نبود و میتونست با خیال راحت به استراحتکردن تا زمانی که تولهاش کنارش
بود. کنارش؟ تولهاش؟ !
دستش رو اطرافش کشید و با حسنکردن کوچولوی پشمالو و عزیزش،
بهتزده و ترسیده، روی تخت نشست و به دوروبر نگاه کرد. توی یه اتاق مجلل
و آروم که از نور کمی برخوردار بود، روی تخت بهسر میبرد. پسرش کجا بود؟
حتی اگه فرزند کوچیکش رو صداش میزد، پسرکش نمیتونست جوابش رو
بده. توله گرگِ بیچاره...
همونطور که اشک توی چشمهای درشتش حلقه میزد، ترسیده از روی تخت
بلند شد و نگاهش دورتادور اتاق رو گشت. با پیدانکردن گرگ کوچولوی
- ۳۳۸
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط