{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گفته بودی

گفته بودی
دلتنگی هایم...
را با قاصدک ها قسمت کنم!!!
تا به گوش تو برسانند...
می گفتی:
قاصدکها گوش شنوا دارند...
غم هایت...
را در گوششان زمزمه کن...
و به باد بسپار...
من اکنون صاحب دشتی از قاصدکم!!!
اما مگر تو نمی دانستی...
قاصدکهای خیس از اشک می میرند؟!!
دیدگاه ها (۵)

خونه مادر بزرگ

صدای انفجار هنوز در ساختمان می‌پیچید.مایکی دستم را گرفته بود...

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 2️⃣0️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣنه شب، برای اولین‌با...

🩸 نیشِ نیمه‌شبقسمت اول — آن شب که جونگین پیدایت کردبارون از ...

خاکسترِ خاطره»شبی که ماه، بی‌حوصله، پشتِ ابرهایِ خاکستری پنه...

صدای شلیک

داستان عاشقانه جدید

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط